خانه / تبلیغ نوین / تحلیل بازی God of War و بررسی اومانیسم

تحلیل بازی God of War و بررسی اومانیسم

بسم الله الرحمن الرحیم

I lived as a warrior, I died as a god

انسانی که خدای جنگ شد!

52ec984cc72302fd412e2aa145a6526c_L 

مقدمه
بازی God of War یکی از جنجالی ترین بازی های رایانه ای است که سوژه آن حول محور اساطیر یونان در گردش است و روایتی جدید از این اساطیر ارایه می دهد. اما در پس این داستان جدید نکات مهم و ظریف زیادی نهفته است که از سه منظر اساطیری، روانشناختی و مذهبی قابل بررسی هستند.
سری بازی های God of War با محوریت قرار دادن اساطیر یونان و ماجرای رویارویی یک انسان با خدایان، پایه گذار سبکی در بازی های رایانه ای بود که می توان آن را “خداکشی” یا “ارتداد” نام نهاد. در این سری از بازی ها برای نخستین بار یک انسان فانی (کریتوس) به جایگاه خدایی دست پیدا می کند و موفق به نابودی سایر خدایان می گردد. به نظر می رسد که این بازی ورای تمام جذابیت های داستانی و تصویری، پیام های زیادی در خود جای داده باشد. در ادامه به بررسی این پیام ها می پردازم:

* کریتوس در اساطیر

God-Of-War-Kratos-299672

بهتر است پیش از شروع بحث کمی راجع به شخصیت کریتوس و نقش اساطیری او صحبت کنیم و ببینیم که اصلا چنین شخصیتی در اساطیر یونان وجود داشته یا نه؟
اگر در اساطیر یونان به جستجو بپردازیم، به شخصیتی به نام کریتوس برخورد خواهیم کرد که با شخصیت درون بازی تفاوت های فاحش و چشمگیری دارد. این شخصیت که اشارات کوچکی از او در اساطیر دیده می شود، به عنوان مشاور دست راست زئوس معرفی شده است. او شخصیتی نیمه خدایی دارد و در علم و دانش سرآمد همه المپیان (به غیر از زئوس) و زمینیان است. کریتوس اساطیری موجودی آرام و صلح طلب است که حتی در چندین مورد خدایان را از جنگ و خونریزی بر حذر می دارد!
اما شخصیت کریتوس در بازی God of War با نمونه اساطیری خود تفاوت های فاحشی دارد و دچار استحاله ای اساسی شده است.
او شخصیتی خونخوار، بی رحم، خود رای و سرکش معرفی می شود که از جنگ و خونریزی لذت می برد و در مقابل فرمان خدایان می ایستد. کریتوس به عنوان نماینده انسان ها، تا جایی پیش می رود که به مقام خدایی ارتقاء می یابد و سرانجام در اثر یک اختلاف، از مقام خدایی خلع و در نهایت موفق به نابودی حکومت خدایان و از بین بردن تمامی آن ها می شود.
حال با توجه به این تغییر فاحش، این سوال مطرح می شود که کریتوس درون بازی کیست و از کجا آمده است؟ برای پاسخ به این سوال بهتر است به داستان زیر توجه کنید:

* شباهتی عجیب، اما قابل تامل!
برای پیدا کردن منشاء پیدایش شخصیت کریتوس درون بازی، لازم است تا کمی با تفکرات و عقاید خالق آن آشنا شویم. با توجه به اینکه دیوید جفی (نویسنده و کارگردان بازی) یک یهودی متعصب است، به همین دلیل بهتر است جستجویی در کتاب های مقدس یهودیان داشته باشیم. پس از یک بررسی دقیق در کتب عهد عتیق به مورد جالبی برخورد کردم که بهتر است شما هم آن را مطالعه کنید و خودتان درمورد آن قضاوت نمایید:
متن زیر از کتاب داوران (یکی از کتب عهد عتیق) که حاوی ۳۵۰ سال رویدادهای قبل از دوران سلطنتی قوم بنی اسرائیل است برداشت شده است.

* یفتاح جلعادی
یفتاح جلعادی، جنگجویی بسیار شجاع، و پسر زنی بدکاره بود. (این بخش از مشخصات یفتاح، به مشخصات کریتوس شباهت زیادی دارد. او همچون یفتاح مردی جنگجو و بسیار شجاع بود و هر دو از زنی بدکاره زاده شده بودند! توجه داشته باشید که در یونان باستان به زنان معشوقه زئوس هم بدکاره می گفتند.)
پدرش (که نامش جلعاد بود) از زن عقدی خود چندین پسر دیگر داشت. وقتی برادران ناتنی یفتاح بزرگ شدند، او را از شهر خود رانده، گفتند: “تو پسر زن دیگری هستی و از دارایی پدر ما هیچ سهمی نخواهی داشت.”
پس یفتاح از نزد برادران خود گریخت و در سرزمین طوب ساکن شد. دیری نپایید که عده ای از افراد ولگرد دور او جمع شده، او را رهبر خود ساختند. (چنین اتفاقی برای کریتوس هم روی داده بود. او از طرف خدایان المپ و حتی هرکول- برادر هم رده خودش، مورد بی مهری قرار گرفته و ترد شده بود. خدایان با وجود این که کریتوس برادر آن ها بود از او به عنوان یک موجود حقیر، در جهت اهداف خود استفاده ابزاری می کردند.)
پس از مدتی عمونی ها با اسرائیلی ها وارد جنگ شدند. رهبران جلعاد به سرزمین طوب نزد یفتاح رفتند و از او خواهش کردند که بیاید و سپاه ایشان را در جنگ با عمونی ها رهبری کند. اما یفتاح به آن ها گفت: ” شما آنقدر از من نفرت داشتید که مرا از خانه پدرم بیرون راندید. چرا حالا که در زحمت افتادید به سراغ من آمدید؟”
آن ها گفتند: ” ما آمده ایم تو را همراه خود ببریم. اگر تو ما را در جنگ با عمونی ها یاری کنی، تو را فرامانروای جلعاد می کنیم.”… (خدایان المپ نیز در چندین مورد از کریتوس درخواست کمک کردند و هربار با وعده هایی او را متقاعد به همکاری کردند)
سپس یفتاح این ماموریت را پذیرفت و مردم او را فرمانده لشگر و فرمانروای خود ساختند. یفتاح در ابتدا برای پادشاه عمون قاصدانی فرستاد و از او خواست قوم اسرائیل را به حال خود رها کند و دلایل خود را در این رابطه بیان کرد. اما پادشاه عمون به این صحبت ها توجهی نکرد.
آنگاه روح خدا بر یفتاح قرار گرفت و او سپاه خود را از سرزمین های جلعاد و منسی عبور داد و از مصفه واقع در جلعاد گذشته، به جنگ سپاه عمون رفت. یفتاح نزد خداوند نذر کرده بود که اگر اسرائیلی ها را یاری کند تا عمونی ها را شکست دهند، وقتی به سلامت به منزل بازگردد، هرچه را که از در خانه اش به استقبال او بیاید به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقدیم کند. ( ماجرای درخواست کمک کریتوس از اریس و نذر او بی شباهت به این ماجرا نیست.)
پس یفتاح با عمونی ها وارد جنگ شد و خداوند او را پیروز گردانید. او آن ها را از عروعیر تا منیت که شامل بیست شهر بود و تا آبیل کرامیم با کشتار فراوان شکست داد.
هنگامی که یفتاح به خانه بازگشت، دختر وی، یعنی تنها فرزندش درحالیکه از شادی دف می زد و می رقصید به استقبال او آمد. یفتاح با دیدن دخترش از شدت ناراحتی جامه خود را چاک داد و فریاد زد: ” آه دخترم! تو مرا غصه دار کردی، زیرا من به خداوند نذر کرده ام و نمی توانم نذرم را ادا نکنم”
… و یفتاح چنانکه نذر کرده بود عمل نمود… ( به صحنه کشته شدن خانواده کریتوس- همسر و دختر- به دست خود او و به دستور اریس توجه کنید. در این مورد هم می توان شباهت های ظریفی بین دو شخصیت مشاهده کرد.).
می بینید که شباهت این دو داستان به یکدیگر بسیار زیاد است، البته این تنها یک فرضیه است و ممکن است چنین رابطه ای اصلا وجود نداشته نباشد. اما از طرفی هم نمی توان از این موضوع به سادگی عبور کرد و آن را نادیده گرفت. به هر حال هر اثری ریشه در عقاید و ایدئولوژی شخصی خالق آن دارد و نمی توان آن را جدا از خالق تفسیر کرد.

* خدایان در اساطیر یونان
* منشاء پیدایش خدایان

GREEK GODS AND GODDESSES

شاید بتوان تولد اساطیر و به خصوص خدایان اساطیری را با تولد اولین بشر هم دوره دانست و رد پای آن ها را در آن دوران جستجو کرد. زمانی که بشر پا به عرصه وجود نهاد، با یک معضل بزرگ و اساسی مواجه گشت. سردرگمی و ناتوانی در برقراری ارتباط با محیط پیرامون، و عدم درک و توضیح مناسب برای تفسیر علت بسیاری از رویدادها، بزرگترین معضلاتی بودند که دغدغه ها و سوال های زیادی را در ذهن کنجکاو بشر نخستین ایجاد کردند.
او به تجربه مشاهده می کرد که خورشید در طول روز در آسمان قرار دارد و همه جا را روشن می کند، شب هنگام ماه جای خورشید را می گیرد و تاریکی قدرت دید او را محدود می کند. می دید که باران و برف از آسمان فرو می ریزند و سیل و زلزله زندگیش را به چالش می کشند. در سایه ترس از این عوامل، همیشه یک سوال اساسی در ذهن بشر وجود داشت و همواره به دنبال پاسخی برای آن می گشت؛ علت به وجود آمدن این اتفاقات چه بود؟ چه چیز یا چه کسی عامل نگهداری خورشید در آسمان، تاریکی شب، بارش برف و باران و… بود؟
بشر سال ها در پی یافتن پاسخی قانع کننده برای توضیح این امور بود و همواره با این گونه افکار دست و پنجه نرم می کرد تا اینکه ابداع کلمات، همچون شاه کلیدی به کمکش آمد و دریچه ای جادویی به فصلی نو از زندگیش گشود. حالا او می توانست از دغدغه هایش، ترس ها وشادی هایش و سوال های بی پاسخی که در ذهن داشت با همنوعانش گفتگو کند. در ورای همین گفتگوهای ساده بود که اولین کشف بشر نسبت به محیط پیرامونش به دست آمد؛ همه انسان ها دارای دغدغه و پرسش هایی مشترک بودند. بدین ترتیب اولین اجماع بشری پایه گذاری شد و در مجموعه ای از تفاهمات، به دنبال پاسخ سوال ها گشتند. در ابتدا تصمیم گرفته شد تا برای رضایت این عوامل تحدید کننده (سیل، زلزله، گرما، سرما و…) کاری کنند. اینگونه بود که پرستش خورشید، ماه، ستارگان، آتش و… در بین مردم رواج پیدا کرد. هرکس بسته به تجربه ترسناکی که از یکی از این عوامل طبیعی داشت، قدرت او را بالاتر از سایرین فرض می کرد و او را خدای مورد پرستش خود برمی گزید.
با گذشت زمان و بالارفتن ادراک طبیعی بشر و ایجاد قوانین مدنی و اجتماعی در بین آن ها، کم کم فکر وجود موجوداتی قدر قدرت و دستنیافتنی که صاحب همه چیز هستند و کنترل همه امور را در دست دارند (مالکیت یکی بر گروهی- چیزی شبیه به آنچه که در نظام اجتماعی بشر درحال شکل گیری بود) باعث شد تا مالکانی فرا بشری و قدرتمند برای هر یک از عوامل و عناصر طبیعی در نظر گرفته شود و به جای خود عوامل، آن ها مورد پرستش قرار گیرند.
چنین دیدگاهی سرانجام موجب خلق خدایان مختلف شد. خدایانی که هر یک مالکیت یکی از قدرت های ناشناخته بشر را در دست داشتند و بشر خودش را موظف کرده بود برای جلب رضایت و جلوگیری از خشم آن ها، در اوقاتی معین، هدایایی مشخص را به آن ها اهدا کند.
اینگونه بود که اولین بارقه های شکل گیری خدایان اساطیری در روی زمین شروع به درخشیدن کرد و به مرور خدایان پا به عرصه ظهور گذاشتند. آن ها مالکان خورشید، ماه، ستارگان، آتش و… شدند مردم و به دلیل ترس و یا علاقه ای که به آن ها داشتند شروع به پرستش، آن ها کردند.
با گذشت زمان، این خدایان اساطیری اولیه که قرار بود پاسخگو و علت و معلول تمام ترس ها و مجهولات بشر باشند، تبدیل به مالکان سرنوشت آن ها شدند و کنترل کلیه امور را در دست گرفتند. به طبع با توجه به پیدایش نیاز های جدید (مجهولات بی پاسخ جدید) تعداد این خدایان رو به افزایش گذاشتند و کم کم سلسله خدایان شکل گرفت و به مرور قلمروی آن ها گسترش پیدا کرد.
بعدها با جدا شدن اقوام مختلف از یکدیگر و تشکیل کشورها، این خدایان نیز در گروه های مختلف از هم جدا شدند و همراه با هر قومی به سرزمینی کوچ کردند و رنگ و لعابی بومی به خود گرفتند و در نهایت ماجرای خدایان اساطیری آغاز شد.
بدین ترتیب بود كه در نگاه و تخیل انسان اسطوره‌ساز، چهره‌هایی قدرقدرت ظهور كردند كه پا در زمین داشتند و سر بر آسمان می‌ساییدند. خدایانی كه چون تبعیدیان، محکوم به زندگی زمینی بودند و رسالتی گران بر دوش هایشان سنگینی می‌كرد و با وجود قدرت های شگرفی که داشتند، چهره‌های انسانی‌شان، آن ها را محبوس و اسیر زمین می‌ساخت. ( مانند خدایان یونان باستان).
البته لازم به ذکر است که خدایان یونانی در ابتدا ظاهری انسانی نداشتند و فقط قدرت هایی مافوق بشری بودند. اما بعد ها، هومر با اهداف خاصی به آن ها کالبدی مادی بخشید و خدایان مافوق بشری را تا حد عادی ترین بشر فانی نزول داد.

* تقسيم قدرت ميان خدايان یونان

gods

در ميان خدايان يونان مرزهای قدرت و مسئوليت‌ها تقسيم شده و مشخص است. هر خدائی در مورد مسائل مربوط به بخش خود اختيار تام دارد. حتی دخالت رئيس خدايان، زئوس نیز در امور مربوط به ديگران حد معينی دارد. درواقع خود زئوس همه كاره و هيچ كاره است. او نيز در بخش معينی مسئوليت خود را داراست. زئوس حاكم جهان و خدای آسمان است. در ميان ابرها، رعد، برق، طوفان و باران ظاهر مي شود. بهمين جهت ستايش از او نيز بر فراز قله‌ها كه نزديك تر به آسمان‌ها هستند انجام می‌گيرد. او سرنوشت انسان‌ها را در ترازوی سرنوشت سبك و سنگين مي كند. او بر نظم اجتماعی انسان‌ها نظارت دارد و زوجات، خانواده‌ها، دولت، سوگند و حفظ حقوق ميهمانان را مراقب است. برخلاف آنچه كه در غالب اديان ديگر به خدا نسبت داده مي شود، اصل عاری بودن از خطا و به همين جهت مبری بودن از هرگونه مسئوليت در ميان خدايان يونان وجود ندارد. خدايان يونان نيز مانند انسان‌ها گرفتار احساسات، عواطف و خواسته‌های خويشند.

زئوس نيز گاه و بيگاه دچار خطا مي شود. او خود قانون مقدس خانواده را زير پا می‌گذارد و برای همسر خود انگيزه حسادت ايجاد می‌كند. تعداد فرزندانی كه الهه‌ها (خدايان زن) و انسان‌ها به او هديه كرده اند از شمار خارج است.
چون برای خدايان نيز احتمال ارتكاب خطا وجود دارد، زمينه پيروی انسان‌ها به مراتب كمتر از موقعی است كه خدايان مظهر كمال و عاری از كوچكترين خطا و مسئوليت‌ها تلقی شوند. انسان‌ها بخود اجازه مي دهند اعمال خدايان را نيز مورد بازرسی و بررسی قرار دهند و درمورد درست يا نادرست بودن اين اعمال نظر خود را داشته باشند ولی در هر صورت احترام خدایان باید حفظ شود.

* روابط ميان خدايان
قوانين هم در مورد خدايان و هم در مورد انسان‌ها صادقند. برای مثال هرا كه حافظ قوانين مقدس خانواده است هم بر كار انسان‌ها و هم بر كار خدايان نظاره دارد. اگر خدائی دچار خطا شود مجازات مي شود و اگر اين خطا بزرگ باشد خدای مزبور از خدایی خلع و به نيم خدا تبديل مي شود.
زئوس علی رغم برتری اش بر ديگر خدايان، قادر مطلق نيست. تعظيم و بله قربان گوئی در ميان خدايان وجود ندارد و در افسانه‌های يونان به چشم نمی‌خورد.
در ميان خدايان يونان دموكراسی حاكم بود. دوازده خدای المپ جلسات بحث و مشاوره و تصميم گيری دارند. در اين جلسات هر خدا دارای يك رای است. اموری كه مربوط به همه خدايان است در مجلس خدايان طرح و پس از بحث و مشاوره در مورد آن قضاوت و تصميم گيری مي شود. تصميمات مربوط به مجازات‌های شديد خدايان به اين جلسات مربوط می‌شد. در آئين يونانيان بر خلاف آیين‌های ديگر خوبی كامل در يكطرف و بدی كامل در طرف ديگر (خدا و شيطان – اهورامزدا و اهريمن) – دوآليسم تفكر وجود نداشت. خوبی وبدی هر دو باهم بروز می‌كردند و يك شخص معمولا درستكار مي توانست در موارد متعددی نيز دچار اشتباه گردد. اين مساله كه در زندگی انسان كشيدن مرز روشن ميان خوبی‌ها و بدی‌ها غالبا بسيار مشكل است در فلسفه اين اسطوره ها كاملا منعكس است.
خدایان یونان بسیار زمینی بودند و انسان‌ها خود را با آن ها سر بسر می‌دانستند و “فاصله” خدايان المپ با انسان‌ها به “فاصله” خدايان با مردم در اديان ديگر نبود. حتی يك خدا در جنگ مستقيما به نفع گروهی از انسان‌ها عليه ديگران شركت می‌كرد و بی طرفی یک خدا درمورد بندگان را رعایت نمی کرد. همچنين يك انسان مي توانست با خدائی رابطه زناشوئی بر قرار سازد. از ازدواج يك خدا و يك انسان يك نيم خدا بدنيا می‌آمد كه عمر جاودانه داشت. این خدایان همانند انسان ها نیازهای جسمی و مادی بسیاری داشتند و در خیلی از موارد این نیازها موجب سرخوردگی، انزوا و حتی رسوایی آن ها می شد.

* خدایان اساطیری یونان
خدایان باستانی یونان به سه دسته اصلی و کلی تقسیم می شدند:
۱- نسل اول خدایان
۲- نسل دوم خدایان (تایتان ها- غول ها)
۳- نسل سوم خدایان (المپ نشینان و سایر خدایان مرتبط )

* نسل اول خدایان

hecatonchires

عده ای بر این باور هستند که این خدایان (نسل اول و دوم) در ابتدا به شکل کنونی و به این گستردگی وجود نداشتند و کم کم با گذشت زمان و بالارفتن درک مردم نسبت به محیط پیرامون خود و درک برخی مفاهیم عالی، این دو گروه از خدایان به شکل کنونی تکمیل و گسترش پیدا کرده اند. به عنوان شاهد هم می توان به تعدادی از مجسمه های یافت شده در معبد هرا که در سال ۱۹۳۰ کشف شدند، اشاره کرد. یکی از این مجسمه ها مربوط است به ازدواج مقدس زئوس و هرا که بنا به تشخیص باستانشناسان زمان ساخت آن به سده ششم برمی گردد، یعنی زمانی که هنوز زئوس بر پدر خود غلبه نیافته بود. با این حال می بینیم که مراسم ازدواج او با هرا، که در تمام داستان ها به زمان پس از پیروزی وی بر کرونوس تعلق دارد، خیلی زودتر از این اتفاق روایت شده بوده و مردم سال ها قبل این واقعه را جشن می گرفتند.

Cyclops

اما در اساطیر آمده است: ابتدا خلاء یا خائوس (chaos) بود که آفرینش جهان از او بود. از خلاء، زمین یا گایا (Gaia) پدید آمد. سپس دنیای زیرین یا تارتاروس (Tartarus) که در ضمن نام یکی از خدایان است و شهوت یا اروس (Eros) هم از خلاء متولد شدند. تاریکی یا اربوس (Erebos) و شب یا نیخ (Nyx) هم از خلاء پدید آمدند اما از ازدواج آن ها روز یا هامرا (Hemera) و روشنایی یا آیتر (Aither) زائیده شد. از زمین یا گایا سه خدا زاییده شدند : آسمان یا اورانوس (Ouranos) ، دریا یا پونتوس (Pontus) و کوه ها یا اورئا (Ourea).
آسمان هر شب زمین را فرامی گرفت تا با آن هم آغوشی کند. از هم آغوشی زمین و آسمان یا همان گایا و اورانوس دوازه تایتان (Titans)، سه قول یک چشم (Cyclops) و سه غول صد ـ دست (Hekatonkheires) زاییده شدند. اینان نسل ابتدایی خدایان بودند.

* نسل دوم خدایان

tethysoceanus

اورانوس یا آسمان از فرزندانی که زمین یا همان گایا برایش بدنیا آورده بود تنفر داشت و همه آن ها را تارتاروس یا دنیای زیرین، در زیرین ترین قسمت زمین زندانی کرد. (این بخش داستان نمایشگر خصوصیت برخی از پادشاهان قدیم است که از ترس شورش فرزندان و از دست دادن تاج و تخت، آن ها را دور از چشم دیگران در مکان هایی پرت و تاریک زندانی می کردند و یا برای اطمینان خاطر می کشتند) این کار باعث شد تا گایا از اورانوس بسیار خشمگین شود و از تایتان ها یعنی فرزندان خود خواست تا انتقام او را بگیرند. تنها کوچکترین تایتان یعنی کرونوس (Cronos) حاضر شد تا این عمل را به انجام برساند. گایا به فرزند خود یک داس فلزی داد تا اورانوس را اخته (Castration) کند. در هنگام شب کرونوس اورانوس را مقطوع النسل کرد و برای همیشه به حکومت او پایان داد. بدین ترتیب نسل دوم خدایان یعنی تایتان ها به سر کار آمدند. (نمادی از شورش فرزند کوچک علیه حکومت پدر و تصاحب غیرقانونی تاج و تخت او.)

Cronos Desert

* نسل سوم خدایان
کرونوس هنگامی که پس از پدر خود به سلطنت خدایان رسید حاضر نشد تایتان ها را از دنیای زیرین آزاد کند. اورانوس و گایا پدر و مادر او پیشگویی کردند که خود او هم بوسیله فرزند خود سرنگون خواهد شد. هنگامی که کرونوس با رئا (Rhea) ازدواج کرد از ازدواج آن ها به ترتیب هستیا (Hestia)، دمتر (Demeter)، پوسیدون (Poseidon)، هرا (Hera)، هیدس (Hades) و زئوس (Zeus) متولد شدند. کرونوس برای آنکه از پیشگویی مادر و پدر خود جلوگیری کند هر کدام از فرزندان خود را به محض تولد می بلعید. (اشاره مجدد به خصوصیت برخی از پادشاهان قدیم که از ترس شورش فرزندان و از دست دادن تاج و تخت، آن ها را دور از چشم دیگران در مکان هایی پرت و تاریک زندانی می کردند و یا برای اطمینان خاطر می کشتند.)

1190189 1363013466444 full

وقتی نوبت به تولد زئوس رسید، رئا از گایا و اورانوس کمک خواست تا فرزند او را از خورده شدن توسط کرونوس نجات دهند. رئا سنگ بزرگی را به کرونوس داد و او به خیال آنکه این سنگ زئوس است آن را بلعید. رئا فرزند خود زئوس را به جزیره کرت برد و آن را مخفیانه بزرگ کرد. هنگامی که زئوس بزرگ شد داروی تهوع آوری به کرونوس خوراند که باعث شد فرزندان خود را بالا بیاورد. در اینجا جنگی میان خدایان نسل سوم و تایتان ها- خدایان نسل دوم در گرفت تا چه کسی بتواند سلطنت جهان را بدست آورد. کرونوس شکست خورد و سلطنت جهان میان زئوس و برادران و خواهران او تقسیم شد. این جنگ ۱۰ سال طول کشید.(نمادی از شورش فرزند کوچک علیه حکومت پدر و تصاحب غیرقانونی تاج و تخت او.)

* کوه المپ

mount olympus god of war ascension-HD

درباره كوه المپ و ارزش آن نزد یونانیان، فژیران در كتاب فرهنگ اساطیر یونان می نویسد:
“كوه المپ برفراز فلاتی غول آسا؛ پایگاهی فراز می آورد كه بیش از۹۰۰۰پا بلندا دارد. چكادهایش همانند آمفی تئاتر به گونه ای مدور است و ردیف فوقانی صخره كه از تخته سنگ های گرد و غول آسا تشكیل شده و توده های ابر آن را فرا می پوشد؛ همچون منزل گاه های غول آسایی به نظر می رسند كه برای آرامیدن موجودات فراطبیعی برساخته شده اند.
دریانوردی كه به خلیج سالونیكا میراند؛ وقتی برفراز خط آبی آسمان، به بخشی از كوه مرتفع المپ می نگریست حیرت می كرد و سرشار از ترس مذهبی می شد. همه جلوه های آن برای نمایاندن شكوه هیبت انگیز ایزدان؛ گویی به رقابت میپرداختند.
نگرنده در نگاه نخست؛ تردیدی نداشت كه المپ بلندترین كوه جهان بود. دریانورد تماشاگر المپ بر پاروهای خویش لمیده؛ اشعار هومر؛ شاعر باستانی را زمزمه می كرد كه در توصیف آن آورده است: – نه هرگز بادها آن را خواهند روبید و نه برف بر چكادش بوسه خواهد زد؛ هوایی دلكش گرداگردش را فراگیرد؛ زلالی سپید دربرگیردش و ایزدان چندان شادمانی کنند كه تا جاودان بپاید.

Gow2-mount-olympus

ایزدان گرد میزهای زرین می نشستند و از شهد و مائده آسمانی تناول می كردند و از بوی گوشت قربانی كه آدمیان به افتخار آنان در محراب ها می سوزاندند سرمست می شدند. حتی هنگامی كه زئوس آنان را در منزل گاه خویش واقع در راس چكاد المپ به گردهمایی و رایزنی فرا می خواند هبه ایزد زیبارو نیز شهد بر آنان می پراكند و جام های زرین را دست به دست می گرداند.”
با توجه به چنین جایگاه رفیعی که این کوه در باور یونانیان داشت طبیعی است که خدایانی خاص که از همه محبوب تر و مقرب تر بودند در این کوه سکنی گزینند. به همین دلیل تنها ۱۲ خدا صلاحیت لازم برای سکنی در این کوه مقدس را پیدا کردند. البته ابتدا تعداد این خدایان گاهی کمتر از ۱۲ عدد و یا بیشتر از این تعداد بود که بود که به مرور تعداد آن ها به ۱۲ تن ثابت شد.

* سلسه خدایان
در ابتدای حکومت خدایان نسل سوم، تعداد کلی این خدایان از شش خدا تجاوز نمی کرد و کل جهان به آن ها تعلق داشت. آن ها در آغاز مسئولیت رسیدگی به همه امور را به عهده داشتند و قلمروی اولیه بین آن ها تقسیم شده بود. این شش خدا عبارت بودند از: هستیا (Hestia)، دمتر (Demeter)، پوسیدون (Poseidon)، هرا (Hera)، هیدس (Hades) و زئوس (Zeus).
این خدایان کوه مقدس المپ را برای سکونت خود انتخاب کردند (البته لازم به ذکر است که در ابتدا این خدایان مستقیم وارد المپ نشدند و چند سالی بین مردم و در شهر های مختلف اقامت داشتند تا سرانجام هفائیستوس، آهنگر آسمانی کوه المپ را به منطقه ای مسکونی برای خدایان بدل کرد). پس از استقرار خدایان در المپ، طی یک قرعه کشی، زئوس- کوچکترین برادر- به عنوان خدای خدایان برگزیده شد.

* المپ نشینان (آشنایی با برخی از خدایان بازی God of War)

* زئوس (Zeus)- ژوپیتر (Jupiter) ملقب به خدای خدایان

la-statue-de-zeus-m

نام زئوس از کلمه یونانی dios به معنی “درخشان” گرفته شده است. معمولا او را به شکل پیرمردی تنومند با موها و محاسنی بلند و حلقه حلقه ترسیم می کنند که صاعقه ای طلایی و درخشان در دست دارد. عده ای بر این باورند سفیدی ریش و موی او به علت پیری نبوده ( زیرا خدایان از شراب جاودانگی می نوشیدند و این نوشیدنی اسرارآمیز به آن ها زندگی جاودانه می داده و مانع از پیری آن ها می شده است) و زئوس و برادرانش، “پوسیدون” و “هیدس”، هر سه زال بوده اند. از دیگر نشانه های او همانند آذرخش می توان به عصای سلطنتی، عقاب و سپره او (ساخته شده از پوست بز امالته) که نگاه کردن به آن هراس بر می انگیخت اشاره کرد. عقاب (در برخی اسناد شاهین) و گاو نر حیوانات مورد علاقه اش بودند (سمبل هایش) و بلوط درخت وی.
او همانند پدرش- کرونوس- کوچکترین فرزند خانواده به شمار می رفت و به رسم پدر، علیه پدرش قیام کرد و به جای او بر تخت خدایی نشست.
طبق روایات كرونوس از هاتفي شنيده بود كه يكي از فرزندانش او را از سلطنت‌ محروم خواهد كرد؛ بنابراين به محظ آن كه فرزندي از رئا متولد مي‌شد، آن را مي‌بلعيد. تا آنكه رئا در هنگام زادن ششمين فرزند خود- زئوس به حيله‌اي متوسل شد:
“چون زئوس را زاييد، صبحگاهان قطعه سنگي‌ را در پارچه‌اي پيچيد و به عنوان مولود جديد، به كرونوس داد. كرونوس سنگ را بلعيد و زئوس زنده ماند. رئا برای مراقبت از زئوس او را در کوه “ایدا” مخفی کرد و دور از چشم کرونوس نگه داشت. سپس زئوس برای مدتی تحت مراقبت “گایا” قرار گرفت و بعد به دستور رئا، كورت‌ها (خدايان و فرشتگاني كه در كودكي زئوس ملازم او بودند) و الهه‌ها مأمور تربيت او شدند. الهه يا داية او كه با بزي زئوس را شير مي‌داد، “آمالته” نام داشت. آمالته زئوس را به درختي آويخت تا بین زمین، دریا و آسمان معلق باشد و بدین ترتیب از دید پدرش مخفی بماند. ماده بزي كه زئوس را شير او را مي‌خورد، “آيكس” نام داشت كه موجود وحشتناكي بود، و نسبتش به هلیوس (درمورد این خدا در ادامه توضیح داده می شود) مي‌رسيد. زئوس از پوست حيوان مذكور براي خود زرهي سخت ساخت همچنين يك روز هنگام بازي يكي از شاخ‌هاي بز را شكست و به آمالته داد و در آن شاخ خاصيتي بود كه از هر ميوه‌اي كه آمالته هوس مي‌كرد، پر مي‌شد و اين شاخ به «شاخ آمالته» يا «شاخ نعمت» مشهور شد. زئوس مدتی از کودکی خود را نیز تحت نظارت خانواده ای چوپان سپری کرد و در عوض این لطف، به آن ها قول داد که گله گوسفندانشان را از حمله گرگ ها در امان نگه دارد.
پس از رشد و رسیدن به سن بلوغ، زئوس با مشورت با “متيس”، نيروها و وظايف کرونوس را در اختيار خود گرفت و معجوني به کرونوس خورانيد كه فرزندان خود را كه خورده بود، مجدداً به دنيا آورد (بالا آورد).
زئوس به كمك خواهران و برادران خود، تيتان‌ها را از آسمان طرد كرد و براي رسيدن به پيروزي، سه غول صد ـ دست (Hekatonkheires) و سایکلاپ ها را آزاد ساخت. سایکلاپ ها رعد و برق و صاعقه را – كه از اختراعات خود آن ها بود – در اختيار زئوس گذاشتند و به هیدس – خداي اموات و برادر زئوس – كلاه سحر آميزي دادند كه هركس آن را به سر مي‌گذاشت، از انظار پنهان مي‌شد و به پوزئيدون – خداي درياها و برادر زئوس – سه شاخه مخصوص دادند كه مي‌توانست صخره‌هاي بزرگ ساحل را از جاي خود بكند و با آن چشمه‌ها را جاري سازد. پس از پیروزی در نبرد، در يك قرعه كشي بین برادران، آسمان به زئوس، دريا به پوزئيدون و دنياي زيرزميني به هیدس تعلق گرفت؛ منتها زئوس حق اولويت و تقدم خود را در دنيا محفوظ نگاه داشت. وی درمورد علت برتری خود بر سایرین در داستان ایلیاد به خانواده اش چنین می گوید :
“من قدرتمند ترین هستم. بیازمایید تا بر شما آشکار شود. طنابی از طلا بر آسمان ببندید و آن را استوار نگه دارید، تمامی خدایان و الهه ها. شما نمی توانید زئوس را فرود آورید. اما اگر من بخواهم شما را به زیر بکشم آنگاه خواهم توانست. من طناب را به کنگره اولمپ استوار می بندم و همه در هوا آویزان خواهند ماند. آری، هم زمین و هم دریا.”
عده ای بر این باورند که فکر قرعه کشی برای تقسیم قلمرو بعدها به داستان خدایان افزوده شد تا با این کار به ابهت و اقتدار زئوس بیفزایند. زئوس کسی بود که علیه تایتان ها قیام کرد و آن ها را شکست داد و حق مسلم او بود که به حکومت برسد، و همینطور هم شد. اما برای اینکه بعدها او را به دیکتاتوری و خودکامگی محکوم نکنند و در نزد مردم از اعتبار بالایی به عنوان یک خدای عادل برخوردار شود، موضوع قرعه کشی و تقسیم عادلانه قلمرو مطرح شد.
در این داستان نیز می توان همچون سایر داستان های خدایان، الگوهای نمادین بشری را مشاهده کرد:
۱- زئوس، به عنوان فرزند کوچک علیه پدر شورید و حکومت را به شکل غیرقانونی از آن خود کرد.
۲- برای جلوگیری از اعتراض و شورش احتمالی برادران بزرگترش، بخشی از قلمرو را بین آن ها تقسیم کرد.
۳- دختران از این تقسیم بندی عراضی هیچ سهمی دریافت نکردند.
زئوس دارای بيش‌ از ۶۸۵ عنوان‌ و لقب‌ است كه‌ هر یک از آن ها نشانگر جنبه‌هاي‌ مختلف‌ قدرت‌ او هستند.‌ در اساطير يونان، او را بزرگ‌ترين خدايان هلني و خداي روشنايي، آسمان صاف و توفان و صاعقه می دانند؛ و درمنظومه‌هاي هومري، از او به عنوان پادشاه بشر و سلطان خدايان ياد مي‌شود.
البته لقب خدای خدایان بعد ها به زئوس عطا شد. او در ابتدا فقط خدای آسمان، توفان و صائقه بود. او می توانست همه چیز را ببیند و همه چیز را بداند. هیچ چیز از او پنهان نبود و هیچ چیز نمی توانست برخلاف آنچه او خواسته بود صورت گیرد و اگر جز این می شد، زئوس چنان به خشم می آمد که زمین و زمان به لرزه می افتاد. با این همه او خدایی عاقل و خردمند بود. هر چه را فرمان می داد و اراده می کرد، قبلا با قانون کلی و اصل سرنوشت تطبیق می داد تا نظم جهان بر هم نخورد.
زئوس بر همة تظاهرات آسماني رياست داشت و باران و رعد و برق و صاعقه به دستور او انجام مي‌گرفت. استقرار نظم و عدالت در جهان نيز به اختيار او بود، اما خود زئوس نيز مطيع «سرنوشت» بود. او بود که خوبی ها، بدی ها، غم ها و شادی ها، بیماری و تندرستی را به بشر می دهد؛ ولی فطرتا خدایی خوش قلب و بخشنده بود. بدکاران را کیفر می داد، اما همیشه بیشتر دلش می خواست که پاداش بدهد تا کیفر. او غالبا به رحم می آمد و مجازات سختی را که در لحظه خشم در نظر گرفته بود تخفیف می داد. زئوس با بخشندگی بسیار، دردها و بیماری ها را از سر راه بشر دور می کرد و حامی ضعیفان و محتاجان بود. نسبت به خانواده، ازدواج، دوستی، مهمان نوازی، نظم اجتماعی و اجتماعات عمومی توجه خاصی داشت و کشور یونان و یونانیان تحت حمایت خاص او بودند. پس از انتشار منظومه‌هاي هومري، به زئوس به عنوان خدايي واحد توجه شد و روقيان او را معرف خداي واحد و تجسم كيهان مي‌دانستند.
نکته جالب در مورد زئوس این است که او برخلاف منش و رفتاری که انسان از یک خدا انتظار دارد حالتی کاملا انسانی داشت طوری که می توان او را نماد کاملی از پادشاهان یونانی دانست. قدرت او بسیار زیاد بود و همه امور ریز و درشت را رهبری می کرد، اما قدرت مطلق نبود و به دلیل اطاعت از سرنوشت، همچون بشر فانی محدودیت هایی هم داشت. از نظر خلق و خو و رفتار هم همانند شاهان فراز و نشیب های بسیاری را می توان در او مشاهده کرد. گاهی بسیار بخشنده و عادل است و گاهی بسیار کینه توز و انتقام جو. گاهی حافظ خانواده محسوب می شود و گاهی خود با هوس بازی هایش بنیان خانواده ای را بر هم می زند.
در ابتدای شکل گیری سلسه خدایان نسل سوم، زئوس تنها خدايي بود كه تسليم‌ هوس‌هاي خويش نمي‌شد، اما به مرور این خدا به یکی از هوس بازترین خدایان یونان بدل شد که وصف داستان های عشقی او خود داستانی مفصل است.

زئوس در بازی God of War

God-of-war-3-zeus

با توجه به مطالب ارایه شده در بالا می بینیم که شخصیت زئوس شباهت چندانی با شخصیت ارایه شده از او در بازی ندارد و برخلاف اقتدار اساطیریش، خدایی ضعیف، حقه باز، دروغگو و زورگو است. در اینجا دیگر قداست او به عنوان خدایی بزرگ و قابل احترام از بین رفته و مقام انسانی او پر رنگتر شده است. طبق روایات اساطیری هیچکس- حتی خدایان- حق جسارت کردن به زئوس را نداشت و بردن نام او بدون القاب درخور برای انسان ها ممنوع شده بود و درصورت سرپیچی عذاب سختی در انتظار آن ها بود. اما در این بازی شاهدیم که یک انسان فانی که ادعا می شود یک نیمه خداست، به راحتی به زئوس توهین می کند و حتی در انتهای داستان، پس از یک گوشمالی حسابی او را از بین می برد!! به راستی چرا این همه اختلاف بین روایت اساطیری و روایت داستانی این بازی وجود دارد؟ آیا می توانیم این تغیر ۳۶۰ درجه را صرفا یک ضرورت داستانی بدانیم؟ آیا داستان های اساطیری آنقدر محدود و تکراری شده بودند که لازم بود روایتی جدید و هجو شده از آن به وجود آورد؟ (می توان داستان های جدید اساطیری زیادی نوشت که روایتگر حماسه یا رویدادی خیالی، منسوب به قهرمانان اساطیری باشد، اما نمی توان اسلوب اساطیر را نابود کرد. مثلا نمی توان زئوس را خدای خدایان ندانست، چون در این صورت دیگر اسطوره، اسطوره نیست و یک هجويه به شمار می رود)
پاسخ به تمام این سوال ها را در ادامه این متن خواهید یافت.

* هرا (Hera)- نوین (Junin) ملقب به ملکه آسمان

Hera-1

همانطور که المپ مقر پادشاهی مقتدر- زئوس- بود که بر همه خدایان و نیمه خدایان حکم می راند و فرمانروایی می کرد، ملکه ای هم داشت که شریک قدرت خدای خدایان بود و به همراه او به همه امور رسیدگی می کرد. این ملکه “هرا” نام داشت و یکی از مقتدرترین ( و البته حسودترین!) الهه ها در جمع خدایان به شمار می رفت و از لحاظ اساطیری به طور کلی “خدای زنان” محسوب می شد و سرنوشت زنان را از بدو تولد تا مرگ در دستان خود داشت. البته مسئولیت های اصلی این الهه بعدها به الهه نگهبان ازدواج و زناشویی و مادری نیز ارتقاء پیدا کرد.عده ای ریشه نام این الهه را از واژه Hora ، به معنی فصول می دانند و مفهوم آن را “محافظ ازدواج” تفسیر می کنند. برخی نیز ریشه این نام را از Heros به معنی قهرمان و برخی هم آن را مشتق شده از Heifer به معنای گوساله ماده می دانند.
این الهه همیشه به صورت زنی جوان و زیبا با چهره و نگاهی جدی و سختگیر تصویر شده است. روی پیشانی او معمولا تاج زیبایی به سبک اشراف یونانی قرار دارد و جامه ای بلند تمام بدن او را می پوشاند. (درست برخلاف معمول رسم پوشش زنان یونان باستان که از لباس هایی با پوشش کم – در بالاتنه- استفاده می کردند). او همواره در یک دست عصایی جواهر نشان که فاخته ای کوچک روی آن نشسته بود داشت و در دست دیگرش اناری – که در یونان مظهر عشق زن و شوهری و تولید مثل بود – دیده می شد.
گیاه مورد علاقه هرا انار و زنبق، شهر مورد علاقه اش “آرگوس” و حیوانات مخصوص و مورد علاقه اش گاو ماده و طاووس بودند.
برخی از نمادهای هرا عبارتند از:
۱- حیوانات: طاووس، عقاب، گاو، خرچنگ، حلزون (کلیه حیوانات سخت پوست)
۲- گیاهان: سوسون سفید، خشخاش، درخت سرو، نارگیل، زنبق، رز سفید، درخت افرا و همه گل های سفید
۳- عطرها: رز، زنبق و یاس
۴- سنگ های گرانبها: نقره، مروارید، لعل، کهربا، الماس، طلای سفید و یاقوت کبود
۵- رنگ ها: سفید، آبی سلطنتی، ارغوانی، سرخ، سبز تیره، نقره ای و خاکستری

طبق افسانه ها هرا بزرگترین دختر کرونوس و رئا و خواهر بزرگ زئوس بود. او نیز مانند دیگر خواهر و برادرهایش توسط پدر-کرونوس- بلعیده شده بود که به وسیله برادرش زئوس- از طریق خوراندن معجون و ایجاد حالت تهوع- به زندگی بازگشت. طبق برخی روایات، زئوس شکم کرونوس را پاره می کند و با این کار برادر و خواهرهایش را نجات می دهد.
هنگامیکه زئوس با تیتان ها در جنگ بود، رئا پرورش هرا را به اوقیانوس “Ocean” – پدر همه رودخانه ها و تجسم آبی که در نظر مردمان آن زمان اطراف دنیا را فراگرفته بود- و تتیس “Tethys” – تجسم بارداری زنانه دریا بود از معاشقات اورانوس و گایا متولد شده و از جوانترین تایتان ها بود- سپرد و آن ها در جزیره “اوبه” به مراقبت از او پرداختند. او پس از رسیدن به سن بلوغ، طی یکسری اتفاقات، سرانجام با تشریفات خاصی به همسری برادرش زئوس درآمد. (شرح کامل این ازدواج در توضیح زئوس آمده است).
هرا به شدت زیبا بود و بسیار به زیبایی خویش اهمیت می‌داد. او هر سال به چشمه “کاناتوس” واقع در “نائوپلیا” می‌رفت و در آن تن می‌شست تا در آن آب شگفت‌انگیز، هر بار باکره‌ بودن خود را باز یابد. هومر درمورد زیبایی هرا اینطور می گوید که:
” او اندام سیمین و موزون خود را با روغن های خوشبو می آلود و عطر مخصوصی را که بلافاصله بوی خوش آن در المپ و در روی زمین می پیچید به خود می زد و جامه ای را که آتنا با استادی خدایی خود برایش دوخته بود با سنجاق های طلایی که روی سینه های برجسته اش نصب می شد بر تن می آراست و گوشواره های آراسته به سه گوهر درخشان از گوش می آویخت و نقابی بسیار لطیف، به سپیدی برف و به درخشندگی آفتاب، بر رو می افکند و به بزم خدایان می رفت.”
از وصلت زئوس با هرا فرزندانی به نام های: “هفائیستوس” ( خدای صنعت) “ایلی تی” ( الهه وضع حمل ) “آرس” ( خدای جنگ ) و “هبه” ( الهه جوانی ) بدنیا آمدند. هرا پس از ازدواج، رسما با زئوس در امر خدایی شریک شد و در المپ حرمتی معادل حرمت زئوس پیدا کرد.
وی به دلیل زیبایی خیره کننده اش خواستگاران زیادی داشت اما همواره نسبت به شوهر خویش وفادار بود.

* هرا در بازی God of War

800px-Hera

هرا یکی از مقتدرترین خدابانوان المپ محسوب می شد. او زنی زیرک بود و در پادشاهی زئوس شریک بود. خب، حالا که خود زئوس ۳۶۰ درجه از جایگاه اصلیش به زیر کشیده شده است، پس طبیعی است که هرا هم به همین سرنوشت دچار شود. در این بازی هرا زنی دایم الخمر، دمدمی مزاج، فتنه گر و لذت پرست به تصویر کشیده شده است. او از جایگاه خود به شدت نزول کرده، طوریکه کریتوس حتی حاضر نمی شود به صحبت های او گوش دهد و سرانجام او را به پست ترین حالت ممکن ( شکستن گردن با یک دست) از بین می برد.

* پوسیدون (Poseidon)- نپتون (Neptnus) ملقب به خدای دریا

Poseidon sculpture copenhagen 20051

یکی از خدایان بزرگ المپ نشین که همچون زئوس و هرا فرزندکرونوس و رئا بود و برادر کوچک (هیدس بزرگترین برادر بود) زئوس به شمار می رفت. نام او ریشه مبهمی دارد و ظاهراً از لغات بسیار قدیم زبان رومی گرفته شده است.
پوسیدون پس از شکست کرونوس و تایتان ها توسط زئوس- پوسیدون هم در این نبرد برادر خود را یاری می داد- در یک قرعه کشی برای تقسیم جهان، حکومت بر دریاها را به دست آورد. او را خدای مطلق دریا می دانستند، ولی بعد ها حکومت بر تمام آب ها نیز به او سپرده شد (گرچه خدایانی وجود داشتند که بر رودها و چشمه ها حاکم بودند، اما طبق برخی روایات پوسیدون به عنوان خدای ارشد در مالکیت تمام آب های جهان شناخته می شد.). او خدای ملی “یونی” ها به شمار می رفت که نام “یونان” نیز از ایشان آمده است. دریانوردان و ماهیگیران از پرستندگان اصلی او به شمار می روند.
در بین خدایان، پوسیدون پس از زئوس قدرتمندترین خدا به شمار می رود و حتی هنگامی که قلمرو پوسیدون به دریاها منحصر شد، شخصیت خود را به عنوان خدای بزرگ حفظ کرد و در برابر زئوس آسمانی، تبدیل به زئوس دریایی شد (لقب دیگر او) و قدرتش را در سرتاسر کیهان مادی گسترش داد. او همانند زئوس خدایی المپ نشین است.
پوسیدون خدایی بسیار بدخلق بود و طبیعتی ستیزه جو و حریص داشت، به همین دلیل برای به دست آوردن شهرهای خدایان دیگر، با آن ها درگیر می شد. در هنگام ناراحتی و کج خلقی، با نیزه سه شاخ خود طوفان های مهیب و زلزله ایجاد می کرد و زمانی که خوشحال و سرحال بود، جزیره ها را پدید می آورد و به ماهیگیران و دریانوردان کمک می کرد.
– برخی اعتقاد دارند که بدخلقی و ستیزه جویی پوسیدون، خصایص اخلاقی ای بودند که بعدها به این خدا نسبت داده شد تا با این کار زئوس را لایق ترین خدا برای حکومت بر المپ معرفی کنند. پوسیدون را می توان نماد و تمثیلی از برادران سرکوب شده شاهان دانست. برادرانی که درواقع حکومت به آن ها تعلق داشته و برادر کوچکتر با زیرکی آن را به دست آورده است. معمولا این افراد دارای خلقی تند و رفتاری عصبی هستند و همواره سعی در ایجاد اخلال در کار شاه دارند.
نیزه سه شاخ پوسیدون را سایکلاپ ها (Cyclopes) – غول های یک چشم که سه نفر بودند و نماد رعد، برق و صاعقه به شمار می آمدند. این غول ها، نخستین آهنگران بودند- برای او ساخته بودند. این نیزه جادویی قدرت های زیادی داشت که می توان از مهترین آن ها به ایجاد رگبارهای توأم با رعد، جابجایی صخره های بزرگ، ایجاد زلزله و جاری ساختن چشمه های متعدد اشاره کرد. هم چنین در برخی روایات آمده که اسب را نیز او با ضربه نیزه سه سرش آفریده است. نیزه سه شاخ این خدا کنایه از این نکته است که هرکه بر دریاها تسلط یافت بر عالم مسلط است.
معمولا از لحاظ ظاهری پوسیدون را همانند خدای خدایان تصور می کنند. او همانند زئوس، هیکلی قوی با موها و ریشی انبوه و سفید داشت (توجه داشته باشید که برخی روایات این سه برادر را زال می دانند) و همیشه عصای سه شاخه بلندی در دست می گرفت که مظهر اقتدار و خدایی او به شمار می رفت و بر ارابه ای از جنس صدف های دریایی سوار بود که با حیوانات عجیبی که نیمی از بدنشان اسب و نیم دیگرش مار بود (شاید منظور از این حیوان عجیب اسب آبی باشد)، کشیده می شد. البته در برخی روایات این ارابه توسط چهار اسب نر سفید که به سرعت باد حرکت می کردند، کشیده می شد.
در برخی افسانه ها، او را خدایی ترکیبی از انسان و ماهی و یا انسان و اختاپوس به تصویر می کشند که از کمر به پایین دارای کالبدی ماهی شکل یا اختاپوس شکل است. باید یادآور شد که چنین تصویری درمورد پوسیدون کاملا اشتباه است. ظاهرا این تصور از آنجا که این خدا را مالک و خدای دریا ها می دانند نشات گرفته است، درحالیکه محل زندگی این خدا در المپ بوده و مانند زئوس، ظاهر و کالبدی کاملا انسانی دارد.
ماهی، دلفین، اسب و گاو نر حیوانات مورد علاقه (نماد) پوسیدون بودند و در بیشتر تصاویر، می توان یکی از این حیوانات را در کنار او مشاهده کرد.

* پوسیدون در بازی God of War

God of war iii poseidon 02 by andyparkart

پوسیدون خدایی بود که زئوس دریاها (زمینی) لقب داشت و در اقتدار و قدرت، کمی از زئوس نداشت، اما شخصیت او در بازی به بدترین شکل ممکن طراحی شده بود. او خدایی ضعیف بود که با مخفی شدن در پوسته ای از جنس آب، خودش را مقتدر و بزرگ نشان می داد، حال آن که پس از خروج از این جوف، معلوم می شود که او موجودی ضعیف و آسیب پذیر است. کریتوس فانی، این خدای بلند مرتبه المپ را پس از یک گوشمالی جانانه، درحالیکه عاجزانه التماس می کند تا از کشتن او و زئوس!! صرفنظر کند به طرز فجیعی می کشد و جسدش را به دریا پرتاب می کند. به راستی چرا به یکباره خدایان المپ تا این حد زبون و آسیب پذیر شدند؟ آیا قدرت هایی که خدایان خلع شده (تایتان ها) به کریتوس اهدا کرده بودند، دلیل این همه قدرت و جسارت او شده بود یا اصل موضوع چیز دیگری است؟

* هیدس (Hades)- پلوتو (Pluto) ملقب به خدای مردگان

Hades-et-Cerberus-III

* دوزخ در اساطیر یونان:
در یونان قدیم دوزخ تنها اقامتگاه ارواح پس از مرگ بود، یعنی هر روحی پس از پایان دوران زندگانی زمینی خود بدانجا رهسپار می شد. در کتاب ایلیاد به “اولیس” گفته می شود که:
” دوزخ در آخر دنیا و آنسوی اقیانوس واقع است”.
در آن زمان معتقد بودند که دنیا مسطح و ثابت است و از اطراف با رود بسیار عریضی به نام “اقیانوس” احاطه شده که سرزمین خشک و شوم دوزخ در آنطرف آن قرار دارد و در این سرزمین تاریک و سنگلاخ هیچ موجودی زندگی نمی تواند کرد، زیرا خورشید که از آن بسیار دور است نوری بدان نمی تاباند، و تنها گیاهان آن درختان بید و کاج های سیاه و علف های گور هستند.

Tartaros

اما بعدها در دوران شکوفایی یونان باستان، به عنوان مثال، جهان زیرین توسط “هومر” به طور دقیق وصف گردید:
“دروازه عریضی درست زیر زمین، آنجا که نور پایان می یابد، به داخل قلمرو ظلمانی و تاریک هیدس راه می یافت. ورودی این دروازه را سگ سه سری نگهبانی می کرد تا هیچ روحی نتواند از دست هیدس فرار کند. در داخل دوزخ رودهای زیرزمینی جاری هستند که عبارتند از “اکروس، “کوکوتس”، “فلگتوس” و “استیکس”. برای عبور از آن ها ارواح باید بر زورقی نشینند که توسط “خارون” قایقران دوزخ ظاهر می شود و در آخر روح شخص مرده را از روی آب سیاه رود خانه “استیکس” عبور می دهد.
این رودخانه دور قلمرو مردگان جریان داشت و یونانیان شاعر پیشه و خیال پرداز آن را به صورت پری زیبایی تصور می کردند که “دختر اقیانوس” بود و خود را تسلیم یکی از دیوان به نام “پالاس” کرد و از او چهار فرزند بزاد که عبارت بودند از : “حسد”، “پیروزی”، ” قدرت بدنی” و “خشونت”. و به پاداش آن که وی هنگام عصیان دیوان جانب خدایان المپ را گرفت، خدایان مقرر داشته بودند که سوگند به این پری، پس از سوگند به سر زئوس، بزرگترین سوگند عالم خدایان باشد، و این رسمی بود که هیچوقت نقض نشد.
آنگاه “مینوس” دادرس مردگان حکم را می خواند و درستکاران به سمت راست می رفتند و از نهر “لته آ” که به صافی نقره بود، آب می نوشیدند و دردها و رنج های زمینی خود را فراموش می کردند. سپس به صورت اشباحی بدون وجود مادی، در “الیزیوم” سیر می کردند و می گشتند. در الیزیوم، بهار جاویدان حکمفرما بود.
گناهکاران برعکس، به سمت چپ و به عمق “تارتاروس” نزول می کردند، مکانی که آن را نهر آتش گدازنده و سوزانی احاطه کرده بود. در آنجا “ارینی ها” (Erinnyes ) – دختران ظلمت- بدکاران را شکنجه و عذاب می کردند و زندگی پر از رنج و شکنجه ای در انتظارشان بود.”
در اساطیر یونان، هیدس را به عنوان فرمانروای دنیای مردگان و خدای دنیای زیرزمین می شناسند. لازم به ذکر است که در ابتدا منظور از دنیای مردگان، به طور خاص خود دوزخ بود که در آن ارواح گناهکار عذاب می دیدند و شکنجه می شدند. اما بعد ها قلمروی هیدس بست و گسترش یافت از حالت کلی دوزخ به سه منطقه کلی “الیزیوم” (Elysium) – بهشت- ” مرغرازهای آسفودل” (The Asphodel Meadows) و “تارتاروس” (Tartarus) – تاریک ترین و عمیق ترین بخش جهنم که محل نگهداری تایتان ها بود – تقسیم بندی شد و حکومت هر یک از این بخش ها به یکی از معتمدان هیدس سپرده شد. به طور مثال، الزیوم را “پرسفونه”، ملکه دنیای مردگان اداره می کرد.

* فرمانروای دوزخ

Rhea

هیدس، فرمانروای این قلمروی تاریک و ترسناک نیز یکی از فرزندان “کرونوس” و “رئا” بود – برادر بزرگ زئوس و پوسیدون – و در جنگ با تایتان ها و شکست آن ها سهم عمده ای داشت. در اولین شب نبرد خدایان علیه تایتان ها، هیدس با استفاده از کلاه ویژه خود، نامرئی شد و به کمپ تایتان ها رفت و همه سلاح های آن ها را نابود کرد. این جنگ که ۱۰ سال طول کشید سرانجام به نفع خدایان نسل سوم پایان یافت.
پس از پایان نبرد و پیروزی خدایان، در یک قرعه‌کشی برای تقسیم جهان، بدترین سهم به هیدس رسید و مالکیت جهان زیرزمین یا دنیای مردگان را به دست آورد درصورتی که برادران او، زئوس و پوسیدون به ترتیب حکومت بر آسمان و دریا نصیبشان شد.
شاید در ابتدا اینطور به نظر برسد که بدترین سهم از تقسیم بندی جهان به هیدس رسید، حال اگر فرض را بر این تصور قرار دهیم، این سوال پیش می آید که چرا او این حکم را پذیرفت و نسبت به آن هیچ اعتراضی نداشت؟
با کمی تامل در این داستان می توان علت عدم اعتراض هیدس به این تقسیم بندی و قبول آن را اینطور تفسیر کرد که:
۱- هیدس مطمئن بود که با گذشت زمان به تعداد افراد تحت فرمان او افزوده خواهد شد (با توجه به محدودیت عمر انسان ها و راهیابی آن ها به قلمروی هیدس) و پس از مدتی قلمرویی به اندازه زئوس- شاید هم بزرگتر- پیدا کند. به همین دلیل از آنجایی که رعایای هیدس را مردگان تشکیل می‌دادند، او به افراد و موجوداتی که موجب افزایش جمعیت سرزمینش می‌شدند بسیار علاقه داشت. “ارینی‌ها” یا خشم و ناامیدی، که کارشان تعقیب گناهکاران و سوق دادن آن‌ها به سمت خودکشی بود، جنگجویان، قاتلین و… جزو افراد مورد علاقه هیدس محسوب می شدند.
۲- او مطمئن بود که هیچکس به قلمروی او طمع نخواهد کرد و برای فرامانروایی دنیای مردگان رقیبی نخواهد داشت.
در تاریخ اساطیر یونان، هیدس اولین خدایی بود که به هیچ وجه با امور مادی انسان ها سر و کار نداشت و با زندگی پس از مرگ آنان مرتبط بود.
قلمروی این خدا کاملا بر اساس تخیلات و باورهای مذهبی انسان ها به وجود آمده بود و به ظاهر جدای از روابط و قوانین دنیای مادی آن ها اداره می شد، اما با کمی دقت در این قوانین، باز هم می توان ریشه هایی از باورها و قوانین مادی بشری را در اداره دنیای مردگان نیز مشاهده کرد.
به عنوان نمونه این قوانین مادی می توان به داستان “خارون”‌ (Charon) اشاره کرد:
“خارون پسر “اربوس”‌ (تاريكي‌) و “نوكس”‌ (شب‌)، زورقباني‌ بود كه‌ مردگان‌ را از رود “ستوكس”‌ مي‌گذراند و به‌ نزد هادس‌ مي‌برد. او براي‌ اين‌ كار يك‌ “اوبولوس”‌ مزد مي‌گرفت‌. به همین خاطر يونانيان‌ به‌ هنگام‌ دفن‌ مرده،‌ يك‌ “اوبولوس” (پول رایج یونان)‌ در دهانش‌ مي‌گذاشتند تا به‌ خارون‌ بپردازد.”
در این داستان به وضوح به نقش پول و کارگشایی آن حتی در دنیای مردگان اشاره شده است و مشخص می کند که چرا در برخی اقوام به همراه مردگان، اشیاء مختلف و پول را دفن می کردند. شاید بتوان علت راهیابی قوانین مادی به دنیای مردگان را محدود بودن تخیل انسان های آن دوران و کمی اطلاعات آن ها درمورد جهان پس از مرگ دانست.
ترس از مرگ و گنگی سرنوشت انسان پس از مرگ، نهایتا او را بر آن داشت تا دنیایی برای مردگان خلق کند و خدایی را حاکم بر این دنیا قرار دهد. شاید به این تصور که کار آن ها راهگشایی برای سروسامان بخشیدن به ارواح سرگردان مردگان باشد و یا حتی برای دلخوشی هم که شده ارواح را از سرگردانی خارج کند و برای آن ها عاقبتی- چه خوب و چه بد- درنظر بگیرند.
چنین طرز تفکری را می توان آغازی برای شکلگیری باور وجود عذاب و یا پاداش اعمال نیک و بد پس از مرگ دانست و آن را به نوعی به سرمنشاء پیدایش اخلاقیات تعبیر کرد.

Thanatos

هیدس در اصل خدای جهان مردگان بود، اما خدای مرگ نبود، “تاناتوس” (Thanatos ) الهه مرگ بود و وظیفه داشت که ارواح را از کالبد مادیشان خارج کرده و آن ها را راهی قلمروی هیدس کند.
نام هیدس به معني “نامرئي” است و در روایت های باستانی اینطور گفته شده که هيچكس جرأت بر زبان آوردن آن را نداشت، زیرا هیدس این عنوان را طعنه ای بر خود می دانست و با شنیدن این نام به شدت خشمگین می شد. بنابراين اغلب او را به نام “پلوتو” به معني “ثروتمند” ياد مي كردند.
گاهي هم او را “ديس” می نامیدند كه در زبان لاتين باز هم به معني “ثروتمند” است. او به دلیل حکومت بر دنیای زیرزمین، صاحب معادن و ثروت های زیرزمینی هم بود و خدای “پلوت” هم به‌ شمار می‌رفت.
هیدس در ابتدا جزو خدایان المپ نشین بود، اما بعدها به برای همیشه آنجا را ترک و به زیر زمین (دنیای مردگان) نقل مکان کرد. معمولا او فقط در مواردی خاص و ضروری قلمروی خود را ترک می کرد و به روی زمین یا المپ می رفت.
از نظر اخلاقی او را خدایی بی عاطفه، حریص و کینه جو توصیف می کردند که همیشه در حال تلاش برای افزایش افراد تحت فرمانش بود و برای این منظور از هرنوع جنگ و خونریزی و مرگ و میر حمایت می کرد. برخی او را عامل اصلی تحریک “آرس”- خدای جنگ- در ایجاد جنگ ها در میان آدمیان می دانند.
از لحاظ ظاهری، هیدس برخلاف دو برادر کوچکتر خود (زئوس و پوسیدون) بسیار لاغر اندام و نحیف بود و به خاطر زندگی طولانی در زیرزمین (دوری از تابش نور آفتاب)، پوستی رنگپریده و بی روح داشت و موها و ریش سفید رنگش بسیارکم پشت بودند.
هیدس روی تختی از جنس چوب درخت آبنوس می‌نشست (یونانیان باستان چوب درخت آبنوس را متعلق به خدای مردگان می دانستند و در هنگام اجرای مراسم خاکسپاری، برای خوشنودی او، چوپ آبنوس را مانند عود آتش می زدند) و عصایی از جنس طلای خالص (مردم یونان هیدس را خدای معادن و ثروت های زیرزمینی می دانستند، به همین دلیل در بارگاه و وسایل او مقدار زیادی از سنگ های قیمتی، فلزات گرانبها و جواهرات دیده می شود) را با خود حمل می‌کرد.
همچنین کلاه خود ویژه ای به نام Helm of Darkness داشت (عده ای آن را تاجی مرصع می دانند) که سایکلاپ‌ها به او هدیه داده بودند و می‌توانست به وسیله آن از نظر ها ناپدید شود (نام هیدس به معنی “نامرئی” از این کلاه گرفته شده است).
هیدس برای ترک قلمروی زیرزمینی خود از ارابه ای از جنس طلای خالص که مزین به جواهرات گرانبهایی بود استفاده می کرد و اسبان سیاه رنگ بی مرگی آن را می کشیدند و خود او شخصا هدایت آن را به عهده داشت.
گل نرگس، درخت سرو و آبنوس را متعلق به او می دانند. برخلاف سایر خدایان که هر یک از حیوانی به عنوان نماد استفاده می کردند، هیدس نماد حیوانی مشخصی نداشت و اکثر موجوداتی که به نوعی نماد او به شمار می رفتند، جانورانی افسانه ای و خونخوار بودند. از جمله معروفترین این نماد ها می توان به: “هارپی ها”، “نیمف ها” و” سربروس”، سگ دوست داشتنی او اشاره کرد.
سربروس، سگی سه‌سر (در برخی روایات شش سر) بود که نگهبانی در ورودی دنیای زیر زمین – دو راهی تارتاروس و الزیوم- را به عهده داشت، او با سخاوت به ارواح جدید اجازه ورود به دنیای مردگان را می‌داد اما به هیچ کس اجازه خروج نمی‌داد. بسیاری از پهلوانان اساطیری یونانی به دنیای زیرزمین فرستاده شدند تا از ارواح سوال بپرسند یا اینکه سعی کنند آن‌ها را آزاد کنند. گرچه هیدس به هیچ کس اجازه خارج شدن از قلمروی خود را نمی‌داد.

* هیدس در بازی God of War

Hades - Ascension

دیدید که دامنه قدرت و عظمت این خدای المپ نشین تا چه حد وسیع بوده و مردم و خدایان به چه میزان از او حساب می بردند؟ حال بیایید این اقتدار و عظمت را با آنچه در بازی از او نمایش داده شد مقایسه کنید. کریتوس به راحتی و بدون هیچ زحمتی به قلمروی او وارد می شود، در مقاطعی سگ سه سر محبوب او (سربروس)، قایقران دوزخ (خارون) و همسر او (پرسفونه) را نابود می کند و سرانجام فرمانروای دوزخ (خدای عالم مردگان) را هم از پای در می آورد!!! بیایید کمی به این موضوع فکر کنیم که اگر خدای دنیای مردگان از بین برود چه بلایی سر ارواح می آید؟ نمونه این سوال برای سایر خدایان نیز صادق است. شاید پاسخ شما ایجاد هرج و مرج باشد، اما این ساده ترین پاسخ به این سوال پیچیده و مهم است. بهتر است برای فهمیدن جواب کمی صبور باشید و متن را تا انتها دنبال کنید.

* آتنا (Athena)، مينروا (Minerva) ملقب به الهه خرد/الهه جنگ

Athena Parthenos Altemps Inv8622

آتنا لقبي بود به معني “آتني” که در گذشته به دختر “زئوس” و “متيس” (عقل و خرد) داده بودند. او الهه ای بود که سرنوشتی شبیه به شش خدای ابتدایی داشت، با این تفاوت که پیش از تولد بلعيده شد. داستان از این قرار بود که”اورانوس” و”گايا” در یک پیشگویی مشترک به زئوس خبر دادند كه این دختر پس از تولد (یا به روایتی دیگر پس از تولد اين دختر، پسري از متيس به دنيا خواهد آمد) به قدری از مادرش عقل و هوش به ارث خواهد برد که امپراتوري آسمان را از پدر خواهد گرفت.
زئوس از این پیشگویی ترسید و متیس را که فرزندی در رحم داشت بلعید. کمی بعد از بلعیدن او بود که زئوس در سر خود دردی شدید و تحمل ناپذیر احساس کرد و این درد نه روز و نه شب ادامه یافت، و حتی نیروی خدایی خود او نیز نتوانست آن را درمان کند. در این هنگام بود که هفائیستوس (آهنگر آسمانی- خدای صنعت)، به کمک او آمد و با ضربت تبری از جنس مفرغ، سرش (پیشانی) را شکافت و ناگهان از این شکاف آتنا، بیرون آمد و بلافاصله فریادی از پیروزی کشید. وی هنگام تولد زرهی درخشان بر تن و نیزه ای نوک تیز و زرین در دست داشت.
خدایان المپ همه به تعجب فرو رفتند. به قول هومر:
” فریاد فاتحانه این الهه آتشین نگاه، سراسر المپ را به لرزه افکند. زمین به خود لرزید و امواج دریا به تلاطم برخاستند.”
داستان دیگری هم در مورد تولد آتنا گفته شده و اون اینکه، زئوس چنان از خرد متیس هراسان شده بود که وی را فریفت تا به شکل مگسی در آید و بعد او را بلعید. پس از مدتی دچار سر درد شدیدی شد. تایتان شفابخش، “پرومتیوس”، سر او را تبر شکافت و آتنا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شد.
برخی نیز معتقدند كه زئوس بدون كمك زن يا همسر، آتنا را خلق كرد و آتنا را هيچ مادري نزاده بود.
آتنا با این که از عقل و خرد مادرش برخوردار بود، اما به پدر برتری نجست (گرچه یکبار او در توطئه ای به همراه هرا و پوسیدون علیه زئوس شرکت کرد) به همین خاطر فرزند محبوب زئوس به شمار می‌آمد و اجازه داشت تا از اسلحه مخصوص پدرش (آذرخش) استفاده کند. زئوس چنان به او علاقه داشت و نسبت به خودسری ها و خطاهای وی چنان اغماض و گذشت نشان می داد که حسد تمام خدایان دیگر را برانگیخت.
یک روز آرس (خدای جنگ)، به زئوس گفت:
” این دختری که تو به وجود آوردی، نه حس دارد، نه ترحم، نه قلب. هر کار دلش بخواهد می کند و تو هم بدو هیچ نمی گویی، درصورتیکه ما خدایان دیگر المپ را به اندک بهانه ای مورد بازخواست قرار می دهی و تنبیه می کنی. این که وضعش نمی شود.”
شهر محبوب او آتن، درخت مورد علاقه اش زیتون و پرنده او جغد بودند.

*آتنا در بازی God of War

Athena God of War

آتنا در بازی نقشی چند بعدی دارد. او از یک طرف طرفدار کریتوس (نماینده انسان ها) و در عین حال دشمن اوست، همینطور حامی خدایان و دشمن آن ها نیز به حساب می آید. او زنی قدرت طلب و موزی است که در نهایت به خاطر قرابانی کردن خود برای نجات جان زئوس!! به مقام جاودانگی می رسد (جالب است که خدایان در حالت عادی جاودانه نیستند!!!) اما در ادامه مشخص می شود که از ابتدا به دنبال تاج و تخت زئوس بوده و همه کارهای او نقشه ای برای رسیدن به این هدف بوده است. آتنا تنها خدابانویی است که به الگوی اساطیری خود کمی وفادار مانده است.

* هرمس‌ (Hermes) پیغامبر خدایان

hermes-image1

پسر زئوس‌ و مايا است. او را پيك‌ زئوس‌، بخت‌آور، حامي‌ مسافران‌ و دزدان‌ و تجار و جوپانان‌، هدايت‌گر ارواح‌ به‌ سرزمين‌ مردگان‌، و خداي‌ باروري می دانستند‌. هرمس با كلاه‌ و كفش‌ بالدارش‌ مي‌توانست‌ با سرعت‌ باد حركت‌ كند. ماجراهايش‌ همه‌ از دزدي‌ و كلاه‌برداري‌ است‌. زنان‌ متعدد در زندگيش‌ بودند، اما عشق‌ بزرگش‌ آفروديته‌ بود، كه‌ هرمافروديته‌ و كفالوس‌ را برايش‌ زاد. از ديگر فرزندانش‌ پان‌ است‌. در اساطير روميان‌ مطابق‌ است‌ با مركوريوست.

* هرمس در بازی God of War

20100810080025Hermes

در این بازی مقام هرمس از یک خدازاده (نیمه خدا) به برادر زئوس ارتقا یافته است! او بخش مهمی از تعادل دنیا را عهده دار است و مرگ او باعث از بین رفتن این تعادل می شود. هرمس هم از جمله نیمه خدایانی است که در این بازی به طور کامل تغییر یافته، اما برخلاف سایر خدایان موجود در این بازی که همگی تحقیر شده اند، مقامی بالا و جایگاهی خاص پیدا کرده است. حال شاید این سوال در ذهن شما ایجاد شود که چرا هرمس به چنین جایگاهی دست پیدا کرده است؟ برای پاسخ به این سوال باید به سراغ برخی مکاتب فکری برویم و ریشه این موضوع را در دیدگاه ها و نظریات آن ها پیدا کنیم:

* مکتب هرمسی در میان مسیحیان، مسلمانان و یهودیان
یکی از نتایج مهمی که تلاقی تمدن های یونانی و مصری در اسکندریه به بار آورد، ایجاد مکتب خاصی بود که به نام هرمس شهرت یافت و اثر عمیقی از خود در علوم و فلسفه و ادیان ملل غرب آسیا و حوالی دریای مدیترانه به جای گذاشت. در قرون وسطی نام هرمس نزد مسیحیان و مسلمانان و همچنین یهودیان به عنوان بانی و موسس حکمت و علم تلقی می شد، و کتب و رسائل متعددی که به وی نسبت داده شده بود مورد مطالعه ی جمیع طالبان معرفت قرار می گرفت، تا حدی که تقریبا در هر رشته از علوم، اثری از تعلیمات خاص مکتب هرمسی دیده می شد.

* هویت هرمس
در قرون وسطی، هرمس همان طاط مصریان و اخنوخ یهودیان و هوشنگ ایرانیان قدیم و ادریس مسلمانان دانسته می شد و پیروان او در هر دیار و از هر مذهبی که بودند او را یک پیامبر آسمانی و مبشر اسرار الهی و علوم ملکوتی می دانستند. لکن قبل از امتزاج تمدن یونانی و مصری در اسکندریه و ایجاد مکتب خاص هرمسی، شخصیت هرمس و طاط از هم مجزا بود، بدین معنی که هرمس یکی از خدایان قدیم یونانی محسوب می شد و طاط یک اله مصری که مصریان از قدیم ترین اعصار با او آشنایی داشته و از او به عنوان یکی از مهم ترین نیروهای آسمانی یاد می کرده اند.

* هرمس در یونان و مصر
در افسانه های یونانی، هرمس به عنوان پسر زئوس و ماییا شناخته می شده و بعدا با مرکور یا عطارد رومیان یکی گردیده و از بدو امر علامت خاص او تیر عطارد بوده است. اولین اشاره به هرمس، به عنوان موسس مکتب هرمسی، در نامه ی مانتو به بطلمیوس دوم است که قبل از سال ۲۵۰ ق م تالیف شده و در آن از هرمس به عنوان پسر آغاذادیمون (روح نیک) یاد شده است. البته قبل از این دوره، هرمس به عنوان یکی از شخصیت های اساطیری یونانی شهرت داشته و رابطه ی او با عطارد نیز همواره محفوظ بوده است. چنان که بعدا او را با مرکور که همان عطارد باشد یکی می دانستند. حتی گفتار بعضی که می گویند ادریس همان بودا است نیز در واقع مبتنی بر همین رابطه ی بین هرمس و عطارد است.
خدای مصر طاط یا تاهوتی در وهله ی اول یک خدای قمری به شمار می آمد و با نشان مشخص خود که یک لک لک بود شناخته می شد. معبد اصلی او در اونو یا خنومو در وسط مصر قرار داشت و یونانیان آن را هرمیپولیس می نامیدند. بعدا او به صورت خدای حکمت و طب و نوشتن و معماری درآمد و همیشه با جفت خود نهماهوت که همان طبیعت کلی و نیز حکمت (سوفیا) است ظهور می کرد. طاط همچنین «زبان» و «قلب» خداوند مطلق «را» (Ra) شمرده می شد بدین معنی که او همان کلام الهی و نیز صاحب ذکر مقدس بود که انسان را به وصال حقیقت نایل می ساخت. نیز طاط در نظر مصریان خدای اندازه گیری و سنجش و محاسب حرکت افلاک بوده و در افسانه ی اوسیریس ( Osiris) به صورت یک ساحر نیز جلوه کرده است.

* فلسفه ی هرمسی
هنگامی که خدای یونان هرمس با طاط مصریان تلفیق یافت و هرمس بانی مکتب هرمسی پدیدار گشت، جنبه صرفا الهی و ملکوتی طاط از بین رفت و فقط آنچه مربوط به نیروی جهانی و برزخی او بود با خدای یونانی امتزاج یافت، چنان که فلسفه ی هرمسی نیز خود مربوط به عالم برزخ بین ماده و مجردات صرف است و به جهانشناسی و طبیعیات مربوط تر است تا به حکمت اولی و ماوراء الطبیعه. بدین دلیل نشانه هرمس اسکندرانی نیز تیر- عطارد است که علامت کیمیای انسانی و نیروهای روانی است که بین عالم محسوس و معقول قرار گرفته است. هرمس در این مکتب رابطه و واسطه بین عالم ملکوت و ملک محسوب می شد و مفسر و مترجم حقایق عالم اعلی بود برای انسان که در عالم اسفل قرار گرفته است. از سال ۲۵۰ ق م که برای اولین بار اسم هرمس به عنوان بانی مکتب هرمسی برده شد رسائل و کتب گوناگونی به نام او پدیدار گردید و از او به عنوان موسس حکمت و علم و هنر و استاد اسقلبیوس و ایسیس و اوسیریس یاد شد و مذهب نحله ی هرمسی به سرعت گسترش یافت تا این که در قرون اول مسیحیت یکی از نهضت های مهم دینی و فلسفی و علمی به شمار آمد و آثار مهمی به نام هرمس مثلث تالیف یافت که اساس تعلیمات این مکتب را در بر داشت و قرن ها با کتب مسیحیت و ادیان و نحل دیگر، به منظور به دست آوردن پیروان و جلب نظر مریدان، در حال رقابت و تا حدی خصومت بود.

* ماسون‌ها و هرمس

Hermesian

فلسفه ماده‌گراي مصر باستان پس از اضمحلال اين تمدن همچنان به حيات خود ادامه داد. بعضي يهوديان پذيراي آن شدند و در سايه اصول كابالا به ادامه حيات آن كمك نمودند. از سوي ديگر، گروهي از فلاسفه يونان همان فلسفه را اقتباس كردند و با تفسير مجدد آن مكتب «هرمتيسيسم» (Hermeticism) را به وجود آوردند. كلمه هرمتيسيسم از نام «هرمس» (Hermes)، همتاي يوناني خداي مصري «طاط» (Toth) برگرفته شده است. به عبارت ديگر اين فلسفه نسخه يوناني فلسفه مصري است.
سلامي ايشينداغ در توضيح مبدأ اين فلسفه و جايگاه آن در فراماسونري مدرن مي‌نويسد:
در مصر باستان جامعه مذهبي وجود داشت با طرز تفكري مبتني بر هرمتيسيسم، فراماسونري نيز چيزي مشابه آن اتخاذ نمود. كساني كه با گذراندن تشريفات سازمان به سطوح خاص مي‌رسيدند، افكار معنوي و احساسات خود را آشكار مي‌نمودند و به تربيت افرادي كه در سطوح پايين‌تر قرار داشتند مي‌پرداختند. فيثاغورث پيرو اين مكتب بود و در ميان آنها آموزش ديد. نظام فلسفي مكتب اسكندراني و نئوافلاطوني در مصر باستان ريشه دارد و شباهت‌هاي عمده‌اي ميان آن و تشريفات ماسوني وجود دارد. (هارون یحیی)

* كادوسیوس، هرمس و فراماسونری

1000px-Caduceus

کادوسیوس در معنی نمادین خود، عصایی مقدس و دارای خواصی ویژه است که می تواند مردگان را زنده کند. در فراماسونری عصای خادم ارشد یا استاد تشریفات و مراسم ها، تمثیلی از کادوسیوس هرمس به شمار می رود. این صاحب منصب، وظیفه دارد به داوطلبانی که به درجات بالاتر ماسونی می رسند چگونگی برگزاری مراسم رسمی سومین درجه زندگی جاودانه را آموزش دهد. داوطلب در این مراسم نمادین -که در آن از این عصا در حکم چوب جادو استفاده می شود- یاد می گیرد که خدای باستانی (هرمس) چگونه مردگان را به زندگی باز می گرداند. (فرهنگ لغات ماسونی)

* هلیوس یا خورشید

helios

هلیوس در اسطوره‌های یونان، خدای خورشید و به تعبیری خود خورشید است. او پسر هیپريون و تئا و برادر سلنه و ائوس بود. هر صبح با ارابه آتشین چهار اسبه خود از شرق راه می‌افتاد و تا غروب می‌راند. از همسرش پرسه و دیگر معشوقه‌هایش فرزندان بسیاری داشت. نام یکی از پسرانش فایتون بود. در اساطیر روم، او معادل سول است.

* هلیوس در بازی God of War

Helios-1

همانطور که اشاره شد، در اساطیر یونان هلیوس خود خورشید معرفی می شود و مقامی خدایی ندارد. او تحت فرمان خدایان است و به آن ها خدمت می کند. اما در این بازی هلیوس هم مانند هرمس یکی از برادران زئوس معرفی می شود و به مقام خدایی ارتقاء می یابد. مرگ فجیع او در بازی، به یکی از خشن ترین صحنه های موجود در بازی تبدیل شده است.
* خدا کشی در بازی های شرق و غرب!

blood-will-tel

هر کدام از این کشورها از درون‌مایه خاصی در بازی‌های خود استفاده می‌کنند. معمولا در بازی‌های آمریکایی به مضامینی نظیر اتحاد کاراکترها برای کشتن یک خدا بر نمی‌خوریم، درحالی که این ایده را می‌توان مشترکا در بازی‌های RPG نظیرBlood Will Tell، Sword of the Etheria، Breath of Fire 2، Final Fantasy Lengend، Final Fantasy Tactics، Xenogears و بسیاری از بازی‌های Shin Megami Tensei مشاهده کرد.
از آنجایی که اکثر شهروندان ژاپنی طرفدار عقاید بودایی (Buddhist) و یا شینتو (Shinto) هستند و مسیحیان اندکی در این کشور وجود دارند، بنابراین عدم ارتباط با کلیسا در مقایسه با فرهنگ غرب به آن ها این امکان را می‌دهد تا بدون ترس از قوانین سفت و سخت مذهبی حاکم بر کلیسا به این موضع نزدیک‌تر شوند. به علاوه با اینکه ژاپن عموما نسبت به مذاهب دیگر بسیار صبور و مقاوم عمل می‌کند، آیین مسیحی در این کشور از سابقه چندان خوشایندی برخوردار نیست. ورود اولین غربی‌ها به ژاپن در قرن ۱۶ و برای دعوت به پرستش خدا صورت گرفت، اما با مرور ظلم و ستم در نقاط دیگر جهان امپراطور ژاپن این افراد را از کشور بیرون کرد. درواقع این کشور خود را از سایر کشورها جدا کرده بود تا وقتی که در قرن ۱۹، Mathew Perry با توسل به زور، مرزهای ژاپن را مجددا باز کرد.

sword-of-Eteria

اما اینکه چرا در بازی‌های ژاپنی کشتن خدا مرسوم است، دلایل دیگری نیز دارد. به عقیده Opplinger:
“در مذهب ژاپن نه یک خدا، بلکه خدایان و ارواح بی‌شماری وجود دارند. در الهیات مسیحی، بشر تنها از یک زندگی برخوردار است درحالی که مذهب بودایی به تجدید حیات و تولد دوباره، تاکید می‌کند که خدایان در آن می‌میرند، تمدن‌ها، دوران و حتی خدایان هرکدام آغاز و پایانی دارند. فرهنگ ژاپنی خود نیز از دوران و تولدهای بسیاری نظیر پایان دوره فئودالی، آشنایی با غرب و بمب‌های اتمی و باز‌سازی دوباره، برخوردار است. از آنجایی که در فرهنگ غربی تنها یک خدا وجود دارد، نمی‌توان مرگ او را تصور کرد. اما فرهنگ و اعتقادات آسیایی همچون karma دوره‌ای و چرخشی است.”

* تفکر اومانیسم و خدایان یونان

hands-touching

برای پاسخ به سوال های مطرح شده در بالا، لازم است تا کمی بیشتر در لایه های فکری و عقیدتی بازی عمیق شویم و به کالبدشکافی آن بپردازیم. با کمی دقت و تحقیق در سری بازی های God of War متوجه وجود لایه های پنهانی از یک مکتب فکری می شویم که در زیر به آن اشاره می کنم:

* تعاریف اومانیسم

photo547

*اومانيسم به هر نوع فلسفه اي که منزلت ويژه اي براي انسان قائل است و او را مقياس همه چيز قرار مي دهد اطلاق مي شود. از منظر تاريخي، اومانيسم در آغاز يک تحول ادبي و تغيير در برنامه آموزشي و فرهنگي بود که در مراحل بعد، جنبه سياسي و نفي دين و ارزشها را به خود گرفت. اين جنبش که در کل به روم و يونان باستان چشم دوخته بود؛ و بيش تر يک جنبش غير روحاني و وابسته به طبقات بالاي اجتماعي و طرفدار نخبه سالاري بود، مقارن پايان قرن سيزدهم در جنوب ايتاليا شکل گرفت؛ سپس در سراسر ايتاليا گسترش يافت و پس از آن، آلمان و بعد فرانسه، اسپانيا و انگلستان را در برگرفت و مي توان آن را يکي از عوامل فرهنگ جديد غرب به شمار آورد. انسان مداري در اين معني يکي از مؤلفه هاي بنيادين رنسانس به شمار مي آيد و متفکران رنسانس با مدار قرار دادن انسان در صدد نوسازي آن در جهان طبيعت و تاريخ و تفسير انسان از اين منظرند. (احمدي، بابک، معماي مدرنيته، ص ۹۲-۹۳٫)
چنان که اشاره شد انسان مداري بازگشتي به روم و يونان باستان بود. انسان مداران بر اين باور بودند که منزلت، توانمنديها و استعدادهاي انسان که در دوران روم و يونان باستان مورد توجه بود، در قرون وسطي ناديده گرفته شده است و بايد در فضاي جديد به احياي آنها همت گماشت. آنان تصور مي کردند که با اهتمام ورزيدن به احياي تعليم و تعلم و رواج علومي مانند رياضيات، منطق، شعر، علوم بلاغي، تاريخ، اخلاق و سياست يونان و روم مي توان انسان را در وضعيت فعال و پويايي قرار داد که آزادي خود را تجربه کند. به همين دليل به کساني که اين علوم را تعليم مي دادند و يا مقدمات تعليم و رواج آن را فراهم مي آوردند اومانيست اطلاق مي شد. (توني، ديويس، اومانيسم، ترجمه عباس فجر ص ۱۷۱)
سست بودن مباني عقيدتي و ارزشي مسيحيت، ضرورت تقدم ايمان بر آگاهي و فهم و نيز برخي از آموزه هاي نادرست مسيحي مانند گناهکار ذاتي دانستن انسان و خريد و فروش بهشت، زمينه را براي پشت پا زدن به همه ارزشهايي که در قرون وسطا حاکم بود و رويگرداني از دين حاکم و رايج يعني مسيحيت و الگو گرفتن از رم و يونان قديم که به انسان و خرد طلايي او اهميت مي داد، فراهم ساخت. در تداوم اين حرکت است که تفسير جديد از دين و خدا، پذيرش خدا و نفي دين و تعاليم مسيحي، شکاکيت در دين و بالاخره انکار کامل دين مطرح مي شود.
البته در اين ميان نمي توان از ارتباط بسياري از اومانيستها با مراکز قدرت و تلاش براي توجيه وضع موجود و يافتن راه حل براي سالار منشي گروههاي پيشين و نخبه سالاري و تبيين عقلاني تحولات سياسي و مدرنيته و توجيه عوارض منفي آن و به تعبير ديويس توني توجه سبعيت مدرنيسم چشم پوشيد.

*اومانيسم، انسان سالاري، اصالت بشر، بشر سالاري يا خودبنيادي مكتبي است كه انسان را محور و مدار آفرينش قرار داده و با اصالت دادن به او اصالت خدا، دين يا هر امر غير بشري را نفي مي¬كند. معناي اعم اين اصطلاح عبارت است از هر نظام فلسفي، سياسي، اقتصادي، اخلاقي يا اجتماعي كه هسته مركزي آن انسان است. اين مكتب انسان را يگانه حقيقت آفرينش فرض كرده و آن را به جاي خدا مي¬نشاند. بنابراين در تضاد با خدامحوري است و در شكل افراطي¬اش هرگونه انديشه متافيزيكي مانند وحي الهي را انكار مي¬كند. با فرض بشر به عنوان مالك و فرمانرواي عالم بت جديدي به نام انسان اختراع كرده و پرستش آن را ترويج مي¬كند. اومانيسم در واقع به معناي پرستش انسان است نه انسان دوستي يا تكريم انسان كه مورد تاكيد اسلام و ساير اديان توحيدي است . ) آيت قنبري، نقدي بر ليبراليسم و اومانيسم، قم، فراز انديشه ،‌ ۱۳۸۳، صص ۲۰-۲۲(

*اومانیسم طرز تفکری است که مفاهیم بشری را در مرکز توجه و تنها هدف خود قرار می‌دهد. به عبارت دیگر بشر را به رویگردانی از خالق خویش و اهمیت دادن به خود وجودی و هویتی فرا می‌خواند. لغت اومانیسم را در یک فرهنگ لغت ساده چنین می‌یابید: «نظام فکری مبتنی بر ارزش‌ها، خصایص و اخلاقیاتی که پنداشته می‌شود فارق از هر گونه قدرت ماوراء الطبیعی، درون انسان وجود داشته باشند.»
روشن‌ترین تعریف را از اومانیسم حامیان آن ارائه داده‌اند. «کرلیس لامنت» از سخن‌پردازان برجسته اومانیسم می‌باشد. وی در کتاب فلسفه اومانیسم می‌نویسد:
[به طور خلاصه] اومانیسم معتقد است که طبیعت سراسر از حقیقت ساخته شده، که ماده و انرژی اساس جهان است و ماوراء الطبیعه وجود ندارد. غیرواقعی بودن ماوراء الطبیعه به این معناست که اولاً در سطح بشری، انسان‌ها دارای روح غیرمادی و جاودان نیستند، و ثانیاً در سطح جهانی، عالم صاحب خدای غیرمادی و فناناپذیر نیست.

*تاريخچه اومانیسم (علت انتخاب اساطیر یونان و روایت داستانی جدید از آن در اینجا مشخص می شود)
پيشينه اومانيسم به يونان باستان باز مي¬گردد كه خدايان صفات و حتي صورت انساني داشتند و اندام انسان مهم ترين مساله در هنر نقاشي و مجسمه سازي بود. پس از ظهور مسيحيت و رسمي شدن آن در امپراطوري روم با فرمان كنستانتين، حاكميت سياسي- فرهنگي نيز در كنار رهبري ديني تحت اختيار كليسا درآمد. تفريط¬هاي كليسا در قرون وسطي در مواجهه با ارزش انسان و كرامت او موجب واكنش افراطي در توجه به انسان و پيدايش اومانيسم شد. برخي از آراء و رفتارهاي ضد انساني كليسا كه همواره تاكيد و ترويج مي شد عبارتند از :
انسان ذاتاً‌ موجودي گنهكار است. انسان هيچ اختياري از خود ندارد. عقل و علم انساني مغاير دين و هر كار علمي دخالت شيطاني در امور عالم و ضد عبوديت است. دين و دنيا،‌‌ لذايذ روحاني و جسماني همواره مخالف و مغاير هم و غير قابل جمع هستند. مردم نسبت به عقايد و افكار خود اختياري در برابر كيسا ندارند. مالكيت آسمان،‌‌ بخشش گناهان،‌‌ فروش ارضي بهشت از اختيارات كليساست.
در اثر اين تفريط¬ها و ناديده گرفتن كرامت انساني،‌ نخستين مخالفت¬ها بر ضد كليسا، ‌‌امپراطوري و فئودال¬ها در جنوب ايتاليا آغاز شد و در قرن ۱۴تا ۱۶ سراسر ايتاليا و سپس آلمان،‌ فرانسه،‌ اسپانيا و انگلستان را فرا گرفت. مخالفان‌، مدعي احياء كرامت انساني بودند و ابتدا با زنده كردن ادبيات كلاسيك روم و يونان سعي در بازگرداندن آزادي از دست رفته بودند. ايشان با تكيه بر آزادي خرد و مخالفت با رياضت¬هاي ديني در صدد بودند تا لذايذ جسماني (كه در كليسا مورد غفلت بود) را هدف نهايي بشر معرفي كرده و زهد و پرهيزكاري را عامل منفي در كسب لذت و سود تلقي كنند. (مريم صانع پور، نقدي بر معرفت شناسي اومانيستي، تهران، موسسه فرهنگ و انديشه معاصر، ۱۳۷۸، ص۲۲ و صص ۵۰-۵۳٫)
كم كم دين منافي آزادي انساني و تنها به عنوان ابزاري براي خدمت به خواسته هاي او تفسير شد. عالم غيب به فراموشي سپرده شده و ماديگري اساس كار قرار گرفت و سرانجام با تلقي تقابل دين و دنيا لذت¬هاي دنيوي ترجيح داده شد. (مريم صانع پور ، همان ،‌ صص ۲۶-۲۸)

* تجلی اومانیسم در بازی
در سری بازی های God of Wr می توان تجلی روشنی از سیر تکاملی اومانیسم در دنیای واقعی را مشاهده کرد. این سیر تکاملی را می توان به سه بخش کلی تقسیم کرد:

۱- قسمت اول: به مقام خدایی رسیدن یک انسان

kratos-on-the-trone

این بخش می تواند نمادی از ظهور اومانیسم در دوران ابتدایی خود باشد. زمانی که اومانیست ها و کلیسا درکنار یکدیگر قرار گرفته بودند و هنوز از جنگ و درگیری بین آن ها خبری نبود (اگر به خاطر داشته باشید در ابتدا عده ای از اومانیست ها هنوز به خدا اعتقاد داشتند و به همین دلیل با کلیسا رابطه ای مسالمت آمیز برقرار کرده بودند. اما بعدها این گروه هم به منکران خدا و دشمنان کلیسا تبدیل شدند.)

۲- قسمت دوم: خلع شدن از مقام خدایی

Ascension10

این بخش می تواند به درگیری بین کلیسا و اومانیست ها اشاره داشته باشد. زمانی که کلیسا در مقابل ادعای خدا بودن انسان قد علم کرد و به مبارزه گسترده علیه اومانیست ها پرداخت.

۳- قسمت سوم: نابودی خدایان

1648932-god of war ii  90

این بخش می تواند به پیروزی اومانیست ها در انتها و نابودی خدا (به معنی واقعی کلمه) اشاره داشته باشد. (لازم به ذکر است که این موضوع به صورت یک پیشگویی و استعاره، به آینده مورد نظر اومانیست ها اشاره می کند و هنوز چنین اتفاقی به طور کامل رخ نداده است و کلیسا و اومانیست ها هنوز هم در جنگ و درگیری با یکدیگر هستند)

* مهم ترين اصول فكري اومانيسم
۱- محوريت انسان در مقابل محوريت خداوند:
انسان ميزان همه امور و مركز عالم است. مالك مطلق هستي اوست. تمام امور بايد توسط او ارزش¬گذاري شود. گر چه برخي گرايش¬هاي اومانيستي از مذهب و اعتقاد به خدا سخن مي¬گويند ليكن اين پاي بندي فقط براي جلوگيري از بي نظمي اجتماعي است. در اين گرايش ها نيز اومانيست هاي خداپرست انسان و آزادي او را هدف و شناخت خدا را وسيله مي دانند.( مريم صانع پور ، همان ، ص ۱۹ ،صص ۲۰-۲۲٫)
۲- تاكيد بر آزادي و اختيار انسان:
قدرت و سرنوشت انسان به خود او واگذار شده و حاكميت تقدير الهي مردود است. افراد از قيد كليسا و دين آزادند و مي¬توانند بر دين، تاريخ، طبيعت و دولت مسلط شوند.(در مواجهه با سلب اختيار انسان در قرون وسطي)
۳- عقل برتر انسان:
خرد انسان برابر با خرد خداوند و چه بسا بالاتر از آن است. عقل انسان رهبري بشر را بر عهده گرفته و دين را از فرماندهي و هدايت خلع مي¬كند. عقل اومانيستي عقلي خودبنياد و بي نياز از وحي است.
۴- طبيعت گرايي:
قلمرو انسان طبيعت است و او با حواس خود مي¬تواند با آن ارتباط يابد. بنابراين متافيزيك و امور غيبي تحقير شده و توجه به جهان غير مادي براي حل مشكلات بشر، تلاشي براي ضعيف و بي ارزش كردن عقل انسان است. پس تمام نظريه¬هاي اقتصادي،‌ سياسي، فرهنگي و … بايد از مباني مابعدالطبيعي دور باشد.
۵- مدارا:
با اصالت دادن به انسان همه رفتارها و عقايد انساني ارزشمند مي شوند. (اين تفكر تا حدي متاثر از جنگ¬هاي مذهبي قرن ۱۶و۱۷بود) تمام عقايد و مذاهب حتي مذاهب توحيدي و الحادي، اصيل و خرافي از يك ريشه هستند پس صاحبان آنها بايد با هم مدارا داشته باشند. جامعه باز و دموكراسي بهترين تضمين كننده حقوق انساني است.( همان – صص ۲۸-۲۹)
اومانيسم از جهات مختلف شاخه¬هاي متعددي مي پذيرد از جمله اومانيسم فردگرا، جمع گرا، ادبي، فلسفي، ديني، الحادي و …( آيت قنبري ، همان ، صص ۳۷-۴۶٫)
۶- آزادی عنان گسیخته:
اندکي تأمل در خوددوستي انسان که از ميلهاي اصيل و سرشتي اوست ما را به اين نتيجه مي رساند که اگر آزادي انسان در پرتو تعاليم ديني و ارزشهاي اخلاقي و حقوق مهار نشود، عقل و خرد وي محکوم و تحت سيطره ي ميل به خود دوستي و شعب آن – به ويژه عواطف، غضب، شهوت و ديگر اميال پست حيواني – قرار مي گيرد و نه تنها به هر جنايتي دست مي زند، که براي توجيه علمي و عقلي نيز مي سازد و مي بافد.

* نظریه تکامل نیز که با اهمیت‌ترین توجیه علمی اولین بیانیه اومانیسم به شمار می‌رود (اومانیسم معتقد است انسان جزئی از طبیعت است و در نتیجه فرایندی ممتد پدیدار شده است.)، طی دهه‌های بعد مجبور به عقب‌نشینی شد. امروز آشکار گردیده است که سناریوی نوشته شده دربارة مبدأ آفرینش توسط تکامل‌گرایان ملحد (و بی‌شک اومانیست) چون ای.آی.آپرایین و جی.بی.اس.هالدین در دهه ۱۹۳۰ فاقد اعتبار علمی است. بنابر این نظریه، موجودات زنده به طور خود به خود از ماده‌ای که خود وجود نداشته به وجود آمده‌اند. این موضوع امکان ندارد. چنانچه سنگواره‌ها نشان می‌دهند موجودات نه طی روندی از تغییرات کوچک، بلکه یکباره و با همان ویژگی‌های خاص خود به وجود آمده‌اند. دیرین‌شناسان تکامل‌گرا از دهه ۱۹۷۰ خود این حقیقت را پذیرفتند. زیست‌شناسی مدرن نشان داده است موجودات برآیند تصادف و قوانین طبیعت نیستند بلکه در هر ترکیب از موجودات زنده، نظام پیچیده‌ای وجود دارد که از هدفی هوشمند حکایت می‌کند و این گواه آفرینش است.

* جملات بزرگان درمورد اومانیسم:
*رنه گنون:
در بینش اومانیسم دیگر صحبت از نجات و رستگاری نبود بلکه حتی نیل به حقیقت نیز مفهوم واقعی خود را از دست داد تنها چیزی که وجهه همت بشر قرار گرفت گسترش و تعمیم دامنه قدرت بود. (آشنایی با مکاتب و اصطلاحات عقیدتی و سیاسی، نویسنده: دفتر برنامه ریزی و کتب درسی، صفحه: ۴)
*لامتری در قرن ۱۸ علناً کتاب انسان مانند ماشین را نوشت و با جسارت تمام اعلام کرد تمام جهان در حکم ماشین و روح مادی است.
*مادسیوس نیز بر پایه این اعتقاد کتاب درباره انسان را نوشت و مدعی شد که وجدان ندای ربانی نیست بلکه وحشت از مقامات انتظامی است. (آشنایی با مکاتب و اصطلاحات عقیدتی و سیاسی، نویسنده: دفتر برنامه ریزی و کتب درسی، صفحه: ۷)

* تبعات افکار اومانیسم در بازی؟
۱- بی اعتمادی نسبت به خدا:
شاید اولین و مهمترین تبعات نفوذ افکار اومانیستی در بازی، ایجاد حس بی اعتمادی نسبت به خدا باشد. در سری بازی های God of War خدایان موجوداتی دروغگو، خائن، ستمگر، ترسو و ضعیف نمایش داده می شوند که هدفی جز سوء استفاده از بشر ندارند. آن ها برای حفظ و بقای خود مدام در حال دروغگویی و خیانت به مردم و حتی خودشان هستند.
از طرفی در کنار این همه جبروت و عظمت، این خدایان بزرگ، بسیار ضعیف و آسیب پذیر نمایش داده می شوند. آن ها برای رهایی از دست یکی از خدایانی که تصمیم به سرکشی و جنگ علیه سلسله خدایان را گرفته دست به دامن انسانی فانی (کریتوس) می شوند و در ادامه همه آن ها توسط همین انسان فانی کشته می شوند.
در این بازی، زئوس (خدای خدایان که نمادی از خدای مطلق به شمار می رود) از ترس بشر فانی “امید” را در صندوق “پاندورا” زندانی کرده و از آن در مکانی نامعلوم نگهداری می کند. او معتقد است که امید می تواند باعث نابودی خدایان شود! ارایه چنین اعتقادات و باورهایی در بازی، خدا را بسیار ضعیف و وابسته به انسان نمایش می دهد و در انتها با مرگ خدایان به دست انسان، کم اهمیت بودن آن ها را در زندگی بشر گوشزد می کند.
۲- گریز از سرنوشت:
از دیگر تبعات تفکرات اومانیستی در بازی، گریز از سرنوشت تعیین شده از طرف خدا و پذیرش مشیت الهی است. این موضوع با نابودی “خواهران سرنوشت” در بازی به صورت استعاره ای به تصویر کشیده می شود. خواهران سرنوشت در اساطیر یونان موجوداتی هستند که بر سرنوشت انسان ها حاکمیت دارند و از بدو تولد سرنوشت را برای آن ها رقم می زنند (با نظارت زئوس). نابودی خواهران سرنوشت در بازی، نمادی تمثیلی از توان رهایی انسان از سرنوشت رقم خورده برای اوست. در این نوع تفکر، انسان می تواند سرنوشت دلخواه را خودش رقم بزند و خدا هیچ نقشی در این موضوع ندارد.
۳- عدم پذیرش مشیت الهی:
یکی از آموزه های مهم اسلام، پذیرش مشیت الهی است. در بازی God of War این موضوع به چالشی اساسی کشیده می شود. کریتوس (نماینده انسان) نمی تواند تقدیری را که خدایان برای او رقم زده بوند (مرگ دختر و همسرش) قبول کند و به نبرد با خدایان بر می خیزد و از آن ها انتقام می گیرد. عدم پذیرش مشیت الهی و قبول آن به عنوان لطفی از طرف خداوند می تواند پیامدها بسیار خطرناک و جبران ناپذیری برای انسان دربر داشته باشد.

* انسانی که خدای جنگ شد!
با توجه به تفکر اومانیستی موجود در این بازی شاهدیم که یک انسان (کریتوس) به درجه خدایی می رسد. اما سوالی که در اینجا مطرح است این است که چرا او به مقام “خدای جنگ” ارتقاء می یابد؟ آیا اصولا بشر تنها لیاقت خدای جنگ شدن را دارد و نمی تواند خدایی مانند عشق، صلح و… شود؟
اگر کمی در تفکر اومانیستی به مطالعه و تحقیق بپردازیم به تفکر دیگری به نام داروینیسم برخورد می کنیم. نظریه اجتماعی داروین جنگ را باعث تحرک و فعالیت و کار می داند و آن را قانون طبیعت معرفی می کند. طبق این نظریه موجودات زنده پیوسته درحال نزاع و درگیری با یکدیگرند و انسان در اثر درگیری و نجات از حیوانات به وجود آمده و حاصل تکامل حیوانات است. این نظریه طی ادوار مختلف باعث ایجاد جنگ های بزرگ و خانمانسوزی در دنیا شده است. جنگ های جهانی نمونه های بارزی از کاربرد این نظریه اجتماعی هستند.

* رابطه افکار جنگ طلبانه با اومانیست
اولين نکته در باب اومانيسم، وجود فاصله عميق بين اومانيسم به عنوان يک جنبش فکري و آنچه در عمل و در متن تاريخ حاکميت اومانيسم بر جوامع بشري روي داده است مي باشد؛ جنبش اومانيسم به جاي ارج نهادن به مقام انسان، در عمل، انسان را قرباني اين افيون جديد کرده است و مدعيان انسان مداري از اين واژه براي تأمين منافع خويش سوء استفاده کردند. از همان آغاز که از حق زندگي، آزادي انسان و شادي و رفاه به عنوان حقوق انساني اومانيستي، سخن به ميان مي آمد تا يک قرن بعد، بردگي سياهان در آمريکا قانوني بود. (احمدي، بابک، معماي مدرنيته، ص ۱۱۱؛ ديويس، تونيس، ص ۲۰) و گروه کثيري از انسانها در جامعه به نام انسان مداري مدرن، سرکوب مي شدند. (احمدي، بابک، معماي مدرنيته، ص ۱۱۱؛ ديويس، تونيس، همان، ص ۹، ۵۴، ۶۴ و ۸۴)
نازيسم، فاشيسم، استالينيسم و امپرياليسم، همزاد و هم تبار و همراه با اومانيسم بوده است. (مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۱، ص ۱۱۶و۱۷۰)

* دیگر مولفه های اومانیسم
به غیر از انسان مداری که هسته اصلی اندیشه اومانیسم را شکل می دهد، مؤلفه های دیگری نیز در این شیوه تفکر وجود دارد که برخی از آنها از قرار زیر است:
۱٫ اعتقاد به عقل، شک گرایی و روش عملی به عنوان ابزار کشف حقیقت و ساختن جامعه انسانی
۲٫ تأکید بر عقل و اختیار به عنوان ابعاد بنیادین وجود انسان
۳٫ بنا نهادن جامعه بر مبنای خودمختاری و برابری اخلاقی
۴٫ اعتقاد به جامعه باز و تکثرگرا
۵٫ تأکید بر دموکراسی
۶٫ التزام به اصل جدایی نهادهای دینی از دولت.
از سوی دیگر، با توجه به سیر تاریخی و نیز وسعت دامنه تأثیرگذاری اومانیسم، می توان انواع مختلفی برای اومانیسم برشمرد:
۱٫ اومانیسم ادبی: دلبستگی و تعلق خاطر به ادبیات و علوم انسانی یا فرهنگ ادبی.
۲٫ اومانیسم رنسانس: تکیه بر برنامه آموزشی که در اواخر قرون وسطی با احیای نوشته های کلاسیک گسترش یافت و اعتماد به انسان در تعیین صدق و کذب امور، دوباره پدیدار گردید.
۳٫ اومانیسم فلسفی: نگرشی خاص به ماهیت، ویژگی ها، توانایی ها، تعلیم و تربیت و ارزش های خاص انسانی. دو نوع اومانیسم مسیحی و اومانیسم جدید، ذیل این نوع از اومانیسم می گنجند. (عبدالرسول بیات و جمعی از نویسندگان، فرهنگ واژه ها، ص۴۴-۴۷٫)

* اومانیسم و پوچگرایی (خودکشی)

Violence-7

وقتی هر چه هست مربوط به این دنیاست و معادی در کار نیست، انسان به هر قیمتی شده می بایست حق خودش را بگیرد و اگر نتوانست و دیگران حق او را تصاحب کردند، او نمی تواند به حقوق خود برسد، پس زندگی به چه معناست؟ چرا که طبق این نظریه، معادی نیست تا خود را امیدوار کند که در آنجا حقوقش را خواهد گرفت; پس به خط پایان می رسد و خودکشی، یگانه راهی است که می تواند انتخاب نماید; از این رو در چنین جامعه ای خودکشی امری عادی و فراوان است .
از طرف دیگر از آنجایی که هر چه هست مربوط به این جهان است و اگر کسی از این دنیا بهره نبرد بیهوده زندگی می کند و چون هر چه طبیعت انسانی اقتضا می کند باید به بهترین وجهی برآورده شود و با توجه به این که توان انسانی محدود است و خواسته های انسانی نامحدود، در نتیجه، سرخورده خواهد شد و باید از دنیا خداحافظی کند تا بتواند از دست خودش خلاص شود!
* در سری بازی های God of War در دو مورد شاهد به پوچی رسیدن شخصیت اصلی بازی هستیم. اولین بار زمانی است که در قسمت اول بازی کریتوس از توجه و بخشش خدایان نا امید می شود و خود را از صخره ای بلند به پایین پرتاب می کند و دومین بار زمانی است که در انتهای قسمت سوم بازی، کریتوس پس از کشتن تمام خدایان احساس پوچی کرده و دوباره اقدام به خودکشی می کند.

*رابطه اومانیسم و فاشیسم
معمولاً فاشيسم را معادل هر نوع ديكتاتوري يا خشونت به كار مي‌برند، اما فاشيسم، معنايي اصطلاحي دارد و آن ايدئولوژي و جنبش فراگير توده‌اي در جامعه‌ي مدرن بحران‌زده به منظور حفظ و حراست از صيانت و اركان تمدن مدرن است. در اين معنا، فاشيسم امري كاملاً مدرن است و ريشه در فلسفه‌ي سياسي اومانيستي دارد و محصول تمدن مدرن است، منتها محصولِ مدرنيته‌ي گرفتار بحران و بن‌بست.
در واقع فاشيسم به عنوان صورتي از ايدئولوژي مدرن، آن روي سكه‌ي ليبرال – دموكراسي است و از همان آبشخور فلسفي (فلسفه‌ي مدرن) تغذيه مي‌كند كه ليبرال – دموكراسي از آن بهره مي‌گيرد. فاشيسم مبتني بر تفسير اومانيستي از بشر است و خشونت عنان‌گسيخته‌اي كه ظاهر مي‌كند. (شهريار زرشناس- ایدئولوژی فاشیسم)

* رابطه داروینیسم و خشونت

Violence-1

همراه با گسترش تفکر داروینیسم و ماده گرایی که آن را پشتیبانی می کند، پاسخ به سوال “یک انسان چیست؟” تغییر یافته است. مردم سابقا پاسخ می دادند: انسان ها توسط خداوند آفریده شده اند و می بایست بر اساس اصول اخلاقی زیبایی که او به ما می آموزد، زندگی کنند. اکنون مردم این تفکر را آغاز کرده اند که “انسان تصادفی به وجود آمده است و حیوانی است که به وسیله ی نبرد برای زنده ماندن(تنازع بقا) رشد یافته است.” هزینه ی بسیار سنگینی برای این فریب بزرگ پرداخت شده است. ایدئولوژی های خشن نظیر نژادپرستی، فاشیسم و کمونیسم و بسیاری از نظریه های وحشیانه ی دیگر که بر مبنای نزاع و کشمکش استوار هستند، همگی از این فریب قوت گرفته اند.
هنگامی که داروین فرضیه اش را گسترش می داد با یکی از قضایای اساسی که شرح آن چنین است، آغاز به کار کرد: “رشد موجودات زنده بستگی به نبرد آن ها برای بقا دارد. آنان که قوی هستند در این کشمکش برنده می شوند. ضعفا محکوم به شکست و فراموشی هستند. “
بر اساس نظریه ی داروین،کشمکشی ظالمانه برای زنده ماندن و نبردی همیشگی در طبیعت وجود دارد. اقویا همیشه بر ضعفا غلبه دارند و این قضیه موجب ایجاد رشد و توسعه می شود.
در حالی که مکتب داروینی تغذیه ی تبعیض نژادی در قرن نوزدهم بود، مبنای یک ایدئولوژی را تشکیل داد که در حال گسترش بود و جهان قرن بیستم را در خون غرقه کرد و آن چیزی نبود به جز “نازیسم”. نفوذ قوی داروینیستی را می توان در نظریه پردازان نازی مشاهده کرد. وقتی که شخص این تئوری را مورد بررسی قرار می دهد (تئوری که توسط آدولف هیتلر و آلفرد روزنبرگ شکل داده شده بود)، به مفاهیمی مانند ” انتخاب طبیعی” ، “جفت گیری گزینشی” و “تنازع بقا بین نژادها” بر می خورد که تکرارهای فراوانی از زمان در آثار داروین هستند. زمانی که هیتلر کتابش را(Mein Kampf) یا همان “نبرد من” می نامد، وی از “تنازع بقا” ی داروینیستی و اصلی که “پیروزی از آن شایسته ترین هاست” الهام می گیرد. او به طور ویژه ای در مورد نبرد بین نژادها صحبت می کند: تاریخ به امپراتوری دوران طلایی جدید بی نظیری منتهی می شود که بر مبنای سلسله مراتب جدید نژادی که به وسیله ی خود طبیعت مقدر شده است، می باشد.

Violence-2

تاریخ نویس هیک من، تاثیر مکتب داروینی را بر روی هیتلر چنین توصیف می کند: (هیتلر) یک معتقد سرسخت و مبلغ فرضیه ی تکامل بود. هر قدر هم پیچیدگی های روان پریشی اش عمیق تر باشند، مسلم است که (مفهوم تنازع بقا مهم بود زیرا) …در کتابش Mein Kampf (نبرد من)به وضوح شماری از نظریات تکامل را مطرح می کند، به ویژه آن دسته نظریاتی که تاکید نزاع و کشمکش، بقای شایسته ترین ها و نابودی ضعفا دارند تا یک جامعه ی بهتر را به وجد آورد.
هیتلر که با این عقاید ظهور یافت،جهان را به خشونتی کشاند که هرگز قبل از آن سابقه نداشته است.بسیاری از گروه های نژادی و سیاسی و مخصوصا یهودیان در معرض بی رحمی ظالمانه و قتل عام در اردوگاه های کار اجباری نازی بودند. جنگ جهانی دوم که با حمله ی نازی ها شروع شد، جان ۵۵ میلیون نفر را گرفت. آن چه که در ورای بزرگ ترین تراژدی در تاریخ جهان نهفته بود، مفهوم داروینیسمی “تنازع بقا” بود.

Violence-5

همان گونه که تا کنون مشاهده کردیم داروینیسم در ریشه ی ایدئولوژی های مختلف خشونتی قرار دارد که برای بشریت قرن بیستم مصائب به بار آورده است. مفهوم بنیادی در ورای این فهم و روش همان ” جنگیدن با هر کسی است که کی از ما نباشد” است. می توانیم به شیوه ی زیر این قضیه را توضیح دهیم: عقاید، دیدگاه ها و فلسفه های مختلفی در جهان وجود دارد. بسیار طبیعی است که همه ی این ایده های متنوع ویژگی هایی دارند که با یکدیگر در تضاد هستند.
افراد و گروه هایی که روش نزاع را انتخاب می کنند، ممکن است هرگز از داروینیسم و اصل آن ایدئولوژی چیزی نشنیده باشند. اما در پایان روز، آنها با دیدگاهی توافق پیدا می کنند که مبنای فلسفی آن بر داروینیسم تکیه دارد. آن چه که سبب می شود آنها در درستی این عقیده اعتقاد داشته باشند، این چنین شعارهای داروینیستی است نظیر “در این جهان اقویا زنده می مانند”، “ماهیان بزرگ، ماهیان کوچک را می بلعند” ،”جنگ یک فضیلت است” و “انسان با وارد جنگ شدن پیشرفت می کند” اعتقاد داشته باشند. (ریشه ایدئولوژیکی واقعی تروریسم، نویسنده :هارون یحیی، نویسنده کتاب خدیعه التطور)

Violence-4

* فریدریک فانبرنقد، ژنرال اتریشی حاظر در جنگ جهانی اول، درمورد ضرورت ایجاد جنگ اینطور اظهار نظر می کند که:
“جنگ یک نیاز ایدئولوژیک است و نیاز ما (انسان) به آن به اندازه نیاز موجودات طبیعت به یکدیگر است. جنگ نتایج ثمر بخش زیادی از دیدگاه بیولوژیکی و زیست شناسی دربر دارد. زیرا این نتایج با ویژگی های موجودات در ارتباط است.” (پشت پرده جنگ های جهانی، نویسنده :هارون یحیی)

* نمادگرایی در بازی
در سری بازی های God of War می توان نمادهای تصویری و اشارات گفتاری زیادی را یافت که هر یک در راستای اهداف پشت پرده سازندگان، به زیبایی و مهارت در بازی گنجانده شده اند. در ادامه به برخی از این نمادها اشاره می شود:

* نماداومگا:

Omega

شاید یکی از پرکاربردترین نمادها در این سری بازی ها نماد اومگا باشد. شما می توانید این نماد را به وفور روی صندوق های حاوی جوایز بازی و در و دیوار ها مشاهده کنید. اما این نماد به چه چیز اشاره دارد:
برای پی بردن به این موضوع به جمله ای از کتاب مقدس (انجیل- مکاشفات یوحنا) که در آن خداوند خود را معرفی می کند اشاره می کنم:

I am the Alpha and the Omega, the first and the last, the beginning and the end.

(Revelation 22:13)
(خداوند فرمود:) منم آلفا و اُمگا، اولين و آخرين، آغاز و پايان.
به نظر می رسد که سازندگان بازی با استناد به این جمله، از نماد امگا برای القای فکری پایان دنیا (پایان کار خدایان) در بازی استفاده کرده باشند. به طور کلی نماد امگا در بیشتر موارد تاکیدی بر پایان هر چیزی دارد و در این سری از بازی ها هم پایان کار خدایان به وسیله نمایش این نماد پیش بینی می شود.
* جمله زئوس و ارتباط آن با انجیل
در بالا به جمله ای از کتاب مقدس اشاره کردم که در بخشی از آن گفته می شد:

the beginning and the end.

ظاهرا سازندگان بازی این بخش از جملات انجیل را دستمایه خوبی برای نمایش اهداف خود قرار داده اند و از بخش بخش آن در راستای ادهداف خود بهره برده اند. حال با توجه به جمله کتاب مقدس، به جمله زئوس در بازی God of War 3 توجه کنید:

Zeus: In the beginning, there was “Chaos”.
Our victory brought “Order” to the land.

(توجه داشته باشید که زئوس نسل سوم از خدایان است و به طبع نظم در بین خدایان دو نسل قبل وجود داشته و ادعای او مبنی بر برقراری نظم پوچ و بی معنی است)

Prosperity to mankind.
Now that “Order” has threatened.
The secret holes of Olympus had been breached.
At last, in the end, he will suffer.
In the end, we will triumph.
In the end..
Kratos: There will be only “Chaos”.

زئوس: در ابتدا آشوب بود. پیروزی ما نظم رو به سرزمین آورد. کامیابی رو برای انسان ها. حالا نظم ما تهدید میشه. به روزنه های مخفی المپ رخنه شده. سراجام، در پایان، اون عذاب خواهد دید. در پایان، ما پیروز خواهیم شد. در پایان…
کریتوس: آشوب وجود خواهد داشت.
می بینید که سازندگان بازی با زیرکی خاص، نظم جهان هستی را به خدایانی انسان شکل (خدایان یونان به عنوان نمادهایی از انسانیت برتر) نسبت داده اند و پایان کار بشر (طبق تفکر اومانیستی- خدا) را شروع هرج و مرج دوباره دنیا معرفی می کنند. در چنین تفکری هیچگونه نقشی برای خدا درنظر گرفته نمی شوند و مرگ او امری عادی و بی اثر تلقی می شود. این نوع تفکر باز هم تاکیدی بر عقاید اومانیستی حاکم در بازی دارد.

* قاتلی از دوران باستان
در سری بازی های God of War شاهد خشونتی بی منطق و افراطی هستیم. کریتوس به عنوان یک انسان جنگجو و خداکش! خدایان یونان را به بدترین و وحشیانه ترین شکل ممکن به قتل می رساند و از آن ها انتقام می گیرد. اما به راستی علت به کار بردن این همه خشونت در این بازی چیست و چه پیامدهایی می تواند برای کاربران آن داشته باشد؟ برای پاسخ به این سوال لازم است کمی درمورد خشونت و دلایل به وجود آمدن آن اطلاعات کسب کنیم:
* نگاهي به روانشناسي خشونت و پرخاشگري
براي بحث درباره روانشناسي خشونت و پرخاشگري، علل و پي آمدهاي آن از كجا بايد آغاز كرد؟ پرخاشگري چيست؟ جلوه هاي آن چيست؟ چرا افراد پرخاشگري مي كنند؟ نقش نهادهاي تربيتي و خانواده، و سازمان هاي نظم بخشي جامعه در ميزان پرخاشگري يك جامعه چيست؟ پرخاشگري در يك جامعه چه پي آمدهايي خواهد داشت؟
وقتي صحبت از پرخاشگري و خشونت مي شود اغلب تصاوير و مفاهيمي مانند قتل، چاقو، خون، تفنگ، جنگ، ترور و مانند آن به ذهن مي آيد كه شايد بسياري از افراد جامعه تماس نزديكي با آن ها نداشته باشند، اما مصاديق پرخاشگري محدود به اين ها نيست. وقتي پرخاشگري را در جامعه و روابط بين فردي بررسي مي كنيم، مصاديق و جلوه هاي بسياري دارد كه افراد هر روز با آن ها مواجه خواهند بود. اگر به تأثيرات منفي كلي خشونت و پرخاشگري نظر داشته باشيم، مواردي مانند اين كه تقريباً بر تمام يا بخش عمده اي از مردم اثر مي گذارند بسيار بيشتر از موارد قتل و جنايت به سلامت عمومي جامعه آسيب مي زند. بسط اين مصاديق به ابعاد ديگر زندگي را خود خوانندگان به خوبي انجام خواهند داد.

* تعريف و انواع پرخاشگري

Violence-6

در روانشناسي اجتماعي براي پرخاشگري تعريفي مشخص به كار مي رود. بر اساس اين تعريف، پرخاشگري شامل هرگونه رفتاري است كه با قصد رساندن آسيبِ رواني يا جسماني به فرد ديگر يا يك شيئ انجام مي شود. در اين تعريف بر قصد آسيب رساندن تأكيد شده است و نيز بر اين كه پرخاشگري الزاماً موجب آسيب جسماني نمي شود (مانند ضرب و جرح)، بلكه ممكن است باعث آسيب رواني فرد بشود.
در بررسي پرخاشگري تقسيم بندي هايي به كار مي رود كه براي درك اين پديده و ادامه بحث مفيد به نظر مي رسد.
نوعي از پرخاشگري كه به آن پرخاشگري خصمانه (hostile aggression) گفته مي شود ناشي از عواطف و احساسات منفي خاص مانند خشم يا تنفر است و هدف اصلي آن آسيب رساندن به يك فرد يا شي است.
در پرخاشگري ابزاري (instrumental aggression) پرخاشگري ابزاري است براي رسيدن به يك هدف خاص (مثل وقتي كه فردي سعي مي كند رقيب را به شكلي از صحنه حذف كند تا خود جاي او را بگيرد).
در مواردي خاص جامعه پرخاشگري را مجاز يا حتا لازم مي شمارد (مثلاً در رفتار سربازان در حين مأموريت جنگي، يا وقتي كه شخص براي دفاع از خود به خشونت دست مي زند). به اين شكل از پرخاشگري پرخاشگري مجاز (sanctioned aggression) گفته مي شود. بالاخره، گاهي پرخاشگري به شكل فعالانه اعمال نمي شود، بلكه فرد با روش هاي منفعلانه مانند كارشكني، اهمال كاري و امثال آن مانع انجام كاري كه مورد نظر فردي است مي شود كه به آن پرخاشگري منفعلانه (passive aggression) مي گويند.

* نظريه هاي روانشناختي پرخاشگري

Violence-3

دلايل دست زدن افراد به پرخاشگري چيست؟
به طور كلي، علاوه بر عوامل زيست شناختي (مثل سطح تستوسترون خون)، عواملي مانند از دست رفتن اعتماد به نفس فرد، احساس بي عدالتي (مانند موردی که برای کریتوس پیش می آید)، فقر، تراكم جمعيت، رفتار افراد و نهادهاي مسؤول (مثل پليس) و ارزش هاي فرهنگي در بروز پرخاشگري مؤثر شناخته شده اند. در زمينه روانشناسي پرخاشگري دو نظريه اساسي وجود دارد كه به آن اشاره مي شود:
بر اساس يكي از اين نظريه ها كه به آن نظريه سرخوردگي- پرخاشگري
(frustration-aggression theory) گفته مي شود، وقتي فرد براي دستيابي به هدفي تلاش مي كند و عاملي مانع دستيابي به آن مي شود، غريزه پرخاشگري در فرد بيدار مي شود كه خود منجر به رفتار پرخاشگرانه معطوف به آسيب زدن به آن مانع مي شود. در اين نظريه، اولاً علت اصلي پرخاشگري نوعي سرخوردگي و احساس ناكامي در دست يابي به هدف است، و ثانياً، پرخاشگري ويژگي هاي يك غريزه را دارد، يعني به شكل نوعي انرژي است كه تا زماني كه به هدف خود دست نيابد پايدار مي ماند (مثل گرسنگي و تشنگي). در اين نظريه، وقتي فرد با ناكامي و سرخوردگي روبه رو مي شود، غريزه پرخاشگري در او برانگيخته مي شود و هدفي را براي پرخاشگري خود انتخاب مي كند. نخستين هدف معمولاً خودِ منبه ايجادكننده ناكامي و سرخوردگي است. اما در بسياري موارد عامل سرخوردگي هدف مناسبي براي رفتار پرخاشگرانه نيست. در اين شرايط ممكن است هدف پرخاشگري به چيزي مرتبط يا حتا گاهي نامرتبط با عامل اصلي سرخوردگي جابه جا شود (بايد در نظر داشت كه هر ناكامي الزاماً منجر به پرخاشگري نمي شود و عواملي مانند ايجاد حس خشم، تصوري كه از نيت فرد وجود دارد، و احساس بي عدالتي و نابرابري واسطه بين احساس سرخوردگي و بروز رفتارهاي پرخاشگرانه است.)
نظريه ديگر براي تبيين پرخاشگري نظريه يادگيري اجتماعي (social learning theory) است. برمبناي اين نظريه، پرخاشگري مانند همه رفتارهاي ديگر آموخته مي شود(موردی که می تواند از طریق خشونت موجود در بازی های رایانه ای به کاربر آموزش داده شود)
طرفداران اين نظريه بيان مي كنند كه گرچه ناكامي مي تواند منجر به رفتار پرخاشگرانه شود، اما همه افرادي كه ناكامي را تجربه مي كنند الزاماً پرخاشگري نشان نمي دهند. در واقع، گرچه شواهدي براي مباني Violenceزيست شناختي پرخاشگري به عنوان يك غريزه وجود دارد، عوامل ديگري نيز وجود دارد كه تكانه هاي غريزي فرد را مهار مي كنند و سامان مي دهند. كودك در طي زندگي خود مي آموزد كه اگر گرسنه شد، هميشه نمي تواند بلافاصله گرسنگي خود را رفع كند و اغلب لازم است تا مدتي احساس گرسنگي خود را تحمل كند و رفع گرسنگي را براي مدتي (مثلاً تا رسيدن زمان خاصي كه همه با هم غذا مي خورند، پايان كلاس و كار و …) به تعويق بيندازد. به اين فرايند يادگيري اصطلاحاً اجتماعي شدن (socialization) گفته مي شود. اجتماعي شدن فرايندي است كه از طريق آن كودكان رفتارها، نگرش ها و ارزش هاي فرهنگ خود را ياد مي گيرند. اجتماعي شدن حاصل عوامل مختلف مانند والدين، برادران و خواهران، مدرسه، رسانه­ها و … است. كودكان، از طريق فرايند اجتماعي شدن، الگوهاي رفتاري خاصي را ياد مي گيرند و اين الگوها تا بزرگسالي نيز همراه آنان خواهد بود.
پرخاشگري نيز رفتاري است كه در ابتداي زندگي آموخته مي شود و تا بزرگسالي به عنوان يك الگوي رفتاري ادامه پيدا مي كند. درواقع، كودكان از همان سال هاي نخست زندگي، با مشاهده رفتار پدر و مادر، خواهران و برادران، و بعدها همسالان و افراد ديگر جامعه مثل معلم و مسؤولان مدرسه، الگوهاي رفتاري خاص خود را براي مواجهه با شرايط مختلف مي آموزند. اگر الگوي خانوادگي و اجتماعي كه پيش چشم كودك است به او چنين بياموزد كه “وقتي با ناكامي مواجه شدي، با پرخاشگري آن را حل كن” اين الگو در او ريشه گرفته و بعدها نيز با او خواهد بود، به خصوص اگر تجربه كودك به او نشان بدهد كه در عمل هم پرخاشگري مي تواند باعث شود به خواسته هايش برسد. يا مشاهده نتيجه رفتار پرخاشگرانه اطرافيان، موفقيت آنان در دست يافتن به هدف شان را نشان بدهد (مثل وقتي كه پدر با خشونت و فرياد مادر را مجبور به پذيرفتن نظر خود كند) و تبعات منفي چنداني هم بر آن مترتب نباشد.
پژوهش ها نشان دهنده ارتباط الگوهاي تربيتي خاص والدين (مانند استفاده از پرخاشگري كلامي يا فيزيكي در رابطه با فرزندان) با رفتارهاي پرخاشگرانه در آينده اين كودكان است. در واقع، والديني كه پرخاشگري مي كنند، الگويي براي فرزندان خود فراهم مي كنند كه از آن تبعيت كنند. با اين ترتيب، قرباني خشونت امروز فردا خود تبديل به خشونتگر خواهد شد.
چنان كه ديده مي شود هر يك از اين نظريه ها بخشي از پديده پرخاشگري را تبيين مي كنند. با اين ترتيب، وقتي در الگوهاي رفتاري خانواده و جامعه پرخاشگري به عنوان روشي مقبول و مؤثر براي حل كشمكش ها پذيرفته شده باشد، طبيعتاً در افراد آن نيز اين الگوها جاي گرفته و جايگزين روش هاي ديگر خواهد شد. حال اگر به دلايل مختلف مثل فقر، احساس بي عدالتي و … احساس سرخوردگي نيز در خانواده يا جامعه زياد شود، افراد راهي بهتر، مؤثرتر و حتا شايد مقبول تر براي رفع تعارض هاي خود با يكديگر و منابع قدرت و عواملي كه سبب ساز ناكامي خود مي دانند نمي شناسند، و در برخورد با مشكلات خود و به طور روزمره خشونت در پيش خواهند گرفت. در اين شرايط تجاوز به حقوق يكديگر و زير پا گذاشتن قواعد و ارزش ها نه يك استثنا، كه قاعده خواهد شد.
پس از نگاهي كه به جنبه هاي فردي خشونت و پرخاشگري داشتيم، مي توانيم در حد حوصله اين بحث، نگاهي هم به ابعاد اجتماعي آن داشته باشيم.

* پرخاشگري و جامعه
چنان كه گفته شد، اگر در جامعه اي، در عمل يا در نظر افراد آن جامعه، اعمال خشونت روش مؤثر براي دستيابي به اهداف باشد و پرخاشگري جايگزين روش هاي ديگر براي حل مسايل شود، وضعيت به گونه اي خواهد شد كه به جاي آن كه به خشونت به عنوان يك نقص و كاستي در رفتار فرد نگريسته شود، به عنوان يك مهارت و توانايي در نظر گرفته خواهد شد. آن وقت زيرپا گذاشتن حقوق ديگران و قانون، نه يك نقيصه كه “زرنگي” (با بار معنايي مثبت) تلقي خواهد شد. در چنين زمينه فرهنگي بسيار بر مي خوريم به افرادي كه گله مندند از آن كه نمي توانند حق خود را بگيرند و وقتي دقيق تر منظورشان را بررسي كنيم، مي بينيم كه منظورشان گرفتن حق مثلاً از طريق مذاكره (negotiation) يا روش هاي مسالمت آميز و قانوني نيست، بلكه مي گويند كه ما نمي توانيم داد بزنيم، اهانت كنيم، تهديد كنيم يا كتك بزنيم، و احساس نقصان دارند از اين شرايط خود. يعني به نظر آنان خشونت روش اوليه و مؤثر براي گرفتن حق است. در چنين فرهنگي، پرخاشگري ناتواني در كنترل يك تكانه و غريزه، و بنابراين يك نقيصه محسوب نمي شود، بلكه يك مهارت و توانايي است براي پيش برد امور كه نداشتنِ آن توانايي مانع دست يابي به اهداف مي شود.
گرچه الگوهاي اجتماعي و خانوادگي مي توانند ايجادكننده يك گرايش رفتاري خاص (مثل خشونت و پرخاشگري) باشند، اما وقتي رفتاري ايجاد شد، در صورتي پايدار مي شود و تداوم مي يابد كه به نوعي نه تنها اين رفتار بازداري و مهار نشده باشد، بلكه تقويت هم شده باشند. بنابراين، مي توان اين فرض را مطرح كرد كه چنين شرايط اجتماعي اي به شكل مستقيم يا غيرمستقيم به رفتارهاي پرخاشگرانه پاداش داده و موجب ترويج آن شده است. غيرمؤثر به نظر رسيدن روش هاي ديگر براي حل مشكلات و تعارض ها، مؤثر بودن پرخاشگري، و به صرفه و كم هزينه بودن آن باعث تداوم اين الگوهاي رفتاري مي­شود.
موضوع ديگر در بحث تكانه پرخاشگري و كنترل آن، عامل كنترل كننده است. در طي رشدِ كودك، با دروني شدنِ (internalization) ارزش هاي جامعه بخشي از شخصيت فرد شكل مي گيرد كه بعدها در زندگي مهارهاي دروني فرد را براي رفتارهاي ممنوع شكل مي دهد. اگر به دليلي اين دروني سازي انجام نشود و مهارهاي دروني شكل نگيرد، تنها عامل بازداري فرد از رفتارهاي خلاف قانون و ارزش هاي جامعه، ترس او از پي آمدها و تنبيه خواهد بود، و نه مهار و كنترلي برآمده از خود شخص. در اين شرايط است كه راننده تنها زماني پشت چراغ قرمز مي ايستد كه پليسي در آن نزديكي باشد؛ و اگر پليسي نباشد، از چراغ قرمز خواهد گذشت و رعايت حق ديگران يا احترام به قانون عاملي نخواهد بود براي رعايت آن. آن وقت آن چه مانع پرخاشگري مي شود، نه زشتي يا خلاف اخلاق بودن آن، كه هيكل بزرگ يا جايگاه طرف مقابل خواهد بود و در اين صورت هم پرخاشگري از بين نمي رود، بلكه جابه جا شده و چه بسا به سوي فردي نشانه برود كه هيچ ارتباطي هم با مشكل فرد پرخاشگر ندارد. وقتي در شرايط تربيتي خانواده و در ابعادي وسيع تر شرايط نظم بخشي جامعه روش هاي اقتدارگرا غلبه داشته باشد، اساساً مجالي براي دروني سازي ارزش ها ايجاد نمي شود و فرد تنها به خاطر احساس كنترل بيروني است كه رفتارهاي خود را مهار مي كند (آن هم اغلب تنها در شرايطي كه ممكن است عامل كنترل­كننده رفتار فرد را كشف كند). در اين شرايط معيارها و ارزش ها دروني نمي شود و “ترس” است كه عامل مهار خشونت مي شود، نه “توانايي فرد در كنترل تكانه هايش”. آن وقت است كه آن كه خشونت نمي كند “ناتوان و ترسو” شمرده مي شود و نه “توانمند در مهار غرايز خود”.
بي شك يكي از عمده ترين مسايل در حوزه سلامت اجتماعي كه با سلامت روان تك تك افراد مرتبط است موضوع خشونت است. پرداختن به هزينه هاي مادي و معنوي كه پرخاشگري بر فرد و جامعه تحميل مي كند هم موضوعي است كه فرصت پرداختن آن در اينجا نيست و بحث درباره ابعاد مختلف روان شناسي خشونت و پرخاشگري مجالي فراخ را مي طلبد. آن چه از همين مختصر مي توان نتيجه گرفت آن است كه عوامل فردي، خانوادگي و اجتماعي در ايجاد و تداوم الگوي خشونت در فرد مؤثرند. از بين پي آمدهاي مختلف پرخاشگري هم در اينجا تنها اشاره اي داشتيم به بازتوليد خشونت توسط خشونت، و چرخه اي كه خود را تقويت مي كند. توجه به اين پديده فراگير و بازشناختن عوامل ايجادكننده و پايداركننده آن در سطوح مختلف فردي و اجتماعي يكي از اولويت هاي عمده جامعه امروز ما است.

در انتها و در راستای موج ایجاد شده توسط رسانه های غربی در رابطه با موضوع اومانیسم و ترویج برخی رفتارهای اخلاقی، دقت در برخی از دیالوگ های به کار رفته در فیلم Clash of the Titans که همراستای چنین تفکری ساخته شده است هم می تواند مسائل مهمی را برای ما آشکار نماید. چرا که بررسی یک جریان رسانه ای تنها با اتکا به مثال های موجود در یک رسانه خاص کافی نیست و باید این موج را در سایر رسانه های همسو نیز بررسی کرد:

Clash-of-The-Titans-Wallpaper-clash-of-the-titans-10985500-1600-1200

دیالوگ های فیلم Clash of the Titans
راوی: اين زئوس بود كه انسان را آفريد. عبادت انسان‌ها منبع ابديت خدايان بود. اما با گذشت زمان انسان‌ها بيقرار شدند و خدايان را زير سوال بردند و بالاخره عليه خدايان قيام كردند. در اين زمان، كودكي متولد شد.
كودكي كه همه چيز را تغيير خواهد داد.
——————————-
پدر پرسیوس: پيوند بين ما خيلي بيشتر از گوشت و خونه. عشقي كه ما به تو داريم عشقيه كه خدايان و پادشاهان سرش ميجنگن.
پرسیوس: من هيچوقت خدايان رو درك نكردم
—————————–
پدر پرسیوس: يه روز ديگه هم هيچي.
پرسیوس: از كي بايد بابت اين فراواني نعمت قدرداني كنيم؟
پدر پرسیوس:پرسیوس، خواهش ميكنم.
پرسیوس: از پوزيدون؟ زئوس؟ از كي بايد تشكر كنم، مارمارا؟
پدر پرسیوس: از مردمي كه اونها رو عصباني كردن.
پرسیوس: اونها جزيره‌مون رو نابود كردن، تو رو مريض كردن. اونها هرچي بخوان برميدارن. ما برده‌ي اونها هستيم.
پدر پرسیوس: خدايان به ما حيات دادن، بابت اين بايد سپاسگذارشون بود
پرسیوس: از اينكه بابت اين آشغال‌ها متشكر باشم، خسته شدم. من يه ماهيگيرم، حتي اينو ميخوان از ما بگيرن. مگه ما چي هستيم؟ با این همه هنوز انتظار دارن كه دوستشون داشته باشيم.
بالاخره يه روز… يك روز يه نفر بايد قيام كنه. يه روز يه نفر بايد بگه، كافيه
———————————–
هیدس: اونها علیه خدایان اعلان جنگ کردن. زئوس، تو بايد به اين حوادث خاتمه بدي. اونها به معابد ما حمله ميكنند!
زئوس: حالا جرات كردند و مجسمه زئوس رو نابود كردند.
هیدس: بايد حسابشون رو برسيم. بايد خودمون رو با وضعيت تطبيق بديم.
زئوس: جنگ! نه! من اونها رو خلق كردم… و حالا اونها اين علاقه من رو با جنگ پاسخ ميدن؟
هیدس: ديگه صلحي در كار نيست! بالاخره كمي غضب تو لازمه. چقدر گذشت؟ چقدر برادر؟ سال‌هاي بي پايان من از دنياي مردگان نظاره‌گر بودم و خشمت رو ديدم كه با عشق تركيب شده بود. تو اونها رو به يه دليلي خلق كردي. عبادت اونها، ابديت ما رو تامين ميكرد، اما تو خيلي اونها رو دوست داري. اونها قوي شدن و حالا من مجبور شدم كه برخيزم، چون همه ما به خطر افتاديم
زئوس: چي ميخواي برادر؟
هیدس: اجازه بده رهاش كنم (منظور کراکن که نماد خشم و ویرانگری خدایان است)
اونها دوباره به عبادت تو ميپردازن و تو در ترس و وحشت آنها آبتني خواهي كرد و ما دوباره قدرتمند ميشويم. تو گفتي كه دوست داشتن اونها ما رو تغذيه ميكنه، اما اين تويي كه به دوست داشتن اونها وابسته‌اي. من ياد گرفتم كه با ترس اونها زندگي كنم، با دردهاي اونها.
پوسیدون: زئوس، برادرمان درست ميگه، بهش گوش كن.
زئوس: برو هر كاري كه ميخواي انجام بده
آپولو: پدر، ما به بشر فناپذير احتياج داريم
زئوس: نه، آپولو، هادس درست ميگه. گستاخي اونها براشون گرون تموم ميشه. مثل بچه‌ها بايد بهشون بعضي چيزها رو يادآوري كنيم. كاري كن كه درس عبرتي براشون بشه. بين اونها جنگ راه بيانداز و به آغوش ما بازگرد
——————————–

پادشاه: به افتخار سربازان قدرتمندمون. قهرماناني كه با شهامت، نيزه‌شان را در قلب زئوس فرو كردند!
معابدشون در آتش ميسوزه، مجسمه‌هاشون سقوط ميكنه. ما با عبادت نكردن اونها رو ضعيف كرديم. امشب…، بعد از قرن‌ها مبارزه خورشيد ديگه روي اقيانوس غروب نميكنه، بلكه خورشيد روي اليمپوس غروب ميكنه. دوره جديدي شروع شده، دوره انسان!
——————————
پادشاه: به دخترم نگاه كنين؛ چه چيزي مقدس‌تر از صورت او ميتونه باشه؟ زيباتر از تمام زنان يونان، زيباتر از آفروديته. المپيان” بايد بهش حسودي كنن”. الان ما خدا هستيم.
————————–
آيو: داستان تولد تو با شورش پادشاه آكريسيوس شروع شد. بشر از ظلم و رفتار بد خدايان خسته شده بود
آكريسيوس، اليمپوس را محاصره كرد. گفته ميشه كه ديگر خدايان ميخواستند كه آكريسيوس و سپاهيانش رو نابود كنند اما زئوس خيلي به انسان‌ها علاقه داشت. در عوض، اون تصميم گرفت درس عبرتي از آكريسيوس بسازه. اون خودش رو به شكل پادشاه درآورد و به اتاقي كه همسر پادشاه خوابيده بود، رفت. آكريسيوس از خشم ديوانه شد و دستور داد زنش و فرزند تازه متولد شده زئوس را اعدام کنند. ملكه و فرزندش به دريا انداخته شدن
مادرت كشته شد ولي تو که نيمه انسان-نيمه خدا بودی زنده موندي.
—————————————
پرسیوس: چرا اينجايي؟
زئوس: تا بهت جايگاهي مقدس رو پيشنهاد كنم. خون تو از منه، پرسيوس و اين تو رو جزء خدايان ميكنه. وقتشه كه به اليمپوس بياي و مثل ما زندگي كني.
پرسیوس: ترجيح ميدم كه در لجن بميرم تا مثل خداياني مثل شما تا ابد زندگي كنم
زئوس: پسر احمق. تمام حيات انسان‌ها هديه‌اي از طرف منه
پرسیوس: بعنوان كسي كه انسان‌ها رو آفريده خيلي زياد دربارشون نميدوني. ما براي همديگه زندگي ميكنيم، ميجنگيم و ميميريم، نه براي تو.
———————————-
زئوس: ميخوام كه انسان‌ها دوباره منو عبادت كنند ولي نميخوام پسرم رو به اين خاطر از دست بدم.
پرسیوس: اين انسانيت تو رو ميرسونه
زئوس: فكر نميكنم در مورد پيشنهادم كه پيش ما بيايي و يكي از ما باشي تجديد نظر كني
پرسیوس: من هرچيزي كه بخوام رو همينجا دارم
زئوس: ممكنه كه نخواي جز خدايان باشي، پرسيوس، اما بعد از اين كار بزرگت مردم تو رو عبادت خواهند كرد
باهاشون خوب رفتار كن، با اونها بهتر از ما باش

 

 

منبع : vgpostmortem.ir

Print Friendly
بسم الله الرحمن الرحیم I lived as a warrior, I died as a god انسانی که خدای جنگ شد!   مقدمهبازی God of War یکی از جنجالی ترین بازی های رایانه ای است که سوژه آن حول محور اساطیر یونان در گردش است و روایتی جدید از این اساطیر ارایه…

نقد و بررسی

امتیاز این مطلب - ۵۸%

۵۸%

User Rating: Be the first one !
58
Processing your request, Please wait....

درباره ی محمدرضا محمودی

محمدرضا محمودی
طلبه ی سطح 4 حوزه هستم و بسیار علاقه مند به تبلیغ در فضای مجازی میباشم . هدف این پایگاه تولید و بازنشر مطالب ناب تبلیغی میباشد

همچنین ببینید

6568_orig

پرده خوانی شهدا- روایتگران نور

با سلام و خسته نباشید  پرده خوانی مذکور از جمله پرده خوانی های مطرح در ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.