خانه / تبلیغ نوین / تحلیل بازی Silent Hill 2

تحلیل بازی Silent Hill 2

بسم الله الرحمن الرحیم

گشت و گذاری در برزخ!

 e44a6f32e15cb53ee479b2697e759e2e_L

مقدمه
به راستی ماساشی سوبویاما (Masashi Tsuboyama) را باید کارگردانی نوگرا با افکاری ویژه دانست. او که پس از تویاما، کارگردانی قسمت دوم سری بازی های سایلنت هیل را عهده دار شد، تصمیم گرفت تا برخلاف وی (و سایر کارگردانان پس از خود) منطق حاکم بر شهر سایلنت هیل را تغییر داده و از این شهر مضمونی جدید به وجود آورد. در قسمت دوم بازی، شهر سایلنت هیل برخلاف تعاریف ارایه شده از آن، کابوسی سیاه برای انتقام کشی شخصی یا محلی برای قربانی کردن انسان نیست و اینبار این شهر در شمایل برزخ خودنمایی می کند.

Tsubuyama

* نکته: برای درک بیشتر موضوع داستانی قسمت دوم بازی، سعی شده تا با استفاده از دیالوگ های خود بازی، داستانی آن مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد. لذا در پایان بخش بررسی دیالوگ ها، فایل ها و سایر فاکتورهای مورد نظر، داستان اصلی بازی در قالب نوشتاری خلاصه شده شرح داده خواهد شد.

آغاز داستان
داستان قسمت دوم بازی به روایت سرگذشت عجیب جیمز ساندرلند اختصاص دارد. طبق شواهد ارایه شده در بازی جیمز ۳ سال پیش همسر خود را در اثر بیماری از دست داده و حالا با دریافت نامه عجیبی، از طرف همسر مرحومش به شهر سایلنت هیل فراخوانده شده است!!
مری همسر جیمز، از وی خواسته تا در یکی از خاطره انگیز ترین مکان های این شهر سایلنت هیل او را ملاقات کند. نمادگرایی در بازی دقیقا از همین نقطه آغاز می شود. نامه در این داستان نمادی از دعوت به خودشناسی است. یعنی قرار است که جیمز در این داستان به خودشناسی برسد (البته به این موضوع در قالب های مختلف اشاره می شود).
این موضوع در بازی اینطور نمایش داده می شود.

In-Game-12

بخشی از نامه مری به جیمز:
توی رویاهای آشفتم، من اون شهر رو دیدم؛ سایلنت هیل. تو قول دادی که منو باز هم به اون شهر ببری، اما هیچوقت این کارو نکردی. خب، الان من اینجا تنهام… منتظر تو…
جیمز برای دیدن مری و پی بردن به راز نامه، سردرگم و پریشان وارد سایلنت هیل می شود و تازه آنجاست که با حوادث عجیب و غریبی روبرو می گردد…
برای شرح دقیق داستان و اتفاق های درون آن، لازم است که جزء به جزء بخش های داستان را با حقایق و احتمالات موجود مورد بررسی قرار دهیم.

In-Game-13

آنچه گذشت…
در سکانس ابتدایی بازی، جیمز را درون دستشویی و روبروی آینه ای می بینیم. او کنجکاوانه به تصویر خود خیره شده و درحال بررسی ظاهر خود است. در برداشت کلی، شاید این تصور ایجاد شود که جیمز برای ملاقات با مری ظاهر خود را بررسی می کند. اما از لحاظ نمادشناسی، این مفهوم در ذهن ایجاد می شود که جیمز درحال خودشناسی مجدد است و با نگاه در آینه سعی دارد خود واقعیش را بشناسد (تاکید دیگری به موضوع خودشناسی)
دلیل روشن برای اثبات این موضوع هم استفاده از زاویه خاص دوربین در این صحنه است (دوربین به صورت اوریب و گردشی جیمز را در نمایی باز به تصویر می کشد. اینطور به نظر می رسد که فردی درحالت دراز کش درحال تماشای جیمز است- درمورد این موضوع در ادامه بیشتر توضیح داده خواهد شد.)
سپس جیمز وارد محوطه بیرونی شده و راه خود را به سمت شهر سایلنت هیل پیش می گیرد. در اولین برخورد، جیمز وارد قبرستانی شده و در آنجا با دختری عجیب روبرو می شود. دختر بدون توجه به جیمز درحال بررسی اسامی روی مقبره هاست که به یکباره متوجه حضور جیمز می شود:

Angela-3

جیمز: ببخشید، من…
دختر: من، متاسفم… من، من… من فقط
جیمز: نه چیزی نیست. نمی خواستم شما رو بترسونم. من یه جورایی گم شدم.
دختر: گم شدی؟!
جیمز: بله، من دنبال سایلنت هیل می گردم. از همین مسیر باید برم؟
دختر: هوم، بله… دیدنش توی این مه سخته، اما فقط یه راه برای رسیدن به اون وجود داره. ممکن نیست گمش کنی. اما…
جیمز: بله…
دختر: فکر می کنم بهتره اینجا بمونی. این… این شهر… یه چیزای عجیبی درمورد این شهر وجود داره. توضیح دادنش کمی سخته، اما…
جیمز: خطرناکه؟!
دختر: شاید… اما فقط درمورد این مه نیست…
جیمز: باشه، فهمیدم. مراقبم.
دختر: دروغ نمی گم.
جیمز: نه، باور می کنم. فقط… برام مهم نیست که خطرناک باشه یا نه. به هرحال باید به شهر برم.
دختر: چرا؟
جیمز: دنبال کسی می گردم.
دختر: کی، اون کیه؟
جیمز: یکی که… خیلی برام مهمه. حاضرم هر کاری بکنم که دوباره با اون باشم.
دختر: منم همینطور. منم دنبال مامیم می گردم… منظورم مادرمه. از آخرین باری که دیدمش زمان زیادی می گذره. فکر می کردم مادر و برادرم هم اینجا باشن، اما نمی تونم اون ها رو اینجا پیدا کنم… متاسفم… این مشکل به تو ارتباطی نداره.
جیمز: امیدوارم بتونی پیداشون کنی.

اگر خوب به دیالوگ های بالا توجه کنید متوجه چندین نکته کلیدی خواهید شد:

نکات مهم این بخش:
۱- زمانی که جیمز درمورد گم شدنش به دختر می گوید او بسیار تعجب می کند. دختر تاکید می کند که فقط یک راه برای رسیدن به شهر وجود دارد و امکان گم شدن وجود ندارد. باز هم تاکیدی دیگر به خودشناسی و مشخص بودن راه در این مسیر.
۲- جیمز و دختر، هر دو به دنبال کسی می گردند.
۳- دختر به جیمز می گوید که گمان می کرده می تواند مادر و برادرش را در اینجا بیابد. توجه داشته باشید که او در قبرستان در این باره صحبت می کند و با توجه به حالتی که از او در ابتدای برخورد دیدیم، می توان حدس زد که او به دنبال قبر مادر و برادرش می گردد. حال سوال این است که، آیا مادر و برادر او در این شهر زندگی می کردند؟ و در این شهر مرده اند؟ اگر اینطور است، پس چرا دختر نمی گوید که نمی توانم قبر آن ها را پیدا کنم؟ (برای پاسخ به ادامه متن توجه کنید.)

ادامه داستان…
جیمز وارد شهر می شود و آن را خالی از سکنه می یابد. در همین ناگهان صدایی توجه جیمز را به خودش جلب می کند و در اینجا او برای اولین بار با موجودی (هیولایی) عجیب روبرو می شود. موجود، ظاهری انسانی دارد و سعی می کند به جیمز نزدیک شود. اما جیمز بلافاصله او را از پا در می آورد.

Enemy

به عکس العمل جیمز پس از کشتن هیولا توجه کنید:
جیمز: مرده؟! این دیگه چیه؟ آدم نیست…
جیمز تاکید می کند که این موجود آدم نیست. گفتن این جمله بدان معنی است که جیمز هم در ماهیت این موجود شک دارد، اما با گفتن جمله آخر سعی می کند که خودش را قانع نماید. پس می توان اینطور نتیجه گیری کرد که ممکن است ماهیت وقایع (حتی موجودات و اشیاء) در شهر سایلنت هیل آنگونه که در نگاه اول به نظر می رسند نباشند و حقیقت همه چیز دستخوش تغییر شده باشد (اشاره ای صریح به مجازی بودن این دنیا و به عبارت بهتر شهر سایلنت هیل)
جیمز شروع به جستجو در شهر می کند و سرانجام به شکلی اتفاقی درون آپارتمانی با مرد جوان و چاقی روبرو می شود. درون آشپزخانه آپارتمان جنازه انسانی روی زمین افتاده و مرد به شدت دچار حالت تهوع شده است. ظاهرا دیدن این صحنه او را به این روز انداخته است. به دیالوگ هایی که بین جیمز و مرد چاق رد و بدل می شود توجه کنید:

Eddi-2

جیمز: چطور ممکنه…؟ کی اینکارو کرده…
مرد: اون من نیستم! من اون کارو نکردم!
جیمز: کدوم کار؟
مرد: من هیچکاری نکردم، قسم می خورم. وقتی اینجا رسیدم اون همینطوری بود…
جیمز: ها… اسم من جیمزه. جیمز ساندرلند.
مرد: هوم… ادی.
جیمز: ادی، اون مردی که توی آشپزخونه مرده کیه؟
ادی: من اینکارو نکردم. قسم می خورم که من کسی رو نکشتم.
جیمز: تو با اون موجود قرمز هرمی شکل دوستی؟
ادی: موجود قرمز هرمی شکل؟ نمی دونم داری درمورد چی صحبت می کنی؟ صادقانه می گم. اما من تعداد زیادی هیولاهای عجیب و غریب دیدم. اونا منو می ترسونن، خب منم فرار کردم اینجا…
جیمز: خب، من حدس می زنم که اینجا هم چندان امن نباشه. اینجا چه اتفاقی افتاده؟
ادی: آه، گفتم که چیزی نمی دونم. من اهل این شهر نیستم. من فقط… من فقط…
جیمز: پس تو هم همینطور، هان. یه چیزی تو رو به اینجا کشونده، درسته؟
ادی: هان… بله. میشه اینطور گفت…
جیمز: خب، فکر می کنم که تو باید هر چه سریعتر اینجا رو ترک کنی.
ادی: بله، درست می گی. تو می خوای چیکار کنی؟
جیمز: منم به محض این که کارم تموم بشه این شهر رو ترک می کنم. ادی… مراقب باش.
ادی: جیمز، من… من… آه… تو هم مراقب خودت باش.

و اما نکات مهم درمورد ادی و این بخش:
۱- ادی مدام درحال کتمان کردن موضوعی است. او مدام تاکید دارد که کاری نکرده و بیگناه است. مدام قسم می خورد و کتمان می کند، مثل این که درحال بازجویی است!
۲- او درمورد هیولای قرمز کله هرمی چیزی نمی داند، اما او هم مانند جیمز تعداد زیادی از هیولا ها را درون شهر دیده است. پس می توان نتیجه گرفت که برخی هیولاها فقط برای جیمز قابل رویت هستند و برخی فقط برای ادی. این بدان معنی است که شهر برای هر فرد، شمایل و قوانین متفاوتی دارد (باز هم تاکید بر مجازی بودن این شهر)
۳- جیمز درمورد علت حضور ادی در این شهر جمله عجیبی به کار می برد:
پس تو هم همینطور، هان. یه چیزی تو رو به اینجا کشونده، درسته؟
این جمله جیمز به این معنی است که شهر افراد مختلف را به دلایلی به درون خود فراخوانده است. دختر درون قبرستان را که به خاطر دارید، او هم به دلایلی وارد این شهر شده بود.

Pyramid-Head-2

کله هرمی قرمز:
پیش از ادامه شرح داستان بهتر است کمی درمورد این موجود عجیب صحبت کنیم. جیمز اولین بار کله هرمی را درحال کشتن هیولایی می بیند (به نظر می رسد که او درحال قتل یا تجاوز! به هیولایی مونث باشد)
سپس در ادامه داستان بارها او را درحال انجام این کار می بینیم و در بخش های پایانی داستان، جای هیولاها (مقتولان او) با ماریا تعویض می شود.
اگر این دو حقیقت را در کنار یکدیگر قرار دهیم، می توان اینطور نتیجه گرفت که کله هرمی مسئول کشتن هیولا ها در بازی است، اما چرا او پس از ورود ماریا به داستان فقط اقدام به کشتن وی می کند(چیزی حدود سه مورد) و دیگر با هیولا ها کاری ندارد؟

Pyramid-Head-1

پس ممکن است هیولاهایی که به دست او کشته می شوند تجسمی از ماریا باشند که جیمز آن ها را بدین شکل می دیده؟ (درباره تغییر ماهیت حقایق در این شهر پیش تر توضیح داده شد). شاید کارگردان بازی با این کار قصد داشته ذهن بیننده (جیمز) را برای حوادث آینده بازی آماده کند! درضمن لازم است به این نکته هم توجه داشته باشید که به غیر از جیمز و ماریا هیچکس دیگری نمی تواند کله هرمی را ببیند.
اما درمورد شکل ظاهری این موجود تا به حال بحث های زیادی صورت گرفته است. اما محتمل ترین بحث این است که سابقا در زندانی که در این شهر وجود داشته، ماموران اعدام از کلاهی هرمی شکل در زمان اجرای مراسم استفاده می کردند. اما این که چرا مامور اعدام زندان سایلنت هیل با این شکل و شمایل به دنبال جیمز است و چرا هیولاها و ماریا را می کشد، نکاتی هستند که سعی می کنم در ادامه به آن ها پاسخ دهم.

Angela

ادامه داستان…
در ادامه داستان جیمز یکبار دیگر با دختری که در قبرستان دیده بود مواجه می شود. اینبار دختر درون اتاقی که آینه بزرگی در آن قرار دارد روی زمین دراز کشیده و درحالیکه چاقویی در دست دارد به تصویر خودش در آینه خیره شده است. درست مانند حالتی که جیمز در اولین سکانس بازی داشت. پیش تر توضیح دادم که آینه نمادی از خودشناسی است و در اینجا هم وجود این آینه تاکیدی بر این موضوع دارد.
جیمز با دختر شروع به صحبت می کند، اما نکته مهم در این سکانس تاکید کارگردان بازی به نمایش هوشمندانه تصاویر جیمز و دختر درون آینه است.
هر زمان که جیمز در حال صحبت است ما تصویر او را در آینه می بینیم (جسم او کمتر نشان داده می شود) و جسم دختر را جلوی آینه می بینیم، نه تصویر او را و هر زمان که دختر درحال صحبت است ما تصویر او را درون آینه می بینیم (جسم او کمتر نشان داده می شود) و جسم جیمز روبروی آینه است. نمایش چنین صحنه های هوشمندانه ای تاکیدی دوباره به مبحث خودشناسی در این بازی دارد. حال می دانیم که علاوه بر جیمز، دختر (آنجلا) و احتمالا جوان چاق (ادی) هم درحال خودشناسی هستند. پس می توان شهر سایلنت هیل را به نوعی مکانی برای خودشناسی افرادی دانست که به آن فراخوانده می شوند.
به این دیالوگ ها توجه کنید:

Angela-Chaghoo

دختر: اوه… تویی.
جیمز: بله… اسم من جیمزه.
دختر: آنجلا…
جیمز: آنجلا… خوبه. نمی دونم چه نقشه ای تو سر داری… اما همیشه یه راهی وجود داره.
آنجلا: واقعا؟ اما… تو هم مثل منی. این راحت تر از فرار کردنه. گذشته از این، این چیزیه که ما سزاوارشیم.
جیمز: نه… من مثل تو نیستم.
جیمز: تونستی مادرتو پیدا کنی؟
آنجلا: هنوز نه… اون هیچ کجا نیست.
جیمز: اون توی این آپارتمان زندگی می کرده؟
آنجلا: نمی دونم…
جیمز: پس تنها چیزی که می دونی اینه که اون توی این شهر زندگی می کرده.
آنجلا: از کجا فهمیدی؟ چطور اینو می دونستی؟
جیمز: خب… من فقط حدس زدم، چون تو توی این شهر دنبالش می گردی.
آنجلا: بله…
جیمز: درست گفتم؟
آنجلا: من خیلی خسته ام…
جیمز: پس چرا به این شهر اومدی؟
آنجلا:… من، من متاسفم. تو تونستی پیدا کنی… کسی رو که دنبالش می گشتی؟
جیمز: نه هنوز.
آنجلا: من فقط می خوام مامیم رو پیدا کنم…
جیمز: می تونم باهات بیام؟ این شهر خیلی خطرناکه. حالا فهمیدم که چرا توی قبرستون بودی.
آنجلا: من مراقب خودم هستم. گذشته از این ها، من باعث کندی تو هم می شم.
جیمز: اون چیه؟ (اشاره به چاقوی در دست آنجلا)
آنجلا: می تونی اون برای من نگه داری؟
جیمز: حتما. مشکلی نیست.
آنجلا: اگه من اونو نگه دارم… نمی دونم ممکنه که باهاش چیکار کنم.

Symbols

نکات مهم درمورد آنجلا و این بخش:
۱- جیمز آنجلا را خطاب قرار می دهد و به او می گوید که:
جیمز: نمی دونم چه نقشه ای تو سر داری… اما همیشه یه راهی وجود داره.
به چاقویی که در دست آنجلا قرار دارد توجه کنید. ظاهرا جیمز حدس زده که آنجلا قصد دارد با استفاده از چاقو خودکشی کند. برای همین هم به او می گوید که از انجام این کار منصرف شود، زیرا همیشه راهی وجود دارد!! این جمله، شباهت زیادی به دیالوگی دارد که معمولا افراد در مواجهه با فردی که قصد خودکشی دارد آن را به زبان می آورند.
۲- آنجلا در تمام دیدارهایی که با جیمز دارد همواره ابراز تاسف می کند. اما طبق چیزی که در بازی نمایش داده می شود، در تمام این برخورد ها، خطایی از آنجلا سر نزده که بابت آن شرمنده و متاسف باشد! پس چرا آنجلا این همه ابراز تاسف می کند؟ ظاهرا او از انجام کاری پشیمان است و احساس شرمندگی می کند.
۳- آنجلا در پاسخ به جیمز می گوید که :
آنجلا: تو هم مثل منی. این راحت تر از فرار کردنه. گذشته از این، این چیزیه که ما سزاوارشیم.
او جیمز را همانند خود می داند. اما این به چه معنی است؟ آیا منظور آنجلا این نیست که جیمز هم مانند او به خودکشی فکر می کند؟ یا حتی اقدام به خودکشی کرده؟ او به جیمز می گوید که که این کار (خودکشی) راحت تر از فرار کردن است. فرار از چه؟ پس ظاهرا جیمز درحال فرار از موضوعی است که آنجلا هم از آن اطلاع دارد!
اما این چه موضوعی است که به واسطه آن، آنجلا سرنوشت کنونی خود و جیمز را عادلانه دانسته و خودشان را سزاوار گرفتاری در آن می دانند؟ (به این سوال در ادامه پاسخ داده خواهد شد.)

ادامه داستان…
جیمز در ادامه داستان با دختر بچه ای مرموز ملاقات می کند. در اولین برخورد، دختر کلیدی را که جیمز درصدد به دست آوردن آن است، از دسترس او دور می کند (کلید پشت میله هایی قرار دارد و زمانی که جیمز سعی می کند آن را به دست آورد، دختر بچه با لگد آن را از دسترس جیمز دور می کند). در اینجا کلید نماد آگاهی است و دور کردن آن از جیمز، به معنی دور کردن حقیقت و آگاهی از جیمز است. ظاهرا جیمز برای پی بردن به حقیقت و کسب آگاهی (درمورد علت حضورش در این شهر و پی بردن به راز مری) به زمان بیشتری نیاز دارد و دختر بچه با دور کردن کلید از او، به این موضوع تاکید می کند.
این دختر بچه تنها فردی است که از علت اصلی حضور جیمز در این شهر به درستی آگاهی دارد. اما این دختر کیست و چرا در این شهر حضور دارد؟ آیا او نیز به دلیلی به این شهر فراخوانده شده است؟
دیدیم که ادی و آنجلا به دلایلی که ظاهرا ارتکاب به جرمی بوده به این شهر فراخوانده شده بودند (آنجلا مدام ابراز تاسف می کرد و ادی قسم می خورد که کاری نکرده) آیا این موضوع درمورد جیمز و لورا (دختر بچه) هم صادق است؟
برای پی بردن به این موضوع لازم است تا با دقت به دیالوگ های بازی نگاهی بیندازیم و با کنار هم قرار دادن آن ها نتیجه گیری کنیم.
در اولین برخورد جیمز با لورا این دیالوگ ها میان آن ها رد و بدل می شود:

laura-1

جیمز: خودتی؟ تو همونی هستی که دست منو لگد کرد؟
دختر کوچولو: (با خنده) نمی دونم… شاید من بودم…
جیمز: یه دختر بچه مثل تو اینجا چیکار می کنه؟
دختر کوچولو: هان؟ تو کوری، چیزی هستی؟
جیمز: اون نامه چیه؟
دختر بچه: به تو ربطی نداره. تو هیچوقت مری رو دوست نداشتی!
جیمز: صبر کن! تو از کجا اسم مری رو می دونی؟

نکات مهم این بخش:
۱- دلیل حضور لورا در این شهر کاملا معلوم است، اما جیمز از درک آن عاجز است. توجه داشته باشید که لورا چیزی را می بیند که جیمز از دیدن آن عاجز است، یا آن را به شکل دیگری می بیند (دختر کوچولو: هان؟ تو کوری، چیزی هستی؟). بازهم تاکیدی بر مجازی بودن شهر و تغییر حقیقت در نگاه افرادی که به آن فراخوانده شده اند.
۲- لورا به خوبی جیمز و همسرش را می شناسد و درمورد علت حضور جیمز در این شهر اطلاع دارد. او به جیمز تاکید می کند که هیچوقت مری را دوست نداشته است. این حرف درست در مقابل ادعایی است که جیمز از ابتدای داستان مدام آن را تکرار می کرد.
البته نقش لورا در داستان چیزی فراتر از همه این مضامین است. او نه تنها از علت حضور جیمز در این شهر اطلاع دقیقی دارد، بلکه درمورد ادی و شاید آنجلا هم چیزهای زیادی می داند.
به عنوان مثال در جای دیگری از بازی، جیمز، صدای صحبت های ادی و لورا را می شنود. این بخش یکی از کلیدی ترین بخش های داستان به شمار می رود و علت حضور افراد را در این شهر تا حد زیادی روشن می سازد.
به این دیالوگ ها توجه کنید:

Eddi-Pizza

دختر کوچولو: خب، تو چیکار کردی؟ دزدی، قتل؟
ادی: نه، هیچکدوم از این کارارو نکردم.
دختر کوچولو: هان! تو فقط یه شکموی چاقالو هستی!
ادی: چطور می تونی اینو بگی؟
دختر بچه: فکر کنم گفتی که پلیس ها در تعقیبت هستن.
ادی: نه، من فرار کردم، چون ترسیده بودم. نمی دونم که پلیس ها دنبال چی هستن.
لورا: اما اگه تو کار بدی کرده باشی، چرا درست و حسابی عذرخواهی نمی کنی… فکر می کنم تا خیلی دیر نشده باید منم فرار کنم.
ادی: اوضاع خوب نیست. اونا به حرفم گوش نمی دن. هیچکس منو نمی بخشه.

سپس جیمز وارد می شود و ادی را تنها می بیند:

ادی: تونستی خانومی رو که دنبالش بودی پیداش کنی… اسمش چی بود… مری؟
جیمز: ادی؟
ادی: اوه… بله…
جیمز: جیمز. ما همدیگه رو توی آپارتمان دیدم.
ادی: بله، یادم هست. اما…
جیمز: تو اینجا تنهایی، ادی؟
ادی: اوم… نه.
ناگهان دختربچه درحال خروج از ساختمان نمایش داده می شود و جیمز صدای او را می شنود.
دختر بچه: بای بای!
جیمز: صبرکن! برگرد! ادی! برو دنبالش!
ادی: هان؟ لورا؟ آخه واسه چی…؟
جیمز: لورا؟ اسمش اینه؟
ادی: خودش اینطور گفت.
جیمز: این شهر پر از هیولاست! چطور می تونی اینجا بشینی و پیتزا بخوری؟
ادی: اون گفت که مراقب خودش هست… اون گفت که یه چاقالو مثل من فقط سرعتش رو کند می کنه.
جیمز: فراموشت کرده بودم…
جیمز: اون دختر کیه؟
ادی: نمی دونم. تنها چیزی که می دونم، اسمشه. قسم می خورم.

نکات مهم این بخش:
۱- لورا به صراحت مشخص می کند که علت حضور افراد در این شهر انجام جرمی است و در ادامه به برخی از مهمترین این جرایم اشاره می کند: دزدی و قتل.
۲- ادی باز هم همه چیز را کتمان می کند. مثل این که هنوز درحال بازجویی است.
۳- لورا به این نکته اشاره می کند که پلیس ها در تعقیب ادی هستند و باز هم ادی این موضوع را تکذیب می کند.
۴- لورا از ادی می خواهد که تا دیر نشده از کار زشتی که انجام داده عذرخواهی کند. لورا درمورد جیمز هم چنین راهنمایی را انجام می دهد. ظاهرا لورا در این شهر نقش مرشد، یادآورنده و راهنما را ایفا می کند.
۵- ادی در جواب لورا می گوید: اونا به حرفم گوش نمی دن. هیچکس منو نمی بخشه. این بدان معنی است که ادی پیش از این برای افرادی درمورد جرمش توضیح داده، ولی هیچکس حرف او را نپذیرفته و همه او را مقصر می دانند. و حالا چنین دیدگاهی باعث شده که ادی مدام درحال فرار و کتمان باشد.
۶- زمانی که جیمز وارد اتاق می شود ادی را تنها می بیند، درحالیکه تا لحظاتی پیش او صدای صحبت ادی با لورا را شنیده بود. این دلیل دیگری است که لورا درواقع می تواند یک صدای ذهنی، یا ندای درونی (همان مرشد و راهنما) باشد. هر دو نفر (و بعدا ماریا) لورا را می شناسند (درمورد وجدان آگاهی دارند) اما هیچگاه شخصیت های بازی نمی توانند در کنار یکدیگر لورا را ببینند. شما نمی توانید در هیچ سکانسی از بازی لورا را به همراه چندین شخصیت بازی ببینید و همیشه شخصیت های بازی به تنهایی او را مشاهده می کنند و با او حرف می زنند.
۷- جیمز تاکید می کند که شهر پر از هیولاست و نباید اجازه داد دختربچه ای مثل لورا به تنهایی در شهر پرسه بزند. اما ادی درجواب او می گوید که لورا مراقب خودش است. همچنین او اضافه می کند که لورا گفته همراهی با ادی باعث کند شدن حرکت او می شود.
این بخش دیالوگ برای شما آشنا نبود؟ نظیر این دیالوگ را آنجلا هم به جیمز گفته بود.
آنجلا: من مراقب خودم هستم. گذشته از این ها، من باعث کندی تو هم می شم.
ادی: اون گفت که مراقب خودش هست… اون گفت که یه چاقالو مثل من فقط سرعتش رو کند می کنه.
۸- توجه داشته باشید که لورا، ادی را با عنوانی خطاب می کند (چاقالو) که در آینده متوجه می شویم که ادی به خاطر نسبت دادن این لقب به خود اقدام به قتل کرده است! می بینید که لورا از این موضوع هم آگاهی دارد و جالب اینجاست که ادی در مقابل این حرف لورا هیچگونه عکس العمل منفی ای از خود نشان نمی دهد! شاید به این علت باشد که لورا تنها یک صدای درونی است و هیچکس نمی تواند با ندای درونی خود درگیر شود.

* نکته زمانی جالب تر می شود که به دیالوگ هایی که در دیدار بعدی لورا و جیمز میان آن ها رد و بدل می شود توجه کنید:

laura-2

جیمز: لورا؟
لورا: هان؟ اسم منو می دونی؟
جیمز: ادی به من گفت.
لورا: اون چاقالوی گنده بی مصرف.
جیمز: تو درمورد مری چی می دونی؟
لورا: این یه راز بزرگه.
جیمز: چرا نمی تونی به من بگی؟
لورا: تو سرم داد می زنی اگه بهت نگم؟
جیمز: نه… من این کارو نمی کنم.
لورا: من با مری دوست بودم… ما با هم تو بیمارستان آشنا شدیم. سال پیش بود…
جیمز: دروغگو!!
لورا: خوبه! پس حرفمو باور نمی کنی!
جیمز: اما سال گذشته، مری الان… متاسفم لورا. به هر حال بهتره از اینجا بریم.
جیمز: می تونیم درمورد این موضوع بعدا صحبت کنیم. اینجا مکان مناسبی برای بچه ها نیست. اینجا پر از چیزهای عجیب و غریبه… نمی تونم باور کنم که اون ها حتی یه خراش هم به تو ننداخته باشن.
لورا: چرا باید اینکارو بکنن؟

نکات مهم این بخش:
۱- زمانی که جیمز از لورا درمورد علت نگفتن رازش سوال می کند، لورا در پاسخ به او می گوید که:
تو سرم داد می زنی.
در اینجا بخشی از بعد اخلاقی جیمز آشکار می شود. او فردی عصبی و تندخو است و خیلی زود از کوره در می رود (در جای دیگری هم به این موضوع اشاره می شود)
۲- لورا به مسئله عجیبی درمورد مری، (همسر جیمز) اشاره می کند. او ادعا می کند که با مری سال پیش در بیمارستان آشنا شده بود. این درحالی است که طبق ادعای جیمز، مری سه سال پیش مرده بود. پس یا لورا دروغ می گوید یا جیمز؟ به نظر شما کدامیک از آن ها دروغ می گویند؟
۳- جیمز به لورا اشاره می کند که این شهر پر از هیولاست و مکان مناسبی برای بچه ها محسوب نمی شود. همچنین او با تعجب سوال می کند که چطور ممکن است هیولاهای به این خطرناکی تا به حال حتی خراشی روی بدن لورا ایجاد نکرده باشند؟ اما جواب لورا از همه جالب تر است:
چرا باید اینکارو بکنن؟
این حرف بدان معنی است که هیولاها فقط به افرادی خاص و به دلیلی خاص آسیب می رسانند. اصلا لورا در این شهر هیولایی می بیند؟

* لازم نیست که دیگر توضیح دهم که جیمز در دنیای واقعی نیست و درون دنیاهای متوالی درحال گردش است و همه این ماجرا ها در این دنیاها درحال رخ دادن هستند. بله، هیولاها و همه افراد موجود در این بازی، همه و همه زایده ذهن جیمز هستند. البته ادی و آنجلا در این رویا شرکت دارند و هر سه نفر به دلایلی که در ادامه خواهم گفت در حال تجربه رویای مشترکند.

ادامه استان…
پس تا به اینجا مشخص شد که جیمز درحال گردش در دنیاهای متوالی است و همه چیز های موجود در این شهر حالتی غیر واقعی دارند. حال به ادامه داستان توجه کنید…
جیمز در ادامه جستجوهایش در شهر به زن عجیب و مرموزی برخود می کند که از هر لحاظ شباهت های زیادی به همسرش دارد. تا حدی که جیمز برای لحظاتی او را با مری اشتباه می گیرد. به دیالوگ هایی که در اولین دیدار میان آن ها رد و بدل شد توجه کنید:

Maria-3

جیمز: مری؟ نه… تو مری نیستی.
زن: من شبیه دوست دخترتم؟
جیمز: نه… همسر سابقم. نمی تونم باور کنم… ممکنه تو دوقولوی اون باشی. صورتت، صدات… فقط موهات و لباسات با اون فرق داره.
زن: اسم من.. ماریاست. من شبیه روح هستم؟ ببین؟ گرمای منو حس می کنی؟
جیمز: تو واقعا مری نیستی!
ماریا: گفتم که… من ماریا هستم.
جیمز: ببخشید، من کمی گیج شدم.
ماریا: کجا داری می ری؟
جیمز: دنبال مری می گردم. اونو ندیدی؟
ماریا: مگه نگفتی که اون مرده؟
جیمز: اوه، بله… سه سال پیش. اما من از اون نامه ای دریافت کردم. اون گفته بود که تو محل ویژمون منتظره منه.
ماریا: و محل ویژتون اینجاست؟ به هر حال، من کسی رو این اطراف ندیدم. واقعا اینجا محل ویژه شماست؟
جیمز: تو با من میای؟
ماریا: می خوای منو اینجا تنها بذاری؟
جیمز: نه اما…
ماریا: با این هیولاهایی که این اطراف پرسه می زنن؟
جیمز: نه، من فقط…
ماریا: من اینجا تنهام. هیچکس دیگه ای نیست… من شبیه مری هستم، مگه نه…؟ اونو دوست داری، درسته؟ یا شاید از اون متنفری…
جیمز: مزخرف نگو.
ماریا: جیمز، می تونم یه سوالی بپرسم؟ اگه… اگه نتونی مری رو پیدا کنی چی؟ اونوقت چیکار می کنی؟
جیمز: هیچوقت راجع به اون فکر نکردم.

در این بخش از داستان هم نکات دیگری را درمورد جیمز و همسرش متوجه می شویم:
نکات مهم در این بخش:
۱- مری و ماریا از هر نظر شبیه به یکدیگر هستند: هم از نظر نام (دقت کنید دیکته مری شباهت زیادی به ماریا دارد) همچنین طبق گفته های جیمز، به غیر از آرایش موها و نوع لباس ها، ماریا دقیقا شبیه به مری است.
۲- ماریا پس از معرفی خود، از جیمز سوال می کند که او شبیه به روح است؟ آیا جیمز گفته بود که همسرش مرده که ماریا چنین سوالی پرسید؟
۳- ماریا از جیمز سوال می کند که به کجا می رود و جیمز درجواب می گوید که دنبال مری می گردد. در اینجا بازهم ماریا سوال عجیبی می پرسد: مگه نگفتی که اون مرده؟ این درحالی است که جیمز تا آن لحظه چیزی درمورد مرگ همسرش به ماریا نگفته بود! پس ماریا از کجا به این موضوع آگاه بود؟ با توجه به شواهد موجود می توان اینطور نتیجه گرفت که ماریا همان مری است که با کمی تغییر قیافه (بسیار جزئی) خود را سر راه جیمز قرار داده است. این مسئله حتی در دیالوگ بعدی هم به خوبی نمایان است. زمانی که جیمز از مکان ویژه خود و مری صحبت می کند، ماریا با تعجب از او سوال می کند که آیا اینجا (منظور پارک است) محل ویژه شماست؟ یعنی ماریا از محل ویژه جیمز و مری خبر دارد و از حضور او در این پارک (به عنوان محل ویژه) جا خورده است. حال سوال این است که اگر ماریا و مری یکنفر باشند، چرا او خودش را به نامی دیگر معرفی می کند؟ در این صورت پس موضوع مرگ او در ۳ سال پیش چه می شود؟ آیا صحبت های لورا حقیقت دارد و مری هنوز زنده است؟ با توجه به این که جیمز در دنیای واقعی حضور ندارد، می توان زنده بودن مری را نیز اینطور توجیه کرد که زاده تصور جیمز است. اما چرا باید جیمز همسر خود را با شمایلی جدید و زنده ببیند؟ چرا ماریا از جیمز سوال می کند که آیا او شبیه دوست دخترش است؟ مگر جیمز دوست دختری داشته؟!!!
پاسخ به این پرسش کلید درک هسته اصلی داستان بازی خواهد بود. برای این منظور لازم است که شواهد بیشتری از بازی را بررسی کنیم.

Maria-1

۴- ماریا از جیمز می خواهد که برای محافظت از او همراه وی برود. او به هیولاها اشاره می کند و از جیمز درخواست می کند که او را همراه خود ببرد. در اینجا بحث محافظت مطرح می شود. این بحث یکی از کلیدی ترین بحث های این بازی است که تا انتها جیمز با آن سروکار دارد. حفاظت از دیگران، و عدم موفقیت در این کار بزرگترین نقطه ضعف جیمز به شمار می رود. این موضوع زمانی که ماریا چندین بار به دست کله هرمی به قتل می رسد برای ما آشکار می شود. موضوع درمورد مری هم همنطور است.
۵- ماریا از جیمز سوالی می پرسد که موجب آشفتگی جیمز می شود:
ماریا: اونو (مری) دوست داری، درسته؟ یا شاید از اون متنفری…
چرا ماریا به تنفر اشاره می کند؟ گفتیم که با توجه به شواهد موجود به نظر می رسد که مری و ماریا یکی باشند (این مورد در انتها به صورت دقیق مشخص می شود) پس می توان نتیجه گرفت که برخلاف تصور ایجاد شده، جیمز نه تنها عاشق مری نبوده، بلکه از او متنفر هم بوده است!!
اما موضوع زمانی حائز اهمیت می شود که ماریا (مری) این موضوع را درقالب سوال مطرح می کند. این بدان معنی است که جیمز هنوز در علاقه و نفرت به مری دچار تردید است. و پاسخ قطعی به این سوال یکی از دلایلی است که جیمز به این شهر فراخوانده شده است.

ادامه داستان…
در ادامه بازی ما شاهد کشته شدن ماریا توسط کله هرمی هستیم. کله هرمی ماریا و جیمز را دنبال می کند، در این شرایط جیمز به جای درگیری با کله هرمی، فرار می کند و خود را به داخل آسانسور می رساند. در همین زمان ماریا توسط کله هرمی کشته می شود. این صحنه که یکی از نمادی ترین صحنه های بازی است، چندین مرتبه دیگر هم در طول بازی تکرار می شود و جیمز هیچگاه نمی تواند ماریا را نجات دهد.
پس از رویارویی جیمز با ماریا (پس از کشته شدن) دیالوگ هایی میان آن دو رد و بدل می شود که در ادامه آن ها را بررسی می کنم:

جیمز: در هر صورت، خوشحالم که زنده ای…
ماریا: در هر صورت؟ منظورت از در هر صورت چیه؟ به نظر نمی رسه که صدات از دیدن من خوشحال باشه. ممکن بود که من بمیرم. چرا سعی نکردی منو نجات بدی؟ تنها چیزی که برات مهمه زن مردته! من هیچوقت تا به حال اینطور نترسیده بودم! تو نمی تونی مراقب من باشی، می تونی؟
جیمز: نه، من فقط…
ماریا: پس با من بمون! دیگه منو تنها نذار! فکر کن که قرار از من مراقبت کنی!

دفعه دومی که جیمز پس از کشتن شدن ماریا با او روبرو می شود:

Maria-2

جیمز: تو زنده ای! ماریا…! فکر کردم که تو کشته شدی…! بدجور زخمی شدی؟
ماریا: نه زیاد، احمق.
جیمز: … ماریا؟ اون چیزی که… به تو حمله کرد. همه جا پر از خون شده بود.
ماریا: به من حمله کرد؟ منظورت چیه؟
جیمز: اون ما رو تا آسانسور تعقیب کرد. بعد…
ماریا: جیمز، درمورد چی حرف می زنی؟
جیمز: تو چیزی به خاطر نداری؟
ماریا: جیمز، عزیزم… چه بلایی سرت اومده؟ تو منو با کس دیگه ای اشتباه گرفتی؟ (خنده). تو همیشه خیلی فراموشکاری… اون زمان توی هتل رو به خاطر داری…
جیمز: ماریا…؟
ماریا: تو گفتی که همه چیزو برداشتی… اما یادت رفته بود کاست ویدئویی رو که ضبط کرده بودیم برداری. فکر می کنم هنوز هم همونجا باشه…
جیمز: تو از کجا اینو می دونی! تو واقعا ماریا هستی؟
ماریا: من مری تو نیستم.
جیمز: پس تو ماریا هستی؟
ماریا: بله… اگه تو بخوای بله.
جیمز: تنها چیزی که من ازت می خوام یه جوابه!
ماریا: مهم نیست که من کی هستم… من به خاطر تو اینجام، جیمز.
ماریا: می بینی؟ من واقعیم. می خوای منو لمس کنی؟
جیمز: نمی دونم…

In-Game-8

نکات مهم این بخش:
۱- ماریا به نکته ای مهم درمورد زنده بودن خود اشاره می کند:
ماریا: به نظر نمی رسه که صدات از دیدن من خوشحال باشه.
چرا جیمز نباید از دیدن ماریا که اتفاقا شباهت عجیبی به همسر از دست رفته اش دارد خوشحال باشد؟ آیا غیر از این است که جیمز به هیچوجه علاقه ای به زنده بودن همسرش ندارد و به مرگ او راضی است. (توجه داشته باشید که ماریا پیش از این جیمز را به تنفر از مری متهم کرده بود)
۲- ماریا جیمز را شماتت می کند که چرا او را نجات نداده و تنها رها کرده است. این جمله دلیل دیگری به عدم علاقه جیمز به ماریا (مری) است.
۳- اشاره مستقیم ماریا به این موضوع که جیمز نمی تواند مراقب او باشد. پس می توان نتیجه گرفت که جیمز همسرش را دوست نداشته و هیچکاری برای مراقبت از او انجام نداده است. ظاهرا ماریا وظیفه دارد که این مطلب را به جیمز یادآوری (ثابت) کند.
۴- خوب به دیالوگ هایی که پس از دومین دیدار جیمز با ماریا پس از کشته شدن او بین آن ها رد و بدل می شود توجه کنید. در اینجا جیمز از ماریا سوال می کند که پس از حادثه آسانسور (کشته شدن بوسیله کله هرمی) فکر می کرده که او کشته شده است. درحالی که پاسخ ماریا به این صحبت جیمز بسیار عجیب است. او با تعجب سوال می کند:
ماریا: جیمز، درمورد چی حرف می زنی؟
و اینطور وانمود می کند که از ماجرای پیش آمده در آسانسور بی خبر است. اما نکته وقتی جالب تر می شود که ماریا می گوید:
ماریا: جیمز، عزیزم… چه بلایی سرت اومده؟ تو منو با کس دیگه ای اشتباه گرفتی؟ (خنده). تو همیشه خیلی فراموشکاری… اون زمان توی هتل رو به خاطر داری…
اینجاست که تازه متوجه می شویم که ماریا همان مری است (یا درحال نقش بازی کردن است). اما برخلاف گذشته هویت ماریا را رها کرده و اینبار با هویت مری جلوی جیمز ظاهر شده است. او به فراموشکاری جیمز اشاره می کند و او را به یاد زمانی که در هتل بوده می اندازد.
از اینجا به بعد است که می توان با قاطعیت گفت که مری و ماریا درواقع یک نفر هستند و فقط برای جیمز نقش بازی می کند.
۵- جیمز درمورد هویت واقعی او سوال می کند و او پاسخ می دهد:
جیمز: تو از کجا اینو می دونی! تو واقعا ماریا هستی؟
ماریا: من مری تو نیستم.
جیمز: پس تو ماریا هستی؟
ماریا: بله… اگه تو بخوای بله. (در اینجا ماریا با این پاسخ اشاره می کند که هویت او بسته به خواسته جیمز شکل می گیرد. یعنی هویت ماریا چیزی نیست جز ساخته و پرداخته ذهن جیمز)
۶- جیمز به وضوح اشاره می کند که علت حضورش در این شهر فقط برای یافتن پاسخ یک سوال بوده و هست.
جیمز: تنها چیزی که من ازت می خوام یه جوابه!
ماریا: مهم نیست که من کی هستم… من به خاطر تو اینجام، جیمز.

ادامه داستان…
جیمز در ادامه بازی دوباره با ادی روبرو می شود. ادی بازهم در شرایطی شبیه به گذشته قرار دارد و موجب تعجب جیمز می شود.

Eddi-3

ادی: کشتن انسان ها خیلی هم مشکل نیست. فقط کافیه اسلحه رو روی سرشون بگیری و… بومب!
جیمز: تو… تو اونو کشتی؟
ادی: اما… تقصیر من نبود. اون، اون منو مجبور کرد!
جیمز: آروم باش ادی. به من بگو چه اتفاقی افتاد.
ادی: اون مرد… اون… تقصیر خودش بود! من نمی تونستم کاری بکنم. اون دنبال من بود! گذشته از این اون با چشم هاش منو مسخره می کرد! درست مثل اونهای دیگه…
جیمز: به خاطر همین اونو کشتی؟
ادی: منظورت چیه که فقط برای همین؟
جیمز: ادی، تو یکی رو کشتی اون هم فقط به خاطر این که به تو نگاه می کرد…
ادی: اوه بله! چرا که نه؟ تا به امروز اجازه دادم که مردم من رو زیر پاهاشون لگد مال کنن. درست مثل یه سگ احمق. اون هم همینطوری بود!!
جیمز: ادی!!
ادی: هه هه. شوخی کردم جیمز. وقتی من اینجا رسیدم، اون اینجا بود. قسم می خورم. به هر حال، من باید فرار کنم.
جیمز: می خوای تنهایی بیرون بری؟
ادی: بله.

در این بخش از بازی کمی بیشتر با شخصیت ادی و علت حضور او در این رویای مشترک آشنا می شویم.

نکات مهم این بخش:

Eddi-1

۱- باز هم ادی در کنار جسد انسانی دیده می شود، اما اینبار از کتمان خبری نیست. او به صراحت به جرمی که مرتکب شده اعتراف می کند. او کشتن آدم ها را کار ساده ای می داند و از گفتن این حرف ابایی ندارد. اما در کنار این موضوع او خود را به هیچ وجه مقصر قلمداد نمی کند و مقتول را مقصر این اتفاق معرفی می کند. این موضوع نشان دهنده این واقعیت است که ادی هم مانند جیمز کم کم درحال پذیرش و باور واقعیت است و دست از گریز و خودفراموشی برداشته است.
۲- ادی درمورد علت کشتن مرد اینطور توضیح می دهد که:
اون با چشمهاش منو مسخره می کرد، درست مثل اونهای دیگه…
به راحتی می توان حدس زد که ادی از نوعی بیماری روانی رنج می برد. او فردی است که مدام به خاطر هیکل چاق و فربه اش از سوی دیگران مورد تمسخر قرار می گرفته و بسیار تحت فشار قرار داشته و همین موضوع باعث بروز اختلالات روانی شدیدی در او شده است.
۳- زمانی که جیمز از ادی سوال می کند که به خاطر موضوعی به این سادگی اقدام به قتل کرده (این موضوع به این دلیل از نظر جیمز ساده تلقی می شود که او با چنین شرایطی به هیچ وجه آشنا نیست و چنین تجربه ای نداشته) پاسخ ادی بسیار جالب و قابل تامل است:
ادی: اوه بله! چرا که نه؟ تا به امروز اجازه دادم که مردم من رو زیر پاهاشون لگد مال کنن. درست مثل یه سگ احمق. اون هم همینطوری بود!!
صحبت های ادی دلیل روشنی بر بیماری روانی اوست. او شخصیتی بسیار شکننده و آسیب پذیر دارد و برای فرار از فشارها اقدام به قتل کرده است.
۴- می بینیم که ادی پس از اعترافات عجیبی که داشت به یکباره رویه قبل را در پیش می گیرد و دوباره شروع به کتمان می کند.
ادی: هه هه. شوخی کردم جیمز. وقتی من اینجا رسیدم، اون اینجا بود. قسم می خورم…
پس ادی هنوز به طور کامل به مرحله باور نرسیده و هنوز در مرحله خودشناسی قرار دارد. در ادامه باز هم با ادی بیشتر آشنا خواهیم شد.

ادامه داستان…

Angela--Father

در ادامه جیمز با موجودی که آنجلا آن را پدر خطاب می کرد می جنگد و او را می کشد. یکبار دیگر داستان به سراغ آنجلا می رود و ماجرای او را روایت می کند. طبق روال معمول باید آنجلا هم در این شهر به حقایقی درمورد خود دست یافته باشد. به این دیالوگ ها توجه کنید:

آنجلا: نه پدر! لطفا، نه!
جیمز: تو خوبی؟ آنجلا، آروم باش!
آنجلا: به من دستور نده!
جیمز: من به تو دستور ندادم.
آنجلا: از من چی می خوای؟ فهمیدم، تو سعی داری با من مهربون باشی، درسته؟ می دونم مقصودت چیه. همیشه همنیطور بوده. تو فقط دنبال یه چیز هستی.
جیمز: نه، این اصلا درست نیست.
آنجلا: لازم نیست دروغ بگی. حرفتو بزن. یا شاید هم می خوای منو مجبور کنی. منو کتک بزنی همونطور که اون همیشه رفتار می کرد.
آنجلا: تو همیشه فقط نگران خودت هستی.
آنجلا: تو یه خوک منزجر کننده ای.
جیمز: آنجلا…
آنجلا: به من دست نزن!! تو حالمو بد می کنی!
آنجلا: گفتی که زنت مرده، درسته؟
جیمز: بله، اون بیمار بود…
آنجلا: دروغگو! من همه چیزو درمورد تو می دونم… تو نمی خواستی که اونو بیش از این ببینی. تو دنبال کس دیگه ای بودی.

جیمز: این احمقانست… من هیچوقت…

Angela-2

نکات مهم این بخش:
در اینجا از طریق دیالوگ های آنجلا با پدر او آشنا می شویم.
۱- پدر او فردی زورگو بوده که مدام به آنجلا امر و نهی می کرده (به من دستور نده).
۲- او مردی فاسد بوده که ظاهرا از آنجلا سوء استفاده می کرده (از من چی می خوای؟ فهمیدم، تو سعی داری با من مهربون باشی، درسته؟ می دونم مقصودت چیه. همیشه همنیطور بوده. تو فقط دنبال یه چیز هستی). در این بازی هیولاهایی به شکل زن دیده می شوند (آن ها فقط دو نیم تنه پایینی به هم چسبیده هستند) که به نظر می رسد آن ها زاده ذهن آنجلا باشند. اگر موضوع سوء استفاده جنسی پدر آنجلا از وی صحیح باشد، می توان این هیولاها را زاده ذهن او دانست. اما این که چرا جیمز هم می توانست آن ها را ببیند، مربوط می شود به رویای مشترکی که جیمز به همراه آنجلا و ادی درحال تجربه آن بود.
۳- او با اجبار و کتک زدن آنجلا به خواسته های پلید و کثیف خود دست پیدا می کرده (لازم نیست دروغ بگی. حرفتو بزن. یا شاید هم می خوای منو مجبور کنی. منو کتک بزنی همونطور که اون همیشه رفتار می کرد.)
۴- سپس آنجلا نکاتی درمورد جیمز را به او یادآوری می کند (دروغگو! من همه چیزو درمورد تو می دونم… تو نمی خواستی که اونو بیش از این ببینی. تو دنبال کس دیگه ای بودی.). این موضوع نشان دهنده آن است که آنجلا زودتر از جیمز به این جهان موازی وارد شده، به همین دلیل هم او در رابطه با موضوع همسر جیمز آگاهی دارد.
از طرف دیگر می توان از صحبت های آنجلا به برداشت های زیر رسید:
اول این که جرمی که آنجلا مرتکب شده به پدرش ارتباط دارد. دوم این که ادعای جیمز درمورد مرگ همسرش در اثر بیماری دروغ بوده و جیمز موضوعی را مخفی می کند. و سوم این که جیمز از همسرش متنفر بوده و به زن دیگری علاقه داشته (تو نمی خواستی که اونو بیش از این ببینی. تو دنبال کس دیگه ای بودی). به همین دلیل زمانی که جیمز برای اولین بار با ماریا روبرو می شود، ماریا از او می پرسد که آیا او شباهت به دوست دخترش دارد؟

ادامه داستان…

In-Game-9

سرانجام در ادامه بازی جیمز برای آخرین بار با ادی روبرو می شود. ادی باز هم در شرایطی شبیه به قبل قرار دارد و در کنار او اجساد زیادی روی زمین افتاده اند.
در این بخش راز ادی به طور کامل برملا می شود و سرنوشت او مشخص می گردد:

جیمز: داری چیکار می کنی؟
ادی: به نظرت چیکار می کنم؟ اون همیشه منو مسخره می کرد و می گفت: تو یه چاقالوی منزجر کننده ای! تو حالمو بهم می زنی” خب، شاید حق با اون بوده. شاید من چیزی جز یه چاقالوی منزجر کننده نباشم. اما می دونی؟ مهم نیست که تو چقدر باهوش، کند ذهن، زشت، زیبا باشی… تو در هر صورت مرده به حساب میای و جنازه ها نمی تونن بخندن. از حالا به بعد، اگه کسی منو مسخره کنه… می کشمش. مثل این.
جیمز: ادی، دیوونه شدی؟
ادی: می دونم. تو هم همینطور. تو هم دقیقا مثل منی، جیمز.
جیمز: هی، من که همچین کاری نکردم.
ادی: خودتو زحمت نده. می فهمم. تو هم همیشه منو مسخره می کنی، مگه نه؟ حتی تو اولین برخوردمون. می کشمت جیمز.

ادی پس از گفتن این دیالوگ به داخل سردخانه ای فرار کرده و با جیمز درگیر می شود. جیمز از سر ناچاری با ادی درگیر می شود و سرانجام او را از پا در می آورد. اما در این بخش نکات مهم زیادی وجود دارد.

نکات مهم این بخش:
۱- ادی به طور کامل به مشکلات روحی و روانی خود اشاره می کند و به وضوح قتل را گردن می گیرد. پس معلوم می شود که ادی به جرم قتل انسان محکوم بوده و بخشی از علت حضور او در این شهر همین بوده است.
۲- ادی جرم جیمز را هم همانند خودش معرفی می کند. به این معنی که جیمز هم همانند ادی قاتل است. اما برخلاف ادی جیمز همچنان درحال کتمان است و حاضر به پذیرش حقیقت نیست.
۳- ادی ادعا می کند که جیمز هم مانند دیگران همیشه او را مورد تمسخر قرار می داده. این نکته می تواند به این معنی باشد که جیمز و ادی سابقا در دنیای واقعی (خارج از دنیای متوالی) با یکدیگر برخورد داشته اند و همدیگر را می شناسند. خب، از این موضوع می توان چگونه نتیجه گیری کرد؟ ظاهرا ادی و جیمز هر دو به علت داشتن بیماری روانی و ارتکاب به قتل در بیمارستان روانی پلیس نگهداری می شدند. به همین دلیل هم ادی جیمز را به یاد می آورد (تو هم همیشه منو مسخره می کنی، مگه نه؟ حتی تو اولین برخوردمون. می کشمت جیمز.)

برای روشن تر شدن موضوع بهتر است نگاهی به دیالوگ های آخرین لحظات زندگی ادی داشته باشیم:

ادی: می دونی چرا من اون سگ رو کشتم؟ فرار کردم مثل یه دختربچه ترسو. آره، من اون سگو کشتم. خیلی بامزه بود. خسته شده بودم از این که مثل یه آدامس جویده شده دور انداخته بشم. وقتی اون دنبال من اومد، بهش شلیک کردم. درست تو پاش. اون بیشتر از یه سگ گریه کرد.
ادی: اون باید زمان بازی فوتبال خیلی سختی کشیده باشه، آخه زانوش درد می کرده.
جیمز: تو فکر می کنی که کشتن مردم کار خوبیه! تو به کمک احتیاج داری ادی!
ادی: خودتو مقدس جلوه نده، جیمز. این شهر تو رو هم مثل من فراخونده. من و تو مثل هم هستیم. ما مثل دیگران نیستیم. تو اینطور فکر نمی کنی!؟

In-Game--2

نکات مهم این بخش:
۱- بدون شک ادی یک قاتل است.
۲- بدون شک جیمز هم جرمی همانند ادی انجام داده است (خودتو مقدس جلوه نده، جیمز. این شهر تو رو هم مثل من فراخونده. من و تو مثل هم هستیم. ما مثل دیگران نیستیم)
۳- ادی پس از قبول واقعیتی که از آن فرار می کرد، در دنیای واقعی می میرد. البته علت مرگ او حتما خودکشی ذکر خواهد شد. از اینجای بازی به بعد، دیگر از ادی خبری نیست.

اما بشنوید از سرنوشت آنجلا در آخرین دیدارش با جیمز:

آنجلا: ماما! ماما! دنبالت می گشتم. تو تنها کسی هستی که برام موندی… پس شاید… شاید بتونم دیگه استراحت کنم. ماما، چرا فرار می کنی؟ تو مادر من نیستی. تو… من… متاسفم…
جیمز: آنجلا، نه…
آنجلا: ممنونم که منو نجات دادی… اما امیدوار بودم که اینکارو نکنی. حتی اگه مادرم بگه… من سزاوار چیزیم که اتفاق افتاده…!
جیمز: نه آنجلا، تو اشتباه می کنی.
آنجلا: نه. نمی خوام به من ترحم کنی. من لایقش نیستم… یا فکر می کنی که می تونی منو نجات بدی؟ تو منو دوست داری؟ از من مراقبت می کنی؟ دردهامو تسکین می دی؟ این چیزیه که من فکر می کنم. جیمز، چاقومو بهم برگردون.
جیمز: نه، نمی تونم.
آنجلا: می خوای برای خودت برش داری؟
جیمز: من؟ نه… من هیچوقت خودمو نمی کشم… اینجا مثل جهنم گرمه.
آنجلا: تو هم می تونی ببینی؟ برای من، همیشه همینطور بوده.

Angela-4

در آخرین دیدار آنجلا با جیمز، آنجلا هم مانند ادی به خودشناسی کامل (قبول حقیقت) می رسد و در دنیای واقعی می میرد. اما جیمز همچنان زنده می ماند و به کتمان حقایق ادامه می دهد.

نکات مهم این بخش:
۱- آنجلا جیمز را به صورت مادرش می بیند. این بدان معنی است که چشمان او طلسم شده اند و حقیقت به گونه ای دگر دیده می شود. پس این موضوع می تواند سرنوشت همه افرادی باشد که وارد سایلنت هیل می شوند.
۲- آنجلا ادعا می کند که مادرش تنها فردی است که برای او باقی مانده است. با این اوصاف تکلیف برادر او چه می شود؟ اگر به خاطر داشته باشید آنجلا در اولین برخوردش با جیمز به دنبال مادر و برادر خود می گشت! چرا مادر آنجلا از او فرار می کند؟ (ماما، چرا فرار می کنی؟). شاید مادر آنجلا پس از دیدن صحنه قتل، آنجلا را ترک کرده و دیگر حاضر به دیدن او نشده است. شاید منظور از فرار کردن همین باشد! اما برادر آنجلا کجاست؟

Ghayegh

۳- آنجلا خودش را سزاوار اتفاقاتی که برایش رخ داده می اند. پس او پذیرفته که گنهکار است.
۴- آنجلا از جیمز می خواهد که چاقو را به او بازگرداند. پس از مخالفت جیمز با این کار آنجلا از او سوال می کند که آیا او هم قصد خودکشی دارد؟ سوال آنجلا می تواند اشاره ای به این موضوع باشد که جیمز هم همانند او به خودکشی فکر می کرده یا حتی فکرش را عملی کرده است.
۵- جیمز اطراف آنجلا را همچون جهنمی سوزان می بیند و آنجلا به او توضیح می دهد که اوضاع برای وی همیشه همینطور بوده است. این همان وضعیتی است که آنجلا خود را سزاوار آن می داند. عذابی که به دلیل خودکشی و قتل پدر دامنگیر او شده است.
۶- جیمز متوجه وضعیت خاص آنجلا می شود و می تواند شعله های آتش را ببیند چون خود او هم چنین سرنوشتی خواهد داشت.
۷- در انتها آنجلا از پله هایی بالا می رود و مسیر پشت سر او برای جیمز مسدود می شود. به این معنی که آنجلا پس از درک حقیقت از شهر خارج می شود (او هم مانند ادی می میرد) اما جیمز هنوز برای مردن زمان دارد.

ادامه داستان- بخش آخر

2-piramid-heads-2

سرانجام جیمز در انتهای داستان با دو موجود کله هرمی مواجه می شود. آن ها آنجلا را به اسارت گرفته اند و به سبک دوران باستان آماده اعدام وی هستند. به محض رسیدن جیمز، یکی از کله هرمی ها ماریا را اعدام می کند. پس از این اقدام، جیمز اعترافاتی می کند که بسیار قابل تامل است. این اعترافات نشان دهنده این موضوع است که جیمز هم در انتها با واقعیت کنار آمده و به آن اعتراف می کند. به این دیالوگ ها توجه کنید:

پس از کشته شدن ماریا به دست کله هرمی:
جیمز: من خیلی ضعیفم. به همین خاطره که تو رو می خواستم… من کسی رو می خواستم که منو برای گناهام تنبیه کنه… اما دیگه الان… حقیقت رو می دونم… حالا وقتشه که این وضع خاتمه پیدا کنه.
نکات مهم این بخش:

2-piramid-heads

۱- سرانجام جیمز به ضعف خود اعتراف می کند و آن را می پذیرد.
۲- معلوم می شود که کله هرمی و ماریا هر دو ساخته ذهن جیمز هستند. او آن ها را در ذهن خود به وجود آورده تا خودش را به این واسطه برای گناهانی که انجام داده تنبیه نماید.
۳- پس از باور حقیقت و شجاعت رویارویی با آن دیگر نیازی به هیچیک از آن ها (در اینجا به طور خاص کله هرمی) نیست و لازم است که این شکنجه پایان یابد.

پس از کشتن کله هرمی نوبت به ماریا می رسد. حالا جیمز باید تکلیف او را نیز مشخص نماید:
ماریا: کی می خوای دست از اشتباه کردن برداری! مری مرده. تو کشتیش.
جیمز: ماریا؟… تو هستی؟ اما من دیگه بیشتر از این بهت نیاز ندارم.
ماریا: چی؟ داری شوخی می کنی؟ اما من اینجا هستم فقط برای تو…
ماریا: من هیچوقت کاری نمی کنم که تو احساس بدی داشته باشی. من با مری فرق دارم… چرا منو از خودت دور می کنی؟
جیمز: من حالا متوجه همه چیز شدم. وقتشه که این کابوس تموم بشه.

و اما نکات مهم این بخش:

Mary-2

۱- ماریا به صراحت جیمز را محکوم به قتل مری می کند و رفتار او را (خودفراموشی خواسته جیمز در برابر قتل مری) را اشتباه می خواند (کی می خوای دست از اشتباه کردن برداری؟)
۲- جیمز به این موضوع اعتراف می کند که ماریا ساخته ذهن اوست و بیش از این به وجود او نیازی نیست.
۳- آشنایی با برخی از خصوصیات منفی مری که باعث آزار جیمز می شدند. ماریا به صراحت بیان می کند که بر خلاف مری، او هیچگاه باعث ایجاد احساس بد در وجود جیمز نمی شود. این گفته به آن معنی است که مری باعث ایجاد احساس بد و منفی در جیمز می شده و همین موضوع باعث تنفر جیمز از مری و در نهایت قتل او بوده است.

حال که جیمز به حقیقت موضوع پی برده، یا به عبارتی دست از خودفراموشی برداشته و با حقیقت روبرو شده است، لازم است که با مری نیز روبرو شود و از طرف او مورد قضاوت نهایی قرار گیرد. به دیالوگ های پایانی بازی که میان جیمز و مری رد و بدل می شوند توجه کنید:

Mary

جیمز: منو ببخش…
ماری: بهت گفتم که دلم می خواد بمیرم. می خوام که این درد تموم بشه.
جیمز: اما علت این که من این کارو کردم این نبود که نمی تونستم عذاب کشیدنتو ببینم. نه! این واقعیت نداره… تو همیشه می گفتی که نمی خوای بمیری. واقعیت اینه که من ازت متنفر بودم. من می خواستم که تو از سر راهم کنار بری. من می خواستم که زندگیم برگرده…
ماری: جیمز… اگه این واقعیت داشته باشه، پس چرا ناراحت به نظر می رسی؟
جیمز: ماری….
ماری: جیمز… لطفا… لطفا یه کاری برای من انجام بده.
ماری: برو دنبال زندگیت.

در این بخش، داستان بازی به کلی رمزگشایی می شود و جیمز پس از گذراندن سیر و سولوکی در سایلنت هیل (درون ذهن خود) سرانجام حقیقت را می پذیرد و به آرامش می رسد.

نکات مهم این بخش:
۱- جیمز از مری طلب بخشش می کند (او جرم خود را پذیرفته، به همین دلیل طلب بخشش می کند). کاری که آنجلا و ادی از انجام آن سر باز زدند و به واسطه آن عذاب دیدند.

Mary-3

۲- جیمز به صراحت به جرم خود اعتراف می کند و اصل موضوع را شرح می دهد:
جیمز: اما علت این که من این کارو کردم این نبود که نمی تونستم عذاب کشیدنتو ببینم. نه! این واقعیت نداره… تو همیشه می گفتی که نمی خوای بمیری. واقعیت اینه که من ازت متنفر بودم. من می خواستم که تو از سر راهم کنار بری. من می خواستم که زندگیم برگرده…
دیگر خبری از ادعای مرگ مری بر اثر بیماری نیست و جیمز به هیچوجه چنین ادعایی ندارد. از عشق به مری هم خبری نیست. حالا همه چیز خبر از قتل همسر به دلیل تنفر از وی می دهد. این همان رازی است که جیمز به واسطه مخفی کردن آن دچار بیماری روانی شده بود و چنین سرنوشتی برایش رقم خورده بود.
۳- مری جیمز را می بخشد و از او می خواهد که به زندگی خودش برگردد. در این جمله چندین نکته وجود دارد: اول این که مری (بخوانید خود جیمز) جیمز را می بخشد. یعنی جیمز با قبول جرمش به آرامش می رسد. دوم این که مری از جیمز می خواهد که به دنبال زندگی خودش برود. حالا متوجه می شوید که جیمز هم همانند آنجلا و ادی اقدام به خودکشی کرده، اما برخلاف آن ها نمی میرد و به زندگی باز می گردد.

* پس از تشریح قدم به قدم دیالوگ ها، در انتها به بررسی برخی فایل های و شواهد موجود در بازی و ارتباط آن ها با داستان بازی می پردازم و در انتها، یکبار دیگر داستان بازی را به طور خلاصه شرح می دهم:

In-Game-3

تکه روزنامه ای که در آن خبری از مرگ یک زندانی می دهد:
امروز پلیس خبر داد که والتر سالیوان، کسی که در ۱۸ این ماه به جرم قتل وحشیانه بیلی لوکان و خواهرش میریام، دستگیر شده بود، در سلولش اقدام به خودکشی کرد. براساس گزارش پلیس، سالیوان با فرو کردن دسته یک قاشق به گردنش باعث قطع شریان حیاتی خود شد.
اما زمانی که نگهبان ها جسد او را یافتند، سالیوان در اثر خونریزی شدید مرده بود. دسته قاشق دو اینچ در گردن او فرو رفته بود. یکی از همکلاس های والتر سالیوان گفت:
او به هیچ وجه شبیه به انسان هایی نبود که بتواند کودکان را بکشد. اما به یاد می آورم که پیش از دستگیری وی او حرف های عجیبی می زد. مانند این که “او می خواهد من را بکشد”. “او قصد تنبیه من را دارد”. “اون هیولا… شیطان سرخ”. “منو ببخش. من این کارو کردم، اما خودم نبودم”.

In-Game-4

نکات مهم درمورد این متن:
۱- والتر سالیوان هم همانند جیمز، ادی و آنجلا اقدام به خودکشی کرده بود. به همین دلیل پرونده او در تجربه رویای مشترک آن ها مطرح می شود.
۲- او نیز همانند سایرین قاتل است.
۳- سالیوان هم همانند سایرین در زندان (ویژه بیماران روانی) بوده.
۴- همانند شخصیت های بازی، سالیوان چهره ای مظلوم داشته و به هیچ وجه اقدام به قتل از سوی او باورپذیر نبوده.
۵- سالیوان از شیطان سرخ سخن می گوید، کابوسی که جیمز هم با آن درگیر بود. این موضوع نشان دهنده شباهت آن ها (جیمز و سالیوان) با یکدیگر است.
۶- والتر سالیوان شخصیت منفی قسمت چهارم سری بازی های سایلنت هیل است.

In-Game-5

پرونده های بیماران درون بیمارستان

پرونده جک دیویس (Jack Davis)
او پیش از این سه بار به دلایل نامعلومی اقدام به خودکشی کرده بود.

پرونده جوزف بیرکین (Joseph Barkin)
به نظر می رسد بیماری او ریشه در حقایق و باورهایی دارد که در پس مرگ دخترش به وجود آمده است. علائم حاصله نشانه هایی از بروز پارانوید و خود فریبی را در خود دارد. رفتاری معمولی، اما تمایل به بروز خشونت در هنگام آشفتگی در او دیده می شود.

پرونده جاشوا لوئیز (Joshua Lewis)
تاریخچه بیمارستانی وی نشان دهنده تعداد بیشماری رفتارهای تهاجمی است. او تمایل شدیدی به بروز خشونت و حل مشکلات از این طریق دارد. مراقبت ویژه نیاز است.

In-Game-1

نکات مهم درمورد این پرونده:
۱- در هر سه پرونده موادری همانند موارد جیمز وجود دارد. جک دیویس همانند جیمز خودکشی کرده. جاشوا لوئیز همانند جیمز رفتاری تهاجمی دارد و جوزف بیرکین همانند جیمز پس از مرگ دخترش دچار جنون (خودفریبی و پارانوید) شده است.

نوشته ای روی دیوار:
اگه تو واقعا می خوای که مری رو ببینی، فقط کافیه که بمیری. اما ممکنه که تو به جایی متفاوت از مری هدایت بشی، جیمز.
نکته مهم:
۱- در این متن جیمز برای دیدن مری به صراحت به خودکشی ترقیب می شود. اما در ادامه این متن توضیح می دهد که ممکن است پس از خودکشی به مکانی غیر از مکان حضور مری منتقل شوی. این بخش برگرفته از باورهای مذهبی است که طبق آن، فردی که خودکشی می کند،گناه کبیره انجام داده و وارد جهنم می شود.

In-Game-11

نوشته زیر تابلوی مربوط به کله هرمی:

روز مه آلود یادآور روز داوری است.

نکته مهم:
۱- اگر به یاد داشته باید در ابتدای بازی جیمز مسیر خود را به علت وجود مه شدید گم کرده بود. این مه تا انتهای بازی در تمامی مراحل دیده می شود. در این متن وجود این مه یادآور روز داوری ذکر شده است. توجه داشته باشید که در این متن از “روز مه آلود” و “روز داوری” صحبت شده است. این موضوع به آن معنی است که کل داستان گشت و گذار جیمز در سایلنت هیل تنها یک روز طول کشیده نه بیشتر.

یادداشت های روزانه نگهبان زندان:
زندانی ها احساس پشیمانی نمی کنند. در حقیقت، اون ها خودشون رو به هیچ وجه آدم های بدی نمی دونن. حتی برخی از اون ها با وجود این که می دونن مجرم هستن، اما با گفتن یه کلمه ساده، حق رو به خودشون می دن. زندانی ها، هیچکدوم از این قاعده مستثنی نیستند.

نکات مهم:
۱- آوردن یادداشت های نگهبان زندان دلالت بر زندانی بودن شخصیت های داستان دارد.
۲- در این یادداشت به وضوح به روحیات زندانیانی چون ادی، آنجلا و جیمز اشاره می شود:
همه آن ها به هیچ وجه خودشان را آدم های بدی نمی دانند. حتی برخی از اون ها با وجود این که می دونن مجرم هستن، اما با گفتن یه کلمه ساده، حق رو به خودشون می دن.
۳- هیچکدام از زندانی ها از این قاعده مستثنی نیستند. یعنی جیمز هم از لحاظ رفتاری همانند سایرین است (اشاره به سایر افراد درون بازی) و با آن ها تفاوتی ندارد.

روزنامه خون آلود درون بازی:

Newspaper

خون … تشخیص داده شده متعلق به مردی ۳۹ ساله به نام توماس اوروسکو است……. علت مرگ وارد شدن ضربات با وسیله ای نوک تیز به ناحیه گردن است.
برآورد می شود… زمان مرگ در حدود ۱۱ تا ۱۲٫۳۰ نیمه شب بوده است. در پی جستجوهای پلیس و نبود آلت قتل در صحنه جرم… پرونده به بخش رسیدگی به قتل واگذار شده.
وجود پول دست نخورده درون اتاق و سابقه اعتیاد به الکل وی و داشتن پرونده های خشونت ناشی از مستی، پلیس را به قتل بودن این پرونده بیشتر نزدیک کرده است.

نکات مهم این متن:
۱- این متن به طور روشن به موضوع قتل پدر آنجلا اشاره می کند (فامیلی هردوی آن ها اوروسکو است)
۲- علت مرگ توماس ضربات با وسیله ای نوک تیز بیان شده است. حالا می فهمید که چرا آنجلا همواره چاقویی در دست دارد. نبود آلت قتل به این موضوع اشاره دارد.
۳- توماس در اداره پلیس پرونده خشونت و مستی داشته است (رفتاری که با آنجلا داشت)
۴- علت مرگ والتر سالیوان و توماس، برخورد شیء نوک تیز به ناحیه گردن ذکر شده است. اشاره زیاد به این موضوع می تواند، اشاره ای غیر مستقیم به نوع خودکشی جیمز باشد.

وجود قبرهای خالی در قبرستان

Ghabr

در طول بازی جیمز وارد قبرستانی می شود که در آن سه قبر آماده (خالی) با نام های ادی دامبروفسکی، آنجلا اورورسکو و جیمز ساندرلند دیده می شوند. وجود این قبرهای خالی نمایانگر این مطلب است که این سه نفر در آستانه مرگ قرار دارند (قبرهایشان آماده است) و ورود به قبر توسط جیمز بیانگر این واقعیت است که جیمز در حال گردش در برزخ پیش از مرگ خود است (حالت کما). درضمن شما می توانید در این قبرستان، قبر مربوط به والتر سالیوان را نیز مشاهده کنید.

نامه مری به لورا

لورا: می خوای اون نامه رو بخونی؟ اما به راچل چیزی نگو…
جیمز: راچل دیگه کیه؟
لورا: اون پرستار ماست. من اونو از کمدش برداشتم.
لورای عزیز، من این نامه رو به راچل می دم تا بعد از مردن من اونو به تو بده. من الان خیلی دور از تو هستم. تو یه جای ساکت و زیبا. لطفا منو به خاطر این که باهات خداحافظی نکردم ببخش. شاد باشی، لورا. به خواهرات سخت نگیر. و لورا درمورد جیمز… می دونم که تو به خاطر این که فکر می کنی اون آدم بدیه ازش متنفری، اما لطفا به اون یه فرصت بده. درسته که گاهی اوقات بداخلاقی می کنه، و زیاد نمی خنده. اما در اعماق وجودش اون آدم خوبیه. لورا… من تو رو به اندازه دخترم دوست دارم. اگه اوضاع جور دیگه ای پیش می رفت، امیدوار بودم که تو رو به عنوان فرزند خونده خودم انتخاب کنم. هشتمین سال تولدت مبارک، لورا. دوست تو، مری.
جیمز: لورا… تو چند سالته؟
لورا: هوم… هفته پیش هشت سالم شد.
جیمز: پس ماری نمی تونه مرده باشه… سه سال پیش… ممکنه که اون اینجا باشه؟ این همونجای ساکت و زیباییه که درموردش صحبت کرده؟
لورا: من و ماری خیلی درمورد سایلنت هیل صحبت کردیم. اون همیشه عکس هاشو به من نشون می داد. اون واقعا دوست داشت که برگرده. به همین خاطره که من اینجام.

In-Game-8

نکات مهم درمورد این نامه:
۱- آگاهی مری از این که ممکن است به دست جیمز کشته شود.
۲- مری می داند که لورا در آینده به جیمز سختگیری می کند و او را بابت کشتن مری شماتت می کند. اما از او می خواهد که به جیمز فرصت بیشتری بدهد.
۳- مری هم دوباره به بدخلقی جیمز اشاره می کند، اما درون او را پاک می داند.
۴- ظاهرا جیمز و مری بچه دار نمی شدند و مری قصد داشته تا لورا (شاید هم دختری شبیه به او در واقعیت) را به فرزندی قبول کند.
۵- مری هشتمین سال تولد لورا را به او تبریک گفته، درحالی که لورا هفته پیش وارد هشت سالگی شده است. با توجه به این که مری سه سال پیش مرده بوده، به نظر می رسد که زمان برای مری و لورا متوقف شده است. یعنی لورا درواقعیت (هم اکنون) باید ۱۱ ساله باشد و زمانی که مری هشتمین سال تولد او را تبریک گفته، مربوط به سه سال پیش می شود.

جهان های متوالی جیمز
خب، پیش از پایان متن لازم است که قسمت دوم بازی نیز، همانند سایر سری های سایلنت هیل از لحاظ ورود به دنیاهای متوالی بررسی شود تا ببینیم که آیا جیمز هم در لایه های مختلف جهان های متوالی سفر کرده یا خیر. برای درک این موضوع به مثال هایی از بازی توجه کنید:

In-Game-6

۱- لایه هشتم: جیمز از طریق راه پله ای طولانی به پایین می رود.
۲- لایه هفتم: جیمز از طریق زندان به درون چاهی می پرد.

Soorakh

۳- لایه ششم: سپس جیمز از طریق دریچه ای به پایین می پرد و در آنجا با ادی روبرو می شود.
۴- لایه پنجم: دوباره جیمز از طریق دریچه ای در زندان به پایین می پرد.
۵- لایه چهارم: دوباره جیمز از طریق دریچه ای درون سردخانه باز هم پایین می پرد.
۶- لایه سوم: دوباره جیمز از طریق دریچه ای به پایین می پرد.
۷- لایه دوم: سپس جیمز از طریق آسانسوری به پایین می رود و وارد آپارتمانی می شود.
۸- لایه اول: در انتها جیمز از طریق مسیر کوتاهی پایین می رود و در آنجا با ماریا روبرو می شود. همچنین جیمز در این مرحله با آنجلا و پدرش روبرو می شود.
می بینید که جیمز هم در هشت لایه جهان متوالی (درون ذهن خود) گردش می کند و سپس با ورود به لایه اول به آگاهی می رسد (سفر از لایه هشتم آغاز می شود)

James Hole

حال که با شواهد و مدارک موجود در بازی آشنا شدید، زمان آن فرا رسیده که داستان اصلی بازی را با هم مرور نماییم:

داستان اصلی در یک نگاه
جیمز ساندرلند به جرم قتل همسرش مری، به زندان محکوم می شود (او همسرش را با گذاشتن بالشی روی صورتش خفه کرده) در اثر این جنایت جیمز دچار بیماری روانی فراموشی خودخواسته شده و همه چیز را فراموش می کند (او موضوع قتل را عمدا با داستانی ساختگی در ذهن خود تعویض می کند، اما ناخودآگاه او این داستان را نپذیرفته و مدام میان خودآگاه و ناخودآگاه او درگیری برای اثبات ایجاد می شود و به این ترتیب علایم بیماری روانی فراموشی خودخواسته در او پدیدار می گردد)
در اثر این اتفاق بیماری روانی جیمز روز به روز پیشرفت کرده و او وارد مرحله ای بحرانی می شود. پلیس جیمز را به بخش ویژه مراقبت از بیماران روانی اداره پلیس منتقل می کند تا از وی در آنجا نگهداری شود. اما پیشرفت بیماری در جیمز سرانجام باعث می شود تا جیمز در اقدامی روانپریشانه در دستشویی زندان دست به خودکشی بزند.

In-Game-7

لحظه ای که ما جیمز را برای اولین بار درون دستشویی در حال تماشای تصویرش می بینیم، درواقع زمانی است که جیمز در دستشویی زندان اقدام به خودکشی کرده است. زاویه خاص دوربین، اشاره ای نمادین به جیمز دارد که از روی زمین مشغول تماشای روح خود است. از حالا به بعد جیمز وارد کما (جهان متوالی) شده و داستان در توهم او دنبال می شود.
جیمز از زندان به بیمارستان (بخش مراقبت های ویژه پزشکی) منتقل می شود و در آنجا در کنار دو زندانی دیگری که پیش از او اقدام به خودکشی کرده اند بستری می شود. این زندانی ها کسی نیستند جز ادی دامبروفسکی و آنجلا اوروسکو.
از آنجا که آن ها به خوبی جیمز را می شناسند و درمورد علت حضور او اطلاع دارند می توان دریافت که آن ها زودتر از جیمز وارد دنیای متوالی (کما) شده اند. جیمز به عنوان یک تازه وارد با این دنیا نا آشناست و چیزی به خاطر نمی آورد. اما ادی می تواند او را به خاطر آورد. یعنی ادی هم مانند جیمز در زندان بوده و همانند او به بیماری روانی دچار شده بوده، اما ادی پیش از جیمز دست به خودکشی زده.

In-Game-10

دیدن هیولاهایی به شکل پرستار در بازی از زمانی آغاز می شود که جیمز درون بیمارستان بستری شده و در کما فرو رفته است. در انتهای داستان ادی و آنجلا در اثر وخامت وضعیت جسمانی (شاید خونریزی زیاد در اثرخودکشی) می میرند، اما جیمز نجات پیدا می کند و سرانجام از کما خارج شده و بیماری روانی او بهبود می یابد.
پایان

 

منبع : vgpostmortem.ir

Print Friendly
بسم الله الرحمن الرحیم گشت و گذاری در برزخ!   مقدمهبه راستی ماساشی سوبویاما (Masashi Tsuboyama) را باید کارگردانی نوگرا با افکاری ویژه دانست. او که پس از تویاما، کارگردانی قسمت دوم سری بازی های سایلنت هیل را عهده دار شد، تصمیم گرفت تا برخلاف وی (و سایر کارگردانان پس…

نقد و بررسی

امتیاز این مطلب - ۵۴%

۵۴%

User Rating: Be the first one !
54
Processing your request, Please wait....

درباره ی محمدرضا محمودی

محمدرضا محمودی
طلبه ی سطح 4 حوزه هستم و بسیار علاقه مند به تبلیغ در فضای مجازی میباشم . هدف این پایگاه تولید و بازنشر مطالب ناب تبلیغی میباشد

همچنین ببینید

6568_orig

پرده خوانی شهدا- روایتگران نور

با سلام و خسته نباشید  پرده خوانی مذکور از جمله پرده خوانی های مطرح در ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.